
ای که چون عمر می روی به شتاب
خستــگان را به غمـــزه ای دریاب
گر وفا می کنی به وعده قتل
کارم از دست میرود، بشتاب
غم تو، راحــت دل غمگیـــن
عشقت، آرام سینه های کباب
بی خودم کن از آن لب میگون
تشنه ای را به جرعه ای دریاب
شــب نشستـم به یــاد ابـرویــت
پشت بر خواب و روی در محراب
عاشقـــان را سر غنــــودن نیست
دیـــده ی بی دلان ندارد خـــــواب
خواب در چشـــم من چسان آید؟
چون دمی نیست خــالی از سیلاب
بر رخم بسته تا به کـــی در وصل
« افـتـتـح، یــا مفتــح الابـــواب »
فیــض! آن دم به دوســـت پیوندی
که نباشــی تـو در میــانه حجــاب

جمهوری اسلامی ما جاوید است
دشمن ز حیات خویشتن نومید است
آن روز که عالم ز ستمگر خالی است
ما را و همه ستمکشان را عید است
******
جمهوری ما نشانگر اسلام است
افکار پلید فتنه جویان خام است
ملت به ره خویش جلو می تازد
صدام به دست خویش در صد دام است
******
این عید سعید عید حزب الله است
دشمن ز شکست خویشتن آگاه است
چون پرچم جمهوری اسلامی ما
جاوید به اسم اعظم الله است
...این اشعار در زمان حیات امام خمینی سروده شده اند...

قومی که ز خواب جهل بیدار نبود
بر لوح دلش شعار پیکار نبود
از سلطه بتگران نمی گشت خلاص
گر همچو تواش پیر تبردار نبود
******
آتشکده آتش دردی ای مرد
اسطوره ایمان و نبردی ای مرد
پهنای زمین عرصه نامردان است
تنها تو در این میانه مردی ای مرد!
******
عیسی چو رسید خلق مسرور شدند
تا زد نفسی رها از آن گور شدند
موسی ید بیضا ز بغل کرد برون
گوساله پرستان زمان کور شدند
******
با گام تو راه عشق آغاز شود
شب با نفس سپیده دمساز شود
با نام تو ای بهار جاری در جان
یک باغ گل محمدی باز شود
******
آمد گه پیکار و ستم سوزی نو
دوزخ اکنون طلب کند روزی نو
فرمان تو٬ دست ما و یاری خدا
این است مقدمات پیروزی نو

خوشا از دل نماشکی فشاندن
به آبی آتش دل را نشاندن
خوشا زان عشقبازان یاد کردن
زبان را زخمه فریاد کردن
خوشا از نی خوشا از سر سرودن
خوشا نی نامهای دیگر سرودن
نوای نی نوایی آتشین است
بگو از سر بگیرد، دلنشین است
نوای نی، نوای بینوایی است
هوای نالههایش، نینوایی است
نوای نی دوای هر دل تنگ
شفای خواب گل، بیماری سنگ
قلم، تصویر جانکاهی است از نی
علم، تمثیل کوتاهی است از نی
خدا چون دست بر لوح و قلم زد
سر او را به خط نی رقم زد
دل نی نالهها دارد از آن روز
از آن روز است نی را ناله پر سوز
چه رفت آن روز در اندیشه نی
که این سان شد پریشان بیشه نی؟
سری سرمست شور و بیقراری
چو مجنون در هوای نی سواری
پر از عشق نیستان سینه او
غم غربت، غم دیرینه او
غم نی بند بند پیکر اوست
هوای آن نیستان در سر اوست
دلش را با غریبی، آشنایی است
به هم اعضای او وصل از جدایی است
سرش بر نی، تنش در قعر گودال
ادب را گه الف گردید، گه دال
ره نی پیچ و خم بسیار دارد
نوایش زیر و بم بسیار دارد
سری بر نیزهای منزل به منزل
به همراهش هزاران کاروان دل
چگونه پا ز گِل بردارد اشتر
که با خود باری از سر دارد اشتر؟
گران باری به محمل بود بر نی
نه از سر، باری از دل بود بر نی
چو از جان پیش پای عشق سر داد
سرش بر نی، نوای عشق سر داد
به روی نیزه و شیرین زبانی!
عجب نبود ز نی شکر فشانی
اگر نی پردهای دیگر بخواند
نیستان را به آتش میکشاند
سزد گر چشمها در خون نشیند
چو دریا را به روی نیزه بینند
شگفتا بیسر و سامان عشق!
به روی نیزه سرگردانی عشق!
ز دست عشق در عالم هیاهوست
تمام فتنهها زیر سر اوست
