
چه شد که امشب از اینجا گذارگاه تو شد؟
مگـر که آه من خستــه خضــر راه تو شـد؟
بساط چون تو سلیمان و کلبه درویش
نعـــوذ بــالله گــویی ز اشتبــاه تـو شد
کنون که آمدی و با چو من صفا کردی
بساط فقر، چو کاخ شه از پناه تو شد
شبی که ظلمتش از دود آه من بد بیش
چـو روز روشـن از نـور روی مـاه تـو شـد
بگو به شیخ که امشب بهشت موعود است
نصیب من به عیــان خــواه یا نخــواه تو شد
تو شاه انجمن حســن و «هنــدی» بیدل
هر آنچه هست ز جان خاک بارگاه تو شد

از نـالـه عشـاق نـوایـی بــردار
وز دردوغم دوست دوایی بردار
از منزل یار تا تو ای سست قدم
یک گام زیاده نیست؛ پایی بردار

یکشب هوای گریه
یکشب هوای فریاد
امشب دلم هوای تو کرده است
*
فوج اثیری درناها
در باران
شعر مهاجری است
که می گذرد
و آن صدای زمزمه وار
که لحظه لحظه
به من
نزدیک
می شود
آهنگ بال بال شعرم
شعرم هوای نشستن دارد
*
شب را
تا صبح
مهمان کوچه های بارانی
خواهد بود
و برگ برگ دفتر غمگینم را،
در باران
خواهد شست
آنگاه شعر تازه ام را
که شعر شعرهایم خواهد بود
با دست های شاعرانه ی تو
بر دفتری که خالی ست
خواهم نوشت
ای نام تو تغزل دیرینم در بازان!
یکشب هوای گریه
یکشب هوای باران
امشب دلم هوای تو کرده است
دنباله:
+ کلاس اول خواندیم آن مرد در باران آمد، اکنون می فهمیم تا آن مرد نیاید باران نمی بارد.
+ یکی تصویر باران را در ذهنش با خاطره تو گره می زند. دیگری با شنیدن صدای باران به یادت می افتد. من اما بوی باران را که می شنوم بیشتر هوایی می شوم. بوی باران وقتی که بر خاک می بارد...مثل کوچه های گرد و غبار گرفته شهر روزمرگی هایمان. وقتی بر زمین خشک تشنه و ترک خورده می بارد... مثل دلهامان.
- شب را تا صبح، مهمان کوچه های بارانی خواهم بود...
پیش از این ها بهار دیگر بود، هیچ سروی زمین نمی افتاد
و
تبر این چنین عزیزنبود...و درخت این چنین نمی افتاد!
فصل، فصل شکوه ابراهیم، جنگ،جنگ بت بزرگ و خدا
گرچه
نمرود بود و آتش هم، قلب ها از یقین نمی افتاد
باغ هامان نچیده تر بودند، میوه هامان رسیده تر بودند
شاخه
ای هم اگر تبر می خورد، میوه دست چین نمی افتاد
پیش از این روزگار دیگر بود، چشم ها سفره نمک بودند
در
پی دست دوستی هامان، ما از آستین نمی افتاد
کاش مثل قدیم ها بودیم، همه تکرار یک صدا بودیم
و صدا
کوه بود کوهی که، هیچ گاه از طنین نمی افتاد
کاش مثل قدیم ها آری، بعد از این عیدهای تکراری
در دل
سیزده بدر هامان، حسرت هفت سین نمی افتاد

عید آمد و ما
خانه خود را نتکاندیم
گردی نستردیم و غباری نفشاندیم
دیدیم که
در کسوت
بخت آمده نوروز
از بیدلی او را ز در خانه براندیم
هرجا
گذری غلغله
شادی و شورست
ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم
آفاق پر
از پیک و
پیامست ولی ما
پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم
احباب
کهن را نه
یکی نامه بدادیم
واصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم
من دانم و
غمگین
دلت، ای خسته کبوتر
سالی سپری گشت و تو را ما نپراندیم
صد قافله
رفتند و
به مقصود رسیدند
ما این خرک لنگ ز جوئی نجهاندیم
ماننده ی
افسون
زدگان، ره به حقیقت
بستیم و جز افسانه بیهوده نخواندیم
از نه خم
گردون
بگذشتند حریفان
مسکین من و دل در خم این زاویه ماندیم
طوفان
بتکاند مگر
«امید» که صدبار
عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم

برآمد باد صبح و بوی
نوروز
به كام دوستان و بخت پیروز
مبارك بادت این سال و همه
سال
همایون بادت این روز و همه روز
چو آتش در درخت افكند
گلنار
دگر منقل منه آتش میفروز
چو نرگس چشم بخت از خواب
برخاست
حسدگو دشمنان را، دیده بردوز
بهاری خرمست ای گل
كجایی
كه بینی بلبلان را ناله و سوز
جهان بی ما بسی بودست و
باشد
برادر جز نكونامی میندوز
نكویی كن كه دولت بینی از
بخت
مبر فرمان بدگوی بدآموز
منه دل بر سرای عمر
سعدی
كه بر گنبد نخواهد ماند این گوز*
دریغا عیش اگر مرگش
نبودی
دریغ آهو اگر بگذاشتی یوز**
* گنبد گوز، کنایه از آسمان است.(لغت نامه دهخدا)
** یوز : جانوری شکاری کوچک تر از پلنگ که بدان مخصوصاً شکار آهو و مانند آن
کنند.(لغت
نامه دهخدا)

مسمط امام خمینی در توصیف بهاران و مدح اباصالح امام زمان(عج)
چند نکته درباره این شعر:
۱- این شعر در قالب مسمط سروده شده است. برای آشنایی بیشتر با این قالب بخوانید: مسمط
۲- ظاهرا امام(ره) این شعر را در دوران جوانی(پیش از ۴۰ سالگی) سروده اند.
۳- از شعر دریافت می شود که نوروز آن سال در همزمانی نزدیک با میلاد حضرت حجت(ع) قرار داشته است.
۳- ظاهرا منظور از آیت(آیت الله) در ابیات پایانی شعر اشاره با آیت الله شیخ عبدالکریم حائری یزدی(ره) بوده است. هرچند این ابیات امروز مرا یاد شخص دیگری می اندازد...
