
یک دم رها ز همهمه قیل و قال باش
غوغاست در قیامت عشاق٬ لال باش!
چشمی ببار و چشنه آب حیات شو
دل را بشوی و آینه ذوالجلال باش
فردا که کوهها همه سیمرغ می شوند
پر می کشد زمین خدا٬ فکر بال باش
حسرت نصیب ماضی و مستقبلی چرا؟
جز در خدا مقام مکن٬ اهل حال باش
سی روز تو به جرعه آبی حرام شد
یک روز فکر روزه نان حلال باش
تنهایی از تمام زوایا نفوذ کرد
ناباوری بس است
با سنگها بگو
آیینه بی کس است!
*****
مهتاب مرده است
در من ستاره نیست
اما به چشم تو
سوگند می خورم:
از آسمان پرم!
*****

از شب سوال کن
تا باورت شود:
بی خانمان ترین ستاره این آسمان منم!
*****
ای روشنای دور
ای حیرت صبور!
«فردا» دوباره هست
اما تو نیستی
باور نمی کنی؟
از آسمان بپرس!
*****
ای انتظار پیر!
وقتی که می رسم
من در نمی زنم
از شیشه شکسته سراغ مرا بگیر!
- اما چرا
آهنگ شعرهایت تیره
و رنگشان
تلخ است؟
- وقتی بره ای
آرام و سر به زیر
با پای خود به مسلخ تقدیر
نزدیک می شود
زنگوله اش چه آهنگی دارد؟
... هو المحبوب ...
قیصر هم پرید.
همان که «در کوچه آفتاب» خانه داشت.
همان که «مثل چشمه٬ مثل رود» می سرود.
همان که روزی از هنر «بی بال پریدن» می گفت٬ امروز خود همان کرد.
رفت...
به آسمان؟
به بهشت؟
نمی دانم... اما بی گمان آنجا که رفت٬ «گلها همه آفتابگردانند»
وقتی خبر را شنیدم دلم گرفت... فقط همین!
آواز عاشقانه ما در گلو شکست
حق با سکوت بود٬ صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه دل ما در گلو شکست
.....
موجیم و وصل ما٬ از خود بریدن است
ساحل بهانه ای است٬ رفتن رسیدن است
.....
هم او که پیش از سفر «دستور زبان عشق» را نوشت.
چه دلتنگ بود:
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

به قول آن دلسوخته دیگر: «هنر آن است که بمیری پیش از آن که بمیرانندت»
مرگ قیصر امروز نبود که خود گفته بود:
من
سالهای سال مردم
تا اینکه یک دم زندگی کردم
تو می توانی
یک ذره
یک مثقال
مثل من بمیری؟
.....
و به یاد مرگ بود... شاید به امید آن!
خط می خورد در دفتر ایام٬ نامم
فرقی ندارد بی تو غیبت یا حضورم
آخر دلم با سربلندی می گذارد
سنگ تمام عشق را بر خاک گورم
.....
عاقبت پرونده ام را٬ با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی٬ باد خواهد برد باری
روی میز خالی من٬ صفحه باز حوادث
در ستون تسلیت ها٬ نامی از ما یادگاری
از رفتنت دهان همه باز...
انگار گفته بودند:
پرواز!
پر واز!

یا رب مباد کز پا جانان من بیفتد
درد و بلای او کاش بر جان من بیفتد
من چون ز پا بیفتم درمان درد من اوست
درد آن بود که از پا درمان من بیفتد
یک عمر گریه کردم ای آسمان روا نیست
دردانهام ز چشم گریان من بیفتد
ماهم به انتقام ظلمی که کرده با من
ترسم به درد عشق و هجران من بیفتد
از گوهر مرادم چشم امید بسته است
این اشک نیست کاندر دامان من بیفتد
من خود به سر ندارم دیگر هوای سامان
گردون کجا به فکر سامان من بیفتد
خواهد شد از ندامت دیوانه شهریارا
گر آن پری به دستش دیوان من بیفتد
