تبليغاتX
با که گویم ...
با که گویم ...

قدیمی ها هم حرفهای خوبی می زدند : انسان به امید زنده است!
حلاوت "امید" را باید در سختی ها چشید و تلخی "ناامیدی" را هم در همان اوقات حس کرد.
راستی؛ بی "امید" روشنایی، ظلمت بی امان روزگار را چگونه تاب می آوردیم؟!

ای امید امیدواران؛ هرکس که به تو امید بست؛ نومید نشد. نومیدمان گردان از دیگران و امیدوارمان کن به خود ... یا رجاء من لا رجاء له

آن یارب و یارب را، رحمت بشنید آمد

نومید مشو جانا کاومید پدید آمد

اومید همه جانها از غیب رسید آمد

نومید مشو گرچه مریم بشد از دستت

کان نور که عیسی را بر چرخ کشید آمد

نومید مشو ای جان در ظلمت این زندان

کان شاه که یوسف را از حبس خرید آمد

یعقوب برون آمد از پرده مستوری

یوسف که زلیخا را پرده بدرید آمد

ای شب به سحر برده در یارب و یارب، تو

آن یارب و یارب را رحمت بشنید آمد

ای درد کهن گشته بخ بخ که شفا آمد

وی قفل فرو بسته بگشا که کلید آمد

خامش کن و خامش کن زیرا که ز امر کن

آن سکته حیرانی برگفت مزید آمد


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی

چشمه های خروشان تو را می شناسند

موج های پریشان تو را می شناسند

پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی

ریگ های بیابان تو را می شناسند

نام تو رخصت رویش است و طراوت

زین سبب برگ و باران تو را می شناسند

هم تو گل های این باغ را می شناسی

هم تمام شهیدان تو را می شناسند

از نشابور بر موجی از "لا" گذشتی

ای که امواج طوفان تو را می شناسند

بوی توحید مشروط بر بودن توست

ای که آیات قرآن تو را می شناسند

گرچه روی از همه خلق پوشیده داری

آی پیدای پنهان تو را می شناسند

اینک ای خوب، فصل غریبی سرآمد

چون تمام غریبان تو را می شناسند

کاش من هم عبور تو را دیده بودم

کوچه های خراسات تو را می شناسند

*****

این شعر ماندگار سهیل محمودی از اولین پست های وبلاگم بود.شعری که کهنه نمی شود.


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

مادر نگو که «مصیبتی چون مصیبت تو نیست.» «لا یوم کیومک یا ابا عبدالله.»

قصۀ مصیبت من اگر چه در عاشورا به اوج می رسد اما از اینجا آغاز می شود.

آن خطی که در عاشورا مقابل من قرار می گیرد. آغاز انشعابش از اینجاست.

پیامبر در گوشت چیزی گفت که چون ابر بهاری گریستی و چیز دیگری گفت که چون غنچه سحری شکفته شدی.

از خبر قطعی ارتحالش غم عالم بر دل تو نشست و خبر رفتن خودت، دلت را تسکین بخشید.

آری، شهادتت، مصیبت های تو را تمام می کند، اما مصیبت تازه ای می آفریند، آری تو آسوده می شوی، اما بال دیگر ما نیز کنده می شود. پس از پیامبر و تو، اسلام دیگر قدرت بال گشادن نمی یابد.

 

تو گفتی:

ـ ای رسول خدا! ای پدر! ای پیامبر! گریه ات قلبم را تکه تکه می کند و جگرم را می سوزاند.

ای سرور و سالار انبیاء! ای امین پروردگار! ای رسول حق! ای حبیب و پیامبر خدا. پس از تو با فرزندانت چه خواهند کرد؟ چه ذلتی پس از تو بر ما فرود خواهد آمد؟

پس از تو چه کسی می تواند برای علی برادر و برای دین تو یاور باشد؟

وحی خدا پس از تو چه خواهد شد؟

و باز هم گریستی...

هیچکدام به خود نبودیم، پدر که مظهر وقار و متانت است خود را به روی پیامبر انداخته بود و هق هق گریه تمام بدنش را می لرزاند، انگار کوهی به لرزه در آمده بود.

پیامبر دست تو را در دست پدر نهاد و به پدر فرمود:

ـ برادرم! ای ابوالحسن! این امانت خدا و رسول خداست در دست تو. این امانت را خوب حفظ کن. ای علی! والله که این دختر سالار زنان بهشت است.

دستهای منزلت مریم کبری به پای او نمی رسد.

علی جان! سوگند به خدا من به این مقام و مرتبت نرسیدم مگر که آنچه برای خود از خدا خواستم، برای او هم خواستم و خدا عنایت فرمود.

علی جان! فاطمه هر چه بگوید، کلام من است، کلام وحی است، کلام جبرئیل است.

علی جان! رضای من و خدا و ملائک در گروی رضای فاطمه است.

وای بر کسی که به دخترم فاطمه ستم کند، وای بر کسی که حرمت او را بشکند، وای بر کسی که حق او را ضایع کند.

و بعد به کرات سر و روی تو را بوسید و فرمود: پدرت فدای تو فاطمه جان.

انگار پیامبر به روشنی می دید که چه بر سر دخترش می آید و با اهل بیتش چگونه رفتار می شود. نه فقط چشم و رو محاسن که ملحفۀ پیامبر نیز تماماً از اشک، تر شده بود.

من و حسن بی تاب خود را به روی پاهای پیامبر انداختیم و با اشک هایمان پاهایش را شستشو کردیم و آنها را به کرات بوئیدیم و بوسیدیم و در آغوش فشردیم.

پدر خواست به رعایت حال پیامبر ما را از روی او بردارد، اما پیامبر نگذاشت:

ـ رهایشان کن، بگذار مرا ببویند، بگذار من ببویمشان، بگذار آخرین بهره هایمان را از هم بگیریم، آخرین دیدارهایمان را بکنیم.

پس از این بر این دو سختی ببسیار خواهد رسید و مصیبت و حادثه، احاطه شان خواهد کرد.

خدا لعنت کند ستمگران بر خاندان مرا.

خدایا! این دو را از این پس به تو می سپارم و به مؤمنان صالحت.

تنها زبانی که در آن لحظه به کار می آمد. اشک بود که بی وفقه می آمد و چون شمع آبمان می کرد.

علی، عمود استوار حیاتمان بر پا ایستاد و در عین حال که خود در طوفان این حادثه می لرزید، دعا کرد:

ـ خدا اجرتان را در مصیبت فقدان پیامبرتان زیاده گرداند، خدای متعال رسول گرامی اش را با خود برد.

فغان همه مان به آسمان بلند شد. تو دائم می گفتی:

ـ یا ابتاه! یا ابتاه!

و ما فریاد می زدیم:

ـ یا جدّاه! جدّاه !

و پدر که اسوۀ صبوری بود، اشک می ریخت و زمزمه می کرد:

ـ یا رسول الله! یا خیر خلق الله!

«کشتی پهلو گرفته»
«سید مهدی شجاعی»

*** احمد عزیزی در بستر بیماری است. بماند یا برود با خداست ... حافظ وظیفه تو دعا گفتن است و بس ...


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

یا محیی الموتی

روزگار می گذرد بی آنکه هیاهوی من و تو لحظه ای توجهش را جلب کند و آنچه را که ما «زندگی» نامش نهادیم، چیزی نیست جز همین گذر!
اما نه گذر ما که گذر روزگار! ما فقط گردش روزگار را به نظاره نشسته ایم.
و همین رکود است که باید آن را «رنج انسانیت» نامید.

و این هیاهوها و جست و خیزها نه آواز شادی که صدای ویرانی است. آوای حزین انسان است از رنج بودن ... رنج بودن و وجود نداشتن!
می دانی از چه می ترسم؟
از آن ساعتی که فرشتگان رو به پروردگار به زبان آدمیان، دهان به شکوه بگشایند که:
بودنش با نبودنش فرق نمی کرد!
او زنده بود و زندگی نمی کرد...
خسران کرد... سودی نکرد، آنچه را هم که داشت از کف داد... خسران!
این کجا و آن ادعای خلیفة اللهی!

اما باز بارقه امیدی هست که:
خودت را منگر که تنگ نظری و کم شکیب، دریای رحمت و جود او را بنگر
برخیز به رسم تلافی
این لباس لایق تن تو نیست...
های انسان! خودت را کم فروختی.
کم فروختی ...


بیا تا تلافی کنیم آنچه بگذشت

نکردیم کاری در این بندگی ها

ندیدیم خیری از این زندگی ها

از این زندگی ها نشد کام حاصل

در این بندگی هاست شرمندگی ها

بیا عشق ِ ویران کن صبر و طاقت

که آسوده گردیم ز آسودگی ها

اگر هست خیری در آشفتگی هاست

که آشفته تر باد آشفتگی ها

ز زنگار عقل آینه ی دل سیه شد

خوشا سادگی ها و دیوانگی ها

رهی گر به حق هست، شوریدگی هاست

خوشا عیش سودای شوریدگی ها

پریشان شو از زلف های پریشان

مجو خاطر جمع ز آسودگی ها

بیا تا تلافی کنیم آنچه بگذشت

که داریم از عمر شرمندگی ها

بیا بعد از این فیض! بیدار باشیم

که مرگ است بهتر از این خفتگی ها


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |