
حکایت می آورند که حق تعالی می فرماید که «ای بنده من، حاجت تو را در حالت دعا و ناله زود بر می آوردمی اما آوازه ی ناله ی تو مرا خوش می آید. در اجابت، جهت آن تاخیر می افتد تا بسیار بنالی که آواز و ناله ی تو مرا خوش می آید.»
مثلا دو گدا بر در شخصی آمدند؛ یکی مطلوب و محبوب است و آن دیگر عظیم(بسیار) مبغوض است. خداوندِ(صاحب) خانه گوید به غلام که زود بی تاخیر به آن [گدای] مبغوض نان پاره ای بده تا از در ما زود آواره شود و آن دیگر را که محبوب است وعده دهد که هنوز نان نپخته اند، صبر کن تا نان برسد و بپزد.
مولانا جلال الدین محمد
می گویم:
- خدایا؛ نزد همه آبرومندم جز تو، این درد را نزد که ناله کنم جز تو؟
- هرچند غرق بحر گناهم ز صد جهت / تا آشنای عشق شدم زاهل رحمتم(حافظ)
همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويي
چه زيان تو را كه من هم برسم به آرزويي؟!
به كسي جمال خود را ننموده اي و بينم
همه جا به هر زباني، بود از تو گفت و گويي!
غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم
تو بِبُر سر از تنِ من، بِبَر از ميانه، گويي!
به ره تو بس كه نالم، ز غم تو بس كه مويم
شدهام ز ناله، نالي، شدهام ز مويه، مويي
همه خوشدل اين كه مطرب بزند به تار، چنگي
من از آن خوشم كه چنگي بزنم به تار مويي
چه شود كه راه يابد سوي آب، تشنه كامي؟
چه شود كه كام جويد ز لب تو، كامجويي؟
شود اين كه از ترحّم، دمي اي سحاب رحمت
من خشك لب هم آخر ز تو تَر كنم گلويي؟!
بشكست اگر دل من، به فداي چشم مستت
سر خُمّ مي سلامت، شكند اگر سبويي
همه موسم تفرّج، به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه، بنشين كنار جويي
نه به باغ ره دهندم، كه گلي به كام بويم
نه دماغ اين كه از گل شنوم به كام، بويي
ز چه شيخ پاكدامن، سوي مسجدم بخواند؟!
رخ شيخ و سجدهگاهي، سر ما و خاك كويي
بنموده تيره روزم، ستم سياه چشمي
بنموده مو سپيدم، صنم سپيدرويي!
نظري به سويِ (رضوانيِ) دردمند مسكين
كه به جز درت، اميدش نبود به هيچ سويي
می گویم:
- این شب ها از پی هم می گذرد. نیازی در دل جوانه نمی زند تا یار به نازی پاسخش گوید. دردی مهمان دل نمی شود تا طبیب عشق دوایی بفرستد. دشنه زخمی جامه ی روح را نمی درد تا دست مهربان دوست وصله اش کند. این شب ها که می گذرد واهمه دارم از اینکه شکسته نشوم! از اینکه این نیز بگذرد و جراحتی برندارم. می ترسم از تکرار... از کور شدن چراغ امید، امید پایان روزهای مکرر، امید رسیدن روزهای نو.
دست در دامن صاحب کرمی باید زد...
- سخن در احتیاج ما و استغنای معشوقست(حافظ)
بارخدایا! پس از تو می خواهم که به حرمت گنجینه پنهان نام هایت و به زیبایی ات که پرده ها آن را پوشانده اند، بر این جان بی تاب من و این یک مشت استخوان ناتوان، رحمت آوری زیرا که گرمای خورشیدت را بر نمی تابد، چگونه بر آتش دوزخ تاب آرد؟ و یارای شنیدن بانگ تندرت را ندارد، چگونه بانگ خشم تو را برتابد؟
صحیفه سجادیه - نیایش پنجاهم
می گویم:
- خورشید می تابید. من پشت کرده بودم. او در سفر مغرب بود و من در سیر سایه ام که لحظه به لحظه بلندتر می شد. راه می رفتم و لذت می بردم... و شب چه بی خبر آمد. ناگهانی. بی سروصدا. انتظارش را نداشتم! سرگرم تماشای سایه ام بودم. او هم غیب شد. بی حضور خورشید، سایه معنایی ندارد. حالا نه راهی دارم و نه همراهی. تقصیر خورشید نبود...من نفهمیدم!
باید منتظر بمانم. تا صبح...
- تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم / از که می نالی و فریاد چرا می داری؟(حافظ)
به من مگو که خدا را ندیده ام هرگز
اگر خداطلبی
خدا در اشک یتیمان رفته از یادست
خدا در آه غریبان خانه بر بادست
اگر خدا خواهی
درون بغض زنان غریب جای خداست
دل شکسته ی هر بینوا سرای خداست
نگاه کن به هزاران ستاره در دل شب
به آسمان بنگر
به آسمان که پر از گوهرست دامانش
به کهکشان که ندانی کجاست پایانش
رونده ایست خدانام در خم این راه
ببین به دیده ی دل
به فرق ثابت و سیاره جای پای خداست
به من مگو خدا را ندیده ام هرگز
دو دیده را بگشا
ببین چراغ طلا را که صبح از پس کوه
طلای نور به دریا و رود می پاشد
بدان پرنده ی رنگین نگر که در دل باغ
به برگ برگ درختان سرود می پاشد
سرود او همه گلنغمه یی برای خداست
در آشیانه ی شب
در آستانه ی صبح
در آن دمی که ز پستان شیر مست فلق
به کام دره و دریا و کوه و بیشه و باغ
دو دست غیبی شیر سپیده می ریزد
به وقت نیمشبان در سکوت رویا رنگ
که جز صدای نسیم و نوای مرغ سحر
ز هیچ حنجره یی نغمه بر نمی خیزد
به گوش باطن من هر صدا صدای خداست
به وقت حمله ی بنیاد سوز طوفانها
که سرو های کهن
به دست باد مهیبی به خاک می افتد
در آن دمی که ز بیم غریو رعد به کوه
هزار صخره به خاک هلاک می افتد
به وقت زلزله ها
مگو کجاست خدا
نهیب زلزله حرفی ز خشم های خداست
در آن زمان که فتد لرزه به جان زمین
و لحظه لحظه غریو شبانه می پیچد
به بیشه های عظیم
صدای عربده ی رعد با تو می گوید
که آسمان و زمین
به زیر سم ستوران بادپای خداست
مخواه لب بگشایم که تاب گفتن نیست
سکوت من مشکن
که در سکوت پر از حیرتم قنای خداست
به ناله های شب آمیز مرغ حق سوگند
به روشنایی زیبای هر فلق سوگند
به سرخ فامی خورشید در شفق سوگند
به گریه سحر بندگان پاک قسم
درون مویرگ و موی من هوای خداست
خیالی می دود در خاطر من
چو خون تازه هردم در رگ و پوست
اگر روزی پس از عمری رسیدم
در آن وادی که فیض رحمت اوست
نمی دانم چه خواهد خواست از دل
نمی دانم چه باید گفت با دوست!
گفته اند:
الهی...بر عجز و بیچارگی خود گواهم و از لطف و عنایت تو آگاهم. خواست، خواست توست من چه خواهم (خواجه عبدلله انصاری)
