شاعر
باز هم دلگیری خود را از گم شدن اصالت های تابناک در هیاهوی ماشین ها و
نان های ماشینی (که ظاهرا تنها هدف انسان های ماشینی را تشکیل می دهند)
ابراز می دارد. می خواهد دستمال خیسش را بر پیشانی تب دار بیابان بنهد تا
شاید در نبود آسمان پهناور و ابرهای رحمت آور، از درد و رنج بیابان بکاهد
و خلاصه چاره ای کند؛ اما؛ آن دستمال، آن امید به جا مانده، اکنون در تصرف
نان های ماشینی است. همان نان هایی که هوش و حواس انسان ها را از آن ها
ربوده است. همان نانی که انسان امروزی را صبح و شب به دنبال خود می کشد.
پیش از این ما را به نام دهمان می شناختند. پیش از این ها خودمان بودیم. اما افسوس که در حین ورود به عصر و دوره ی جدید عده ای فراموش کردند آن اصالت را : آبروی ده ما را بردند!

آسمان تعطیل است
بادها بیکارند
ابرها خشک و خسیس
هق هق گریه ی خود را خوردند
من دلم می خواهد
دستمالی خیس
روی پیشانی تب دار بیابان بکشم
دستمالم را اما افسوس
نان ماشینی
در تصرف دارد
......
......
......
آبروی ده ما را بردند!
افسوس که امروزه دیگر بیت اول این غزل معنای روشنی ندارد. برای آنان که در عمر خود ولو در لحظات کوتاهی از آن، طعم عشق راستین را چشیده اند چقدرگران می آید این خلط بین عشق و هوس.
امروز اگر بخواهی لب به شکوه بگشایی که : آی مردم! آنچه شما عشقش نامیده اید در بهترین حالاتش احساسی زودگذر و کم مایه است که شایسته نام بلند و آسمانی عشق نیست؛ پاسخت نگاه های عاقل اندر سفیهی انسان هایی است که تو را بیگانه می پندارند و خود را آشنا. اگر فریاد برآری که نام عشق را در قالب تنگ و کوتاه فکر آلوده خود معنا نکنید، خاموشت می کنند. امروز عشق را دیگر در آسمان ها نباید جستجو کنی؛ آن عشق آسمانی همین جاست! روی زمین٬ زیر دست و پای ما !

نسیم عشق ز کوی هوس نمی آید
چرا که بوی گل از خاروخس نمی آید
ز نارسایی فریاد آتشین، فریاد!
که سوخت سینه و فریادرس نمی آید
به رهگذار طلب آبروی خویش مریز
که همچو اشک روان، باز پس نمی آید
ز آشنایی مردم رمیده ایم، رهی
که بوی مردمی از هیچ کس نمی آید
در میان همه جلوه های خیره کننده روح بزرگ فاطمه(س)٬ آنچه بیش از همه برای من شگفت انگیز است این است که فاطمه همسفر و همگام و هم پرواز روح عظیم علی(ع) است.
او در کنار علی تنها یک همسر نبود که علی پس از او همسرانی دیگر نیز داشت. علی در او به دیده ی یک دوست٬ یک آشنای دردها و آرمان های بزرگش می نگریست و انیس خلوت بیکرانه و اسرار آمیزش و همدم تنهایی هایش.
دکتر شریعتی

مریم از یک نسبت عیسی عزیز
از سه نسبت حضرت زهرا عزیز
نور چشم رحمة للعالمین
آن امام اولین و آخرین
آن که جان در پیکر گیتی دمید
روزگار تازه آیین آفرید
بانوی آن تاجدار "هل اتی"
مرتضی٬ مشکل گشا٬ شیر خدا
پادشاه و کلبه ای ایوان او
یک حسام و یک زره سامان او
مادر آن مرکز پرگار عشق
مادر آن کاروان سالار عشق
آن یکی شمع شبستان حرم
حافظ جمعیت خیرالامم
تا نشیند آتش پیکار و کین
پشت پا زد بر سر تاج و نگین
وآن دگر مولای ابرار جهان
قوت بازوی احرار جهان
در نوای زندگی سوز از حسین
اهل حق حریت آموز از حسین
سیرت فرزندها از امهات
جوهر صدق و صفا از امهات
مزرع تسلیم را حاصل بتول
مادران را اسوه کامل بتول
گریه هایاو ز بالین بی نیاز
گوهر افشاندی به دامان نماز
اشک او برچید جبریل از زمین
همچو شبنم ریخت بر عرش برین
............................
www.hayhat.ir
فرمود : إعلموا أنّ الجهاد الاکبر، جهاد النّفس
و نیز فرمود : الدنیا سجن المومن
برای منی که هیچ گاه ندیدمت٬ چقدر خوب معنا کرده ای این دو حدیث را.
شنیده ام که در چنین روزی کوله بارت را بستی. شنیده ام که در نیمه خرداد آزاد شدی٬ تو مثل امروز زنده شدی و ما معلوم نیست تا کی قرار است مرده باشیم. حالا هم حتما در آن خلوتگه عشق نشسته ای و به این سرزمین مردگان می خندی... همین سرزمینی که دل تنگ من٬ از بودن درآن می گرید! کاش می شد مثل تو بود... کاش آرامش ات را لااقل در این سرزمین جا می گذاشتی...
برای تو این سفر تمام شد. چه خوب رفتی و چه زود رسیدی.
برگرد به سوی منزلت٬ برگرد به جانب پروردگارت ای نفس مطمئنه
التماس دعا! خوش آمدی... "خلوتگه عشاق" خوش بگذرد ...
فـــــرّخ آن روز كــــه از اين قفس آزاد شوم
از غـــم دورى دلـــــدار رهــم، شاد شوم
سر نهم بر قـدم دوست، به خلوتگه عشق
لب نهـــم بـــر لب شيرين تو، فرهاد شوم
طـــــى كنـــم راه خرابات و به پيرى برسم
از دم پيـــر خــــرابـــــات٬ دل آبــــــــاد شوم
يــــاد روزى كـــه به خلــــوتگـه عشاق روم
طـــــرب انگيـز و طرب خيز و طربزاد شوم
نــه به ميخـــانه مـــرا راه، نه در مسجد جا
يــــار را گـــــو: سببي ساز كه ارشاد شوم
آب را گل نكنيم:
در فرودست انگار، كفتري ميخورد آب.
يا كه در بيشه دور، سيرهيي پر ميشويد.
يا در آبادي، كوزهيي پر ميگردد.
آب را گل نكنيم:
شايد اين آب روان، ميرود پاي سپيداري، تا فرو شويد اندوه دلي.
دست درويشي شايد، نان خشكيده فرو برده در آب.
زن زيبايي آمد لب رود،
آب را گل نكنيم:
روي زيبا دو برابر شده است.
چه گوارا اين آب!
چه زلال اين رود!
مردم بالادست، چه صفايي دارند!
چشمههاشان جوشان، گاوهاشان شيرافشان باد!
من نديدم دهشان،
بيگمان پاي چپرهاشان جا پاي خداست.
ماهتاب آنجا، ميكند روشن پهناي كلام.
بيگمان در ده بالادست، چينهها كوتاه است.
مردمش ميدانند، كه شقاق چه گلي است.
بيگمان آنجا آبي، آبي است.
غنچهيي ميشكفد، اهل ده باخبرند.
چه دهي بايد باشد!
كوچه باغش پر موسيقي باد!
مردمان سر رود، آب را ميفهمند.
گل نكردندش، ما نيز
آب را گل نكنيم.
............................
www.hayhat.ir

تاکی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه؟
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه
رفتم به در صومعهی عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد
در میکده رهبانم و در صومعه عابد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را میطلبم خانه به خانه
روزی که برفتند حریفان پی هر کار
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوهگه یار
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه
هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم من که روم خانه به خانه
عاقل به قوانین خرد راه تو پوید
دیوانه برون از همه آیین تو جوید
تا غنچهی بشکفتهی این باغ که بوید
هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه
بیچاره بهائی که دلش زار غم توست
هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست
امید وی از عاطفت دم به دم توست
تقصیر خیالی به امید کرم توست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه
.............................
www.hayhat.ir
