
خدای عزوجل گر ببخشــدم شــاید
سزای بندگیش چون ز من نمی آید
به هر چه بستم جز حق شکسته بازآمد
دل مــرا به جز از یــاد حق نمـی شـاید
برای توشه عقبی بسی نمودم سعی
ز من نیامد کاری که آن به کار آید
ز بیـم آنکه مبادا خجــل شود فــردا
دلـم به طاعتـی امـروز٬ می نیاساید
نرفته ام به ره حق٬چنان که باید رفت
نکرده هیچ عبادت٬ چنان که می باید
مگر به هیچ ببخشند جرم هیچان را
ز هیـچ هیـچ نیاید٬ ز هیـچ هیـچ آید
تمام روز در این غم به سر برم که صباح
بـرای مـن شــب آبسـتـنــم چـه مـی زایـــد
دلم و رمید و ز من بهتری نمی یابد
اگــر دچـار تو گـردد بگوش بـازآیـد
حدیث واعظ پرگو نه در خور فیض است
بیـــا بـخـوان غـــزلــی تا دلــم بیـاسایــد

شب شد که شکوه ها ز دل تنگ برکنیم
نالیــم آنـقــدر که جهـــان را خبـر کنیم
نشنیده ایم بوی وفا چون درین چمن
با چشم تر چو قطره شبنم سفر کنیم
پرســد اگر کســـی ز دل ناتــوان مــا
آهی ز دل کشیم و سخن مختصر کنیم
تا می توان ز خون دل داغدار خویش
چون لاله در قدح می بی دردسر کنیم
تا در بساط دیده نمی هست چون صدف
کی چشم خود سفید به آب گهر کنیم
غمگین مباش کز جگر آتشین طبیب
آهی کشیم و چــاره دامــان تر کنیم

این دهان بستی دهانی باز شد
تا خورنده ی لقمه های راز شد
گرتو این انبان ز نان خالی کنی
پر ز گوهرهای اجلالی کنی
لب فرو بند از طعام و از شراب
سوی خوان آسمانی کن شتاب
طفل جان از شیر شیطان باز کن
بعد از آنش با ملک انباز کن
چند خوردی چرب و شیرین از طعام؟
امتحان کن چند روزی در صیام
چند شبها خواب را گشتی اسیر؟
یک شبی بیدار شو دولت بگیر

آب حیات منست خاک سر کوی دوست
گر دو جهان خرمیست ما و غم روی دوست
ولوله در شهر نیست جز شکن زلف یار
فتنه در آفاق نیست جز خم ابروی دوست
داروی مشتاق چیست زهر ز دست نگار
مرهم عشاق چیست زخم ز بازوی دوست
دوست به هندوی خود گر بپذیرد مرا
گوش من و تا به حشر حلقه هندوی دوست
گر متفرق شود خاک من اندر جهان
باد نیارد ربود گرد من از کوی دوست
گر شب هجران مرا تاختن آرد اجل
روز قیامت زنم خیمه به پهلوی دوست
هر غزلم نامهایست صورت حالی در او
نامه نوشتن چه سود چون نرسد سوی دوست
لاف مزن سعدیا شعر تو خود سحرگیر
سحر نخواهد خرید غمزه جادوی دوست

در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی
دل که آیینه شاهیست غباری دارد
از خدا میطلبم صحبت روشن رایی
کردهام توبه به دست صنم باده فروش
که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی
نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج
نروند اهل نظر از پی نابینایی
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان
ور نه پروانه ندارد به سخن پروایی
جویها بستهام از دیده به دامان که مگر
در کنارم بنشانند سهی بالایی
کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست
گشت هر گوشه چشم از غم دل دریایی
سخن غیر مگو با من معشوقه پرست
کز وی و جام میام نیست به کس پروایی
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه میگفت
بر در میکدهای با دف و نی ترسایی
گر مسلمانی از این است که حافظ دارد
آه اگر از پی امروز بود فردایی

چشم يعقوب به ديدار تو حيران ماند
يوسف از حسن تو انگشت به دندان ماند
پرده بردار كه از شرم تماشاي رخت
تا صف حشر قمر سر به گريبان ماند
برتر و بهتر و زيباتر و پاكيزه تري
كه بگويم گل روي تو به رضوان ماند
كوثر از لعل لبت آب بقا مي نوشد
به دهان تو كجا چشمه حيوان ماند
هر كه بر سلسله عشق تو تسليم نشد
گردنش بسته به قلاده شيطان ماند
اين عجب نيست كه تا حشر به ياد لب تو
خضردر آب بقا باشد و عطشان ماند
گرچه در ديده ما تاب تماشاي تو نيست
مهر در ابر روا نيست كه پنهان ماند
همه شب بر سر آنم كه ز راه آيي و من
جان نثار قدمت سازم اگر جان ماند
يوسف مصر ولا بيشتر از اين مگذار
چشم يعقوب به دروازه كنعان ماند
چند بايد ز فراق تو به حبس دل ما
ناله بي كسي عترت و قرآن ماند
به پريشاني (ميثم) نگهي كن مگذار
بيش از اين ملت اسلام پريشان ماند

حیف است از تکاپو طرفی نبسته مردن
یک عمر شب نشینی٬ در شب نشسته مردن
خفاش سان پریدن٬ در تیرگی چه حاصل؟
همچون شهاب باید شب را شکسته مردن
آنجا که ماه سنگ است پای ستاره لنگ است
ماندن قرین ننگ است٬ آنک خجسته مردن!
تکرار٬ ابتذال است٬ خود مایه ملال است
با پای خسته رفتن٬ با پای خسته مردن
هنگام مرگ یاران٬ چشم مرا مبندید
در دین ما حرام است با چشم بسته مردن
![]()

خيز تا از در ميخانه گشادي طلبيم
به ره دوست نشينيم و مرادي طلبيم
زاد راه حرم وصل نداريم مگر
به گدايي ز در ميکده زادي طلبيم
اشک آلوده ما گر چه روان است ولي
به رسالت سوي او پاک نهادي طلبيم
لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام
اگر از جور غم عشق تو دادي طلبيم
نقطه خال تو بر لوح بصر نتوان زد
مگر از مردمک ديده مدادي طلبيم
عشوهاي از لب شيرين تو دل خواست به جان
به شکرخنده لبت گفت مزادي طلبيم
تا بود نسخه عطري دل سودازده را
از خط غاليه ساي تو سوادي طلبيم
چون غمت را نتوان يافت مگر در دل شاد
ما به اميد غمت خاطر شادي طلبيم
بر در مدرسه تا چند نشيني حافظ
خيز تا از در ميخانه گشادي طلبيم
به بارگاه نگاهت بهار ميِبينم
بهار را بدرت جان نثار ميبينم
***
به بال عشق تو بتوان بر اوجها پر زد
فـلـک بـه نـام تـو انـدر مـدار ميبينم
***
نواي ناي دل کعبه جز ولاي تو نيست
طـواف کـوي تو را افـتـخار ميبـيـنـم
***
جـمـال کعبه ز خـال تو آبرومند است
وگرنه سنگ و گل بيعيار ميبينم
***
چو سعي بي تو يکي پسته ايست دور از مغز
نـمـاز بـي تـو بـسي شـرمـســار ميبـيـنـم
***
محمد و علي و فاطمه، حسن و حسين
ز چـهـر پـاک تـو مـهـدي، نـگار ميبينم
***
مقام و حجر و حجرناودان و زمزم مهر
چو مستجار درت، خاکسار ميبينم
***
به عشق روي تو بوسند حاجيان عرفات
تـو را فــروغ سـمـاوات يـار ميبـيـنـم
***
بهدور شمع گرانت وقوف و بيتوته است
به سوي خصم تو رمي جـمار ميبينم
***
رخ تو چشمه خورشيد و ديده ام خفاش
ز گرد و خاک معاصي است تار ميبينم
***
تـو آفتاب گـران سـنـگ عـرصـه امـيـد
جهـان بهراه تو چشم انتظار ميبينم
***
رخ کريم تو از کعبه مي دمد فرداي
ازيـن سـراي گـل روزگار ميبـينم
***
بتاب شمس پس ابر غيب، اي موعود
زمـانه در کـف قـوم شـرار ميبـينــم

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
يک عمر پريشاني دل بسته به مويي است
تنها سر مويي ز سر موي تو دورم
اي عشق به شوق تو گذر مي کنم از خويش
تو قاف قرار من و من عين عبورم
بگذار به بالاي بلند تو ببالم
کز تيره ي نيلوفرم و تشنه ي نورم

کاش ميدانستم
اين رود بيکران
وآن سنگهاي فراوان
مرا تا کدام ناکجا
مي کشانند.
گاه مي انديشم
اين همه نفرت
چگونه بردر وديوارم
مي بارد
گاهي ميدانم
پاسخها نيز ميبارند
بردروديوارم.
احساس مي کنم
دلم درپي سفراست
وبه من آموخته بودند
که "خوبي همانند آبست
وواژه هاي بدي و نفرت
سنگهاي ساحل
آب ميرود پاک وروشن
وسنگها ميمانند
هميشه سنگ".
فرقي نمي کند
نشناسدم کسي
چون من همان مسافر
شبهاي ظلمتم
بايد که بگذرم
خودهم نميدانم
ليکن فقط
مي دانم اينقدر
که دراين نزديکيها
خدايي هست ...
