هر دم چو شرر زبانه می گیرم
پیوسته تو را بهانه می گیرم
گاهی به امید آن که می آیی
گرد از سر و روی خانه می گیرم
با عکس تو من چه مجلس ختمی
در خلوت خود شبانه می گیرم
گه موی تو شانه می زنم، گاهی
تابوت تو را به شانه می گیرم
تو جانب خود گرفتی و رفتی
من جانب خویش را نمی گیرم
با کوچکی ام سراغ کویت را
از وسعت بی کرانه می گیرم
روزی که محک خورند گوهر ها
آن روز تو را نشانه می گیرم

می نشینم همه شب گوشه این تنهایی
به امیدی که تو روزی ز سفر بازآیی
موج چشمم به هوای تو خروشان شده است
غرق غــم هسـتم و تـو ســاحــل این دریــایی
بنشیـن در بر آییــنه قلبــم یـک دم
تا خودت خوب ببینی چقدر زیبایی
دل به تو بسته ام و خلق رهایم کردند
آخر عشق همین است٬ همین رسوایی
