تبليغاتX
با که گویم ...
با که گویم ...

در کوی ما شکسته دلی می خرند و بس

به حقیقت برو وبگو آمدم...
اگرگفتند اینجا چرا آمدی؟ بگو:
به کجا روم وبه کدام در رو کنم ؟
این رَه است ودگردُوم رَه نیست
اگر گفتند به اذن کی آمدی؟ بگو شنیدم:
بَرضیافتخانه فیض نوالت منع نیست

دَرگشاده است وصَلا دَرداده خوان انداخته
اگر گفتند: تا بحال کجابودی؟
بگو: راه گم کرده بودم.
اگر گفتند چی آوردی؟
بگو اوّلا: دل شکسته٬ که از شمانقل است:
در کوی ماشکسته دلی می خَرند و بس
بازارخودفروشی ازآن سوی دیگراست
وثانیا:
جز نداری نبُوَد مایه دارایی من
طَمع بخششم ازدرگَه سلطان من است
وثالثا:
الهی آفریدی رایگان، روزی دادی رایگان، بیامرز رایگان، تو خدایی نه بازرگان.
اگر گفتند بیرونش کنید بگو:
نمی رَوَم ز دیار شما به کشور دیگر

برون کنید(م) ازاین دَر،دَرآیم از دَردیگر
اگر گفتند: این جرأت را از که آموختی؟
بگو از حِلم شما.
اگر گفتند: قابلیت استفاضه نداری
بگو: قابلیت را هم شما افاضه می فرمایید.
باز اگر از تو اعراض نمودند٬ بگو:
به والله به بالله به تَالله
به حق آیه نَصُرمِنَ الله
که مو از دامنت دست بر نَدیرُم (ندارم)
اگر کشته شوم الحکم لِلّه
اگر گفتند: مُذنِبی (گنهکاری)
بگو اوّلا: شنیدم شما غفارید
وثانیا: من مَلَک(فرشته) نیستم٬ آدم زاده ام
نا کَرده گنه دراین جهان کیست؟ بگو
آنکس که گنَه نکرده و زیست بگو
من بد کُنم وتو بد مکافات دهی
پس فرق میان من وتوچیست؟ بگو
اگرگفتند: این حرفها را ازکجایاد گرفتی؟ بگو:
بلبل از فیض گُل آموخت سخن وَرنه نَبود
این همه قول وغزل تَعبیه در مِنقارش
اگر گفتند چه می خواهی؟ بگو:
جز تو ما را هوای دیگر نیست
جزلقای تو هیچ در سر نیست

هزارویک نکته، استاد حسن زاده آملی


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

بریدن کار دشواری است. جدا از تمام شعار ها و تعریف و تعارف ها٬ باید گفت که دل کندن کار ساده ای نیست. آن هم در جوانی که آرزوها و نقشه ها و رویا ها پررنگ ترند. جرات می خواهد عزیز! شجاعت می خواهد. و از همه بیشتر صداقت می خواهد. افسوس که در روزگار نقاب ها٬ مردان صادق کم اند انگار. اما لااقل خوبیش برای ما که در دنیای سراب ها و زمانه وارونگی ها به دنیا آمده ایم و عمر می گذرانیم این است که می فهمیم بعضی ها چقدر کوچکند و بعضی ها چه بزرگ!
و حالا مانده ام که بزرگ شدن سخت است یا آسان؟!
این چه سوالی است؟ سخت است دیگر٬ یک شبه که نمی توان بزرگ شد.
درست٬ ولی... ولی خوب ببین! بعضی ها چه آسان بزرگ شدند. انگار یک شبه قد کشیدند و در یک سحر اوج گرفتند٬ به عرفا و علما رسیدند و علم و عرفان به یک جرعه سرکشیدند و باز بالا رفتند و رفتند و رفتند... آنقدر که خورشید هم مجبور شد برای دیدنشان سرش را بلند کند.

آه ... چه معمایی!  

 گفتی از روز سفر

        گفتم از من مگذر

             مجنـون...لیـلا...رفتی

                             بی بـال و بی پـر

رفتند و شهر خفته ندانست کیستند

آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند

رفتند و شهر خفته ندانست کیستند

فریادشان تموج شط حیات بود

چون آذرخش در سخن خویش زیستند

مرغان پرگشوده طوفان که روز مرگ

دریا و موج و صخره براشان گریستند

می گفتی٬ ای عزیز :«سترون شده ست خاک»

اینک ببین برابر چشم تو چیستند:

هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز

باز٬ آخرین شقایق این باغ نیستند


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

ایستاده ایم
در برابر دری شگفت...

تا کنون چه بی شمار
از دری که بسته است
تا فراتر از هراس،
سرزمین عطرهای ناشناس
                                  رفته اند

در ، ولی هنوز
آن چنان که بوده
                - ناگشوده-
                         مانده است!

***

مثل ناگهان
جان ما
شبیه غنچه ای
          گشوده می شود
و مرگ چون نسیم
از آستان جان ما
                    عبور می کند!

***

زندگی
جز همین درآمدن
جز همین گذار
جز درنگ ساده ای
در اتاق انتظار
                  نیست!

پایگاه ادبی لوح


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

آسمان زیر بال اوج تو بود

چون شد ای دل که خاکسار شدی؟

سر به خورشید داشتی و٬ دریغ

زیر پای ستم غبار شدی!

 

ترسم ای دلنشین دیرینه

سرگذشت تو هم ز یاد رود!

آرزومند را غم جان نیست

آه٬ اگر آرزو به باد رود!


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

نه از مهر و نه از کین می نویسم
نه از کفر و نه از دین می نویسم

دلم خون است ، می دانی برادر
دلم خون است ، از این می نویسم

************

این دل به کدام واژه گویم چون شد
کز پرده برون و پرده دیگر گون شد

بگذار بگویمت که از ناگفتن
این قافیه در دل رباعی خون شد

************

دستی به کرم به شانه ی ما نزدی
بالی به هوای دانه ی ما نزدی

دیر است دلم چشم به راهت دارد
ای عشق ، سری به خانه ی ما نزدی


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

باز آی و دل تنـگ مرا مونس جان باش

وین سـوخته را محـرم اسرار نهان باش

زان بـاده که در میـکـده عشـق فـروشند

ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

زنده کن از صدای من خاک هزار ساله را

ای که ز من فزوده ای گرمی آه و ناله را

زنده کن از صدای من خاک هزار ساله را

با دل ما چه ها کنی تو که به باده حیات

مستی شوق می دهی آب و گل پیاله را

غنچه ی دل گرفته را از نفسم گره گشای

تازه کن از نسیم من ٬  داغ درون لاله را

می گذرد خیال من ٬  از مه و مهر و مشتری

تو به کمین چه خفته ای؟صید کن این غزاله را

خواجه من نگاه دار ٬ آبروی گدای خویش

آنکه ز جوی دیگران ٬  پر نکند پیاله را


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |