چه شوربختند آنان که وسعت هوش و شعورشان از تنگنای این چهاردیواری فراتر نمی رود و اوج تفکرشان به سقف این قفس محدود شده است و می دانی منتهای آرزوها و آمالشان چیست؟
تنها با آب و دانه راضی می شوند و بس! که نیازی بیش از این ندارند... و شاید لیاقتی...

این گریه آور است:
در فصل جوشش صد چشمه زلال
جمعی ز تشنگان
به خاطره آب
دلخوش اند
این خنده دار نیست؟
هنگام فجر و رویش خورشید بی زوال
بوزینگان
به کرمک شب تاب
دل خوش اند.
لينك ثابت
|
نویسنده : هیهات |
موضوع |
تاريخ
|

آن پیک نامور که رسید از دیار دوست
آورد حرز جان ز خط مشکبار دوست
خوش می دهد نشان جلال و جمال یار
خوش می کند حکایت عز و وقار دوست
دل دادمش به مژده و خجلت همی برم
زین نقد قلب خویش که کردم نثار دوست
شکر خدا که از مدد بخت کارساز
بر حسب آرزوست همه کار و بار دوست
سیر سپهر و دور قمر را چه اختیار
در گردشند بر حسب اختیار دوست
گر باد فتنه هر دو جهان را بهم زند
ما و چراغ چشم و ره انتظار دوست
کحل الجواهری به من آر ای نسیم صبح
زان خاک نیکبخت که شد رهگذار دوست
ماییم و آستانه عشق و سر نیاز
تا خواب خوش کرا برد اندر کنار دوست
دشمن به قصد حافظ اگر دم زند چه باک
منت خدای را که نیم شرمسار دوست
لينك ثابت
|
نویسنده : هیهات |
موضوع |
تاريخ
|

دلا تا باغ سنگی٬ در تو فروردین نخواهد شد
به رو مرگ٬ شعرت سوره یاسین نخواهد شد
فریبت می دهند این فصل ها٬ تقویم ها٬ گل ها
از اسفند شما پیداست٬ فروردین نخواهد شد!
مگر در جستجـــوی ربنای تازه ای باشیــم
وگرنه صد دعا زین دست یک نفرین نخواهد شد
مترسـانیدمان از مــرگ ما پیغمبر مرگیــم!
خدا با ما که دلتنگیم سرسنگین نخواهد شد
به مشتاقان آن شمشیر سرخ شعله ور در باد
بگو تا انتظار این است٬ اسبی زین نخواهد شد!
لينك ثابت
|
نویسنده : هیهات |
موضوع |
تاريخ
|

به اختيار گرو برد چشم يار از من
که دور از او ببرد گريه اختيار از من
به روز حشر اگر اختيار با ما بود
بهشت و هر چه در او از شما و يار از من
سيهتر از سر زلف تو روزگار من است
دگر چه خواهد از اين بيش روزگار از من
به تلخکامی از آن دلخوشم که می ماند
بسي فسانهي شيرين به يادگار از من
در انتظار تو بنشستم و سرآمد عمر
دگر چه داري از اين بيش انتظار از من
به اختيار نميباختم به خالش دل
که برده بود حريف اول اختيار از من
گذشت کار من و يار، شهريارا ليک
در اين ميان غزلي ماند شاهکار از من |
|
لينك ثابت
|
نویسنده : هیهات |
موضوع |
تاريخ
|
- - - بسم اله العاصین - - -
چون ترا در گذر ای یار نمی یارم دید
بـا که گـویم که بگوید سخنـی با یارم؟
دوش می گفت که حافظ همه رویست و ریا
بـجــز از خــاک درش بـا کـه بــــود بـازارم

چه بگویم؟ یک سال گذشت؛ برای نوشتن دلم یاری نمی دهد...
شاید زبان رازگونه این دو بیت گفته باشد آنچه را که می باید:
ساقی بده آن کوزه خمخانه به درویش
کانـهــا کـه بمــردند گــل کــوزه گراننــد
چشمی که جمال تو ندیدست چه دیدست
افسوس بر اینان که به غفلت گذرانند
مثل همیشه مگر خواجه بفریاد سکوتم برسد ...
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین
.....
...
.
ز گریه مردم چشمم نشسته در خونست
ببین که در طلبت حال مردمان چونست
به یاد لعل تو و چشم مست میگونت
ز جام غم می لعلی که می خورم خونست
ز مشرق سر کو آفتاب طلعت تو
اگر طلوع کند طالعم همایونست
حکایت لب شیرین کلام فرهادست
شکنج طره لیلی مقام مجنونست
دلم بجو که قدت همچو سرو دلجویست
سخن بگو که کلامت لطیف و موزونست
ز دور باده به جان راحتی رسان ساقی
که رنج خاطرم از جور دور گردونست
از آن دمی که ز چشمم برفت رود عزیز
کنار دامن من همچو رود جیحونست
چگونه شاد شود اندرون غمگینم
به اختیار که از اختیار بیرونست
ز بیخودی طلب یار می کند حافظ
چو مفلسی که طلبکار گنج قارونست
لينك ثابت
|
نویسنده : هیهات |
موضوع |
تاريخ
|

ماهرویا، رخ زمن پنهان مکنچشم من از هجر خود گریان مکنزآرزوی روی خود زارم مداراز فراق خود مرا بی جان مکناز من مسکین مبر یک بارگیمن ندارم طاقت هجران، مکنبی کسی را بی دل و بی جان مدارمفلسی را بی سر و سامان مکنگر گماهی کرده ام از من مدانخویشتن را گو، مرا تاوان مکنهرچه آنکس در جهان با کس نکردبا من بیچاره هردم آن مکنبا عراقی غریب خسته دلهرچه از جور و جفا بتوان مکن
لينك ثابت
|
نویسنده : هیهات |
موضوع |
تاريخ
|