تبليغاتX
با که گویم ...
با که گویم ...

...یا من یحیی و یمیت...
تصویر عارفانه ای که مولانا در این شعر، از مرگ و حیات پس از آن نشان می دهد، حقیقتا زیبا و شورانگیز است. در هیاهوی اهالی این دنیا برای «زنده ماندن» نباید گم شد. باید به فکر «زندگانی کردن» بود، حتی اگر این «زندگانی» با «مرگ» حاصل شود که مرگ تنها پلی است برای عبور و برای آنان که مطلوبشان آنسوی این پل است،بی شک، مرگ فراق نیست...
جنازه‌ام چو ببینی مگو فراق فراق
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد


ان فی قتلی حیاة فی الحیاة

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

برای من مگری و مگو دریغ دریغ
به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد

جنازه‌ام چو ببینی مگو فراق فراق
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

مرا به گور سپاری مگو وداع وداع
که گور پرده جمعیت جنان باشد

فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر
غروب شمس و قمر را چرا زبان باشد

تو را غروب نماید ولی شروق بود
لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد

کدام دانه فرورفت در زمین که نرست
چرا به دانه انسانت این گمان باشد

کدام دلو فرورفت و پر برون نامد
ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد

دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا
که های هوی تو در جو لامکان باشد


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |
ای دل مرا تو مایه ننگی

بامدادان صلای سفر را

بر سنگ و آب

                بی دریغ

                        می تابد آفتاب

چون دانه های روشن شبنم

آنها که از تبار آب اند

پا در رکاب دل بی تاب

با کوله بار سبکباری

آماده جواب اند.

هان ای مخاطب خورشید

می بینمت هنوز در تپش تردید!

ای دل مرا تو مایه ننگی

حقا که از سلاله سنگی!


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را؟

كي رفته اي ز دل كه تمنا كنم تو را؟
كي بوده اي نهفته كه پيدا كنم تو را؟

غيبت نكرده اي كه شوَم طالب حضور
پنهان نگشته اي كه هويدا كنم تو را

با صد هزار جلوه برون آمدي كه من
با صد هزار ديده تماشا كنم تو را

چشم به صد مجاهده آيينه ساز شد
تا من به يك مشاهده شيدا كنم تو را

بالاي خود در آينـه چشم من ببين
تا با خبر ز عالم بالا كنم تو را

مستانه كاش در حرم و دير بگذري
تا قبله گاه مؤمن و ترسا كنم تو را

خواهم شبي نقاب ز رويت برافكنم
خورشيد كعبه، ماه كليسا كنم تو را

گر افتد آن دو زلف چليپا به چنگ من
چندين هزار سلسله در پا كنم تو را

طوبي و سدره گر به قيامت به من دهند
يكجا فداي قامت رعنا كنم تو را

زيبا شود به كارگِه عشق كار من
هر گه نظر به صورت زيبا كنم تو را

رسواي عالمي شدم از شور عاشقي
ترسم خدا نخواسته رسوا كنم تو را


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

برافکن پرده از اسرار امشب

بده پیمانه ای سرشار امشب

مرا بستان ز من ای یار امشب

نـــدارم طاقـت بـــار جــــدایی

مرا از دوش من بردار امشب

نقاب «من» ز روی خویش برگیر

برافکن پرده از اسرار امشب

ز خورشید جمالت پرده بردار

شبم را روز کن ای یار امشب

بیا از یکدگر کامی بگیریم

فلک در خواب و ما بیدار امشب

شب قدر و ملایک جمله حاضر

مهل ساقی مرا هشیار امشب

از آن لب شربت بی هوشیم ده

مرا با خویشتن مگذار امشب

به بویت دم به دم از جا رود دل

قرار دل تو باش ای یار امشب

بسی محنت که از هجران کشیدم

دلــم را باز ده دلـــدار امشب

به بالینم دمی از لطف بنشین

مرا مگذار بی تیمار امشب

به دست خویشتن تیمار من کن

مــرا مــگذار با اغیـــار امشب

نخواهم داشت از دامان جان دست

سر فیض است و پای یار امشب

 


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

به نام دوست

پای تا سر به مهر تو بستم

یاد ایام رستگاری ها

شکوه بگذارم و بنالم زار

تا کند دوست غمگساری ها

از در عجز و مسکنت آرم

بندگی ها و اشکباری ها

فیض را نیست غیر تو یاری

یاریش کن به حق یاری ها


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

 

مـــــــــــاييم و يكى خرقه تزوير و دگر هيچ         در دام ريـــــــــــا، بسته به زنجير و دگر هيچ

خودبينى و خودخواهى و خودكامگى نفس        جان را چو "روان" كــــرده زمينگير و دگر هيچ

در بـــــــــــــــارگه دوست، نبرديم و نديديم         جــــــــز نامه سربسته به تقصير و دگر هيچ

بگزيده خــــــرابات و گسسته ز همـــه خلق       دل بستـــــــــه به پيشامد تقدير و دگر هيچ

درويش كـــــه درويش‏صفت نيست، گشايد         بر خلق خــــــــــــــدا ديده تحقير و دگر هيچ

صـــــــــوفى كه صفاييش نباشد، ننهد سر          جز بر در مــــــــردِ  زر و شمشير و دگر هيچ

عالِـــــــــــم كه به اخلاص نياراسته خود را          علمش به حجــابى شده تفسير و دگر هيچ

عــــــــارف كه ز عرفان كتبى چند فراخواند            بستــــه است به الفاظ و تعابير و دگر هيچ


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |