
منظر دل های ماست، کرب و بلای حسین
مرغ دل ما زند، پر به هوای حسین
یک نگه کربلا به بود از صد بهشت
جنت اهل دل است، صحن و سرای حسین
دیدن باغ بهشت، مژده به زاهد دهید
زاهد و حور و قصور، ما و لقای حسین
تربت پاکش بود داروی هر دردمند
دار شفای خداست، کرب و بلای حسین
ملک سلیمان بود در نظرش بی بها
آن که گدایی کند پیش گدای حسین
هرکه رود کربلا بوسه به خاکش زند
بشنود از قدسیان، بانگ و نوای حسین
چون به عزاخانه اش پا نهی آهسته نه
بال ملایک بود، فرش عزای حسین
خنده کنان می رود، روز جزا در بهشت
هرکه به دنیا کند، گریه برای حسین
غم نخورد بعد از این، بهر سرای دگر
آن که «شکوهی!» شود، نوحه سرای حسین

به نسیمی همه ی راه به هم می ریزد
کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد؟
سنگ در برکه می اندازم و می پندارم
با همین سنگ زدن، ماه به هم می ریزد
عشق، برشانه هم چیدن چندین سنگ است
گاه می ماند و ناگاه به هم می ریزد
آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است
دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد
آه! یک روز همین آه تو را می گیرد
گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد
حضور گم شده صد هزار آدمِ گم
حضور وحشی رنگ
طنین نعره ی مسلول و خنده ی مسموم
طنین دغدغه، جنگ
یکی به عربده گفت:
"درود بر آبی
به هر کجا که روی، رنگ آسمان آبی است"
"ولی نبود آبی
میان هیچ رگی خون هیچ کس هرگز
درود بر قرمز"
فضای ساده و سبز زمین آزادی
در انفجار صدای ترقه ها در دود
نود دقیقه کدورت
نود دقیقه کبود
در آستانه در
غریب و غمزده طفلی کنار وزنه ی پیر
به فکر سنجش وزن هزار ناموزون
و پیرمردی گنگ
نشسته خسته
به دنبال لقمه ای روزی
کدام استقلال؟
کدام پیروزی؟
یا رب به کرم در من درویش نگر
در من منگر، در کرم خویش نگر
هرچند نیم لایق بخشایش تو
بر حال من خسته دل ریش نگر
با رنگ و بويت اي گل! گل رنگ و بو ندارد
با لعلت آب حيوان آبي به جو ندارد
از عشق من به هر سو در شهر گفت و گويي است
من عاشق تو هستم، اين گفت و گو ندارد
دارد متاع عشقت، از چارسو خريدار
بازار خود فروشي، اين چار سو ندارد
جز وصف پيش رويت در پشت سر نگويم
رو كن به هر كه خواهي گل پشت و رو ندارد
محراب ابروانت خواند نماز دلها
آری بمیرد آن دل کز خون وضو ندارد
گر آرزوي وصلش پيرم كند مكن عيب
عيب است از جواني كاين آرزو ندارد
خورشید روی من چون رخساره برفروزد
رخ برفروختن را، خورشید رو ندارد
در تار طره شب تا روی روز بنهفت
دل نیست کو تعلق با تار مو ندارد
سوزن ز تیر مژگان، وز تار زلف نخ کن
هرچند رخنه ی دل، تاب رفو ندارد
او صبر خواهد از من بختي كه من ندارم
من وصل خواهم از وي قصدي كه او ندارد
با شهريار بيدل ساقي به سرگراني است
چشمش مگر حريفان! مي در سبو ندارد؟
در بین خلق از همه با آبرو ترم
چون کسب آب رو ز غبار تو می کنم
