تبليغاتX
با که گویم ...
با که گویم ...

...که وحشی می کند چشمانش، آهوهای صحرا را 

مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را
فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را

نسیم مست وقتی بوی گل می داد حس کردم
که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را!

خیانت قصه تلخی است اما از که می نالم
"خودم" ژرورده بودم در حواریون یهودا را

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست
چه آسان ننگ می خوانند نیرنگ زلیخا را!

کسی را تاب دیدار سر زلف ژریشان نیست
چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را؟!

نمی دانم چه نفرینی گریبانگیر مجنون است
که وحشی می کند چشمانش٬آهوهای صحرا را!

چه خواهد کرد با ما عشق؟پرسیدیم و خندیدی
فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

دلی که پیش تو ره یافت بازپس نرود
هواگرفته عشق از پی هوس نرود

به بوی زلف تو دم می زنم درین شب تار
وگرنه چون سحرم بی تو یک نفس نرود

چنان به داغ غمت خو گرفت مرغ دلم
که یاد باغ بهشتش درین قفس نرود

نثار آه سحر می کنم سرشک نیاز
که دامن توام ای گل ز دسترس نرود

دلا بسوز و به جان برفروز آتش عشق
کزین چراغ تو دودی به چشم کس نرود

فغان بلبل طبعم به گلشن تو خوش است
که کار دلبری گل ز خاروخس نرود

دلی که نغمه ناقوس معبد تو شنید
چو کودکان ز پی بانگ هر جرس نرود

بر آستان تو چون سایه سرنهم همه عمر
که هر که پیش تو ره یافت بازپس نرود


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

بسم الله
چسان گذشت به عباس چونکه می دانست/که تشنگان حرم دل به دست او بستند

به آسمان نگاه کرد. نور بی رحم خورشید چشمانش را آزار داد. زمان چقدر دیر می گذشت. از خیمه ها بیرون آمده بود تا صدای تکبیرش را بشنود. چقدر احساس غرور می کرد وقتی سردار لشکر ٍ پدر، الله اکبر می گفت. آن هم سرداری چون او٬ مردی به شجاعت و هیبت پدر. مردی به مهربانی و لطافت پدر.

به راه خیره شد. جز گرد و غبار چیزی ندید. چشمانش سیاهی رفت. سعی کرد برای غلبه بر تشنگی آب دهانش را فرو دهد. این بار گوشهایش را تیز کرد تا باز هم صدای تکبیر را بشنود. منتظر ماند... صدایی نیامد.

***

آخرین دیدار را یک بار دیگر مرور کرد...
در خیمه بودند. او و دیگر کودکان. بی قرار. هراسان. تشنه.
سایه ی مرد بلندبالایی بر درگاه خیمه افتاد. داخل که  شد همه نگاه ها به سمت او متمایل شد. مرد خسته بود و خاکی اما حتی گردوغبار صحرا هم مانع تابیدن ماه چهره اش نبود. بر تمامی کودکان سلام کرد و لبخند زد. مرد لبخند زد ولی چشم های دختر لبخند مرد را ندید. دخترک چشم هایش را دوخت به چشم های مرد. آنجا که غمی بزرگ همچون رودی خروشان موج می زد و چیزی نمانده بود که طغیان کند.

مرد با کودکان بازی کرد. کودکان, خسته انگار با دیدن مرد و لبخند مهربانش تشنگی را فراموش کردند و جانی دوباره یافتند و خنده ی محوی بر لبانشان مهمان شد. چه شادمانی کوتاهی...
 مرد بلند شد. کودکان را بوسید. باید می رفت، دخترک دلش را به دریا زد:

-         عمو جان!

-         جان ٍ عمو! چه می خواهی سکینه جان؟

یک لحظه مردد شد. خجالت کشید. پشیمان شد. سرش را پایین انداخت و آرزو کرد عمو صدایش را نشنیده باشد. مرد جلو آمد و زانو زد. دستان گرمش را قاب چهره کوچک دخترک کرد و دوباره پرسید:

-         چه می خواهی عزیز دلم؟

بغضی که از صبح حبسش کرده بود بی اختیار ترکید و اشک ، پهنای صورت کوچکش را پوشاند:

-         تشنه ایم عموجان...همه مان تشنه ایم.

کودکان نیز با دیدن گریه ی او به گریه افتادند.
مرد برخاست. دخترک چشمانش را پاک کرد تا مگر با دیدن چهره ی عمو، آرامش یابد، اما ندید. نتوانست ببیند. مرد سرش را پایین انداخته بود، آنقدر که نمی شد صورتش را دید اما می شد اشک هایی را که یکی  پس از دیگری  می چکید،دید. انگار باران می آمد...

***

باز حواسش را جمع کرد مگر صدای تکبیر عمو را بشنود. سکوت بود و سکوت...
چشمانش  را خیره کرد تا شاید در پس گردوغبار، نشانی بیابد.
خوب که نگریست قامت محو مردی را دید که خمیده و آرام به خیمه ها نزدیک می شد. مرد با هر قدم شکسته می شد، به نیزه اش تکیه می داد و به سختی قدم بعدی را بر می داشت. او را نشناخت. مرد نزدیک تر آمد. دخترک چشمانش را با آستینش پاک کرد تا بهتر ببیند چهره مرد را: « چقدر شبیه پدر است... »


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

ای از ازل به ماتم تو در بسیط خاک
گیسوی شام باز و گریبان صبح چاک

ذات قدیم٬ بهر عزاداری تو بس
هستی پس از حیات تو٬یکسر سزد هلاک

تا جسم چاک چاک تو عریان به روی دشت
جان جهانیان همه زیبد٬ به زیر خاک

ارواح شاید ار همه قالب تهی کنند
تا رفت جان پاک تو از جسم تابناک

خون تو آمده است امان بخش خون خلق
خون را به خون که گفت نشاید نمود پاک؟

تن ها مقیم بارگهت٬ قلبنا لدیک
سرها نثار خاک رهت٬ روحنا فداک


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

باز هم پژواک گام کیست این؟
بر علم ها موج نام کیست این؟

عقل ها مست جنون کیستند؟
عشق ها گریان خون کیستند؟

بر علم ها پاره های دل چراست؟
موج نام یا "ابوفاضل" چراست؟

کوچه ها از دسته ها یکدست شد
باد از بوی علم ها مست شد

«اندک اندک جمع مستان می رسند
اندک اندک می پرستان می رسند»

کوچه ای از سینه هاتان وا کنید
«نک بتان با آبدستان می رسند»

جانشان خم های پرخون آمده
مویشان رگ های بیرون آمده

بی خبر از بندها، پیوندها
دور اندازند گیسوبندها

بی خبر از عقل های خانگی
عشق می ورزند با دیوانگی

تکیه بر بوی شهادت، بوی خون
موج گیسو، موج رگ، موج جنون...


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |