از آنجا که بعضی از دوستان و علاقه مندان با جستجوی نام "عمان سامانی" به این وبلاگ مراجعه می کنند، از این به بعد اشعار این شاعر دلسوخته را هم روی وبلاگ قرار می دهم.
تا چه قبول افتد و که در نظر آید...
*****************************

اول آدم ســازمســتی ساز کرد
بیخودی در بزم خلد آغاز کرد
برق عصیان صفوتش راخانه سوخت
شــمــع ســوزان شـد پرپروانه سوخت
نوح تـــا گردید با مستی قرین
شد به غرقاب بلا کشتی نشین
مــســت شـد ایـوب از آن جام بلا
گشت از آن بر رنج کرمان مبتلا
بـیـم آن بـد کز بلــیات و علل
ره کند در خانه صبرش خلل
در خلیل آن شعله تا شد شعله زن
کرد انــدر آتـــش ســوزان وطــن
زد چو یونس از سر مستی قدم
ماهی اندر دم کشـید اورا به دم
تا فـلک میرفت اورا از زمین
ذکر:انـی کـنــت مـن الظالمین
یوسف از مستی چو دل آگه شدش
جا زدامـان پـدر در چـه شـــــدش
تا سر یعقوب از آن پـر شـور شد
از غم یوسف دو چشمش کور شد
مست از آن جام بلا شد تا کلیم
سـالـها در تیه محـنت شـد مقیم
عیسی از مستی قدم بردار شد
لاجرم سر منزلـش بر دار شد
احــمـد از آن باده تاشد سرگران
کرد بر وی رو بلا از هر کران
شور آن صهبا در آن قدسی دهن
گــشــت سـنگی عاقبت دندانشکن
مرتضی زآن باده تا گردید مست
لاجـــرم در آســـتیـن بنمود دست
پشگان را دستخوش شد زنده پیل
شـیر غران گشت موران را ذلیل
مجتبی زآن باده تا سر مست گشت
شد دلش خون و فرو آمد به طـشت
« یا مجیب المضطر»

دارم امید عاطفتی از جناب دوست

باز کن دیده خود را ای دل!
بنگر
در زمانی که زمین را ز دو سو
بر جگر٬
تیر تاتار جهانخوار فرود آمده است
وطنم -قامت بالنده عشق-
سر به داری است که از دار فرود آمده است.

چه اسفندها...آه
چه اسفندها دود کردیم
برای تو ای روز اردیبهشتی
که گفتند این روزها می رسی
از همین راه...

یک نفس با دوست بودن همنفس
آرزوی عاشقان این است و بس
واحه های دور دست دل کجاست
تا بیا سا ییم در خود یک نفس ؟
واحه های گم که آنجا کس نیافت
رد پایی از نگاه هیچ کس
خسته ام از دست دل های چنین
پیش پا افتاده تر از خار و خس
ارتفاع بال ها : سطح هوا
فرصت پروازها : سقف قفس
خسته از دل خسته از این دست دل ,
ای خوشا دل های دور از دسترس
میگریزم چون باد
در کشاکش بودن این هستی
رهاتر از همیشه
رها از هر غمی و وحشتی
این منم اسیر سالهای نادانی
تازیانه خورده فرعون سستی و بیهودگی جوانی
واکنون این منم رهاتر از باد
چرا که فارغم از هر بودنی
و دلیل این رهایی
تنها حضور توست
در لحظه های بی پناهی .
.jpg)
.jpg)
کجایید ای شهیدان خدایی؟
بلا جویان دشت کربلایی
کجایید ای سبکروحان عاشق؟
پرنده تر ز مرغان هوایی
کجایید ای ز جان و جان رهیده؟
کس مر عقل را گوید کجایی؟
کجایید ای در زندان شکسته
بداده وامداران را رهایی
کجایید ای در مخزن گشاده
کجایید ای نوای بی نوایی
در آن بحرید که عالم کف اوست
زمانی پیش دارید آشنایی
کف دریاست صورتهای عالم
ز کف بگذر اگر اهل صفایی
برآ ای شمس تبریزی ز مشرق
که اصل اصل اصل هر ضیایی

ای قوم درین عزا بگریید
بر کشتهی کربلا بگریید
با این دل مرده خنده تا چند
امروز درین عزا بگریید
فرزند رسول را بکشتند
از بهر خدای را بگریید
از خون جگر سرشک سازید
بهر دل مصطفی بگریید
وز معدن دل به اشک چون در
بر گوهر مرتضی بگریید
با نعمت عافیت به صد چشم
بر اهل چنین بلا بگریید
دلخستهی ماتم حسینید
ای خسته دلان، هلا! بگریید
در ماتم او خمش مباشید
یا نعره زنید یا بگریید
تا روح که متصل به جسم است
از تن نشود جدا بگریید
در گریه سخن نکو نیاید
من میگویم شما بگریید
بر دنیی کم بقا بخندید
بر عالم پر عنا بگریید
بسیار درو نمیتوان بود
بر اندکی بقا بگریید
بر جور و جفای آن جماعت
یک دم ز سر صفا بگریید
اشک از پی چیست تا بریزید
چشم از پی چیست تا بگریید
در گریه به صد زبان بنالید
در پرده به صد نوا بگریید
تا شسته شود کدورت از دل
یک دم ز سر صفا بگریید
نسیان گنه صواب نبود
کردید بسی خطا بگریید
وز بهر نزول غیث رحمت
چون ابر گه دعا بگریید
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم استبازنشر شعر از این سایت می باشد.
