پيش خورشيد محال است كه پيدا آيند
همچنين پيش وجودت همه خوبان عدمند
گرچه در چشم خلايق همه زيبا آيند
گر خرامان به در خانقه آيي روزي
صوفيان از در و بامت به تماشا آيند
ما نداريم غم دوزخ و سوداي بهشت
هركجا خيمه زني، اهل دل آنجا آيند
آه سعدي جگر گوشه نشينان خون كرد
خرم آن روز كه از خانه به صحرا آيند
گفته اند:
با اينكه وسط روز است اما همه جا مثل شب بي مهتابي تاريك و ظلماني
است...فروشنده ها، دوره گردها، سپورها، پليس ها و همه ي آدم هاي توي پياده
رو در سكوتي غريب حيرت زده با انگشت چيزي را توي آسمان به هم نشان مي دهند.
لحظه اي احساس مي كنم انگار كسي كليد pause را فشار داده و فيلم زندگي را
براي دقيقه اي متوقف كرده است.
ساك دستي ام را روي زمين مي گذارم و به آسمان تاريك، به ماه كه انگار دايره اي سياه مقابل خورشيد ايستاده است نگاه مي كنم. در كسوفي كامل، خورشيد محو شده است و هزاران ستاره در ساعت 2 بعد از ظهر، انگار تا سقف ساختمان هاي بلند شهر، پايين آمده اند.
آنقدر به قرص سياه خيره مي شوم تا با حركت ماه پرتوهاي نور، مثل روزنه هايي در دل آسمان، از پشت دايره اي سياه بيرون مي زنند و ستاره ها را يكي يكي محو مي كنند.
(جملات پاياني رمان «من گنجشك نيستم» به قلم مصطفي مستور)

ای سگ طاعن1 تو عوعو میکنی
طعن قرآن را برونشو2 میکنی
این نه آن شیرست کز وی جان بری
یا ز پنجه ي قهر او ایمان بری
تا قیامت میزند قرآن ندا
ای گروهی جهل را گشته فدا
که مرا افسانه میپنداشتید
تخم طعن و کافری میکاشتید
خود بدیدید آنک طعنه میزدید
که شما فانی و افسانه بدید
من کلام حقم و قائم به ذات
قوت جان جان و یاقوت زکات
نور خورشیدم فتاده بر شما
لیک از خورشید ناگشته جدا
نک منم ینبوع3 آن آب حیات
تا رهانم عاشقان را از ممات
گر چنان گند آزتان ننگیختی
جرعهای بر گورتان حق ریختی
نه بگیرم گفت و پند آن حکیم
دل نگردانم بهر طعنی سقیم4
دنباله:
1- طاعن: طعنه زننده
2- برون شو كردن: مخلص يافتن، بهانه كردن، غيبت كردن
3- ينبوع: چشمه
4- سقيم: بيمار
مي گويم:
باشد... بگذار احساس پيروزي كنند. من كه تا آخر قصه را خوانده ام:
ابرهه حيرت زده پرسيد:
من و سپاهيانم سوار بر پيلان تنومند قصد ويراني خانه ي خدايت، معبد تو و نياكانت كرده ايم و آنوقت تو آمده اي و از من طلب شترانت را مي كني؟
عبدالمطلب چشم از چشمان ابرهه برداشت:
من پروردگار شتران خويشم و اين خانه نيز خدايي دارد.

در فضايي كه مكان گم شده از وسعتِ آن
مي روم سوي قروني كه زمان برده ز ياد
گويي از شهپر جبريل درآويخته ام
يا كه سيمرغ گرفته است به منقار مرا.
&
تا كجا مي بَرَد اين نقش ِ به ديوار مرا؟
- تا بدانجا كه فرو مي ماند،
چشم از ديدن و لب نيز ز گفتار مرا.
مي گويم:
- اين روزگار، تنها كافي است چند روزي از روزمرگي هايم فارغ شوم تا احساس كنم خوشبخت ترين آدم روي زمين هستم! گرچه در چنين روزهايي نيز هميشه كارهاي عقب مانده اي هستند كه روي سرم آوار شوند ولي قدر دقيقه ها را خوب مي دانم. همينقدر كه مي توانم موضوعي را كه قرار است به آن فكر كنم، خودم انتخاب كنم راضي كننده است.
- كودكي هايم پنج شنبه ها را بيشتر از جمعه ها دوست مي داشتم. تنها بخاطر اينكه انتهاي پنج شنبه فراغت بود و انتهاي جمعه مشغوليت(تحميلي؟!). اين روزها اما خيلي به ابتدا و انتها فكر نمي كنم. تنها زندگي است كه جريان دارد. و چه با سرعت مي رود، مثل اتوموبيلي كه ترمز بريده است... و من نيز آموخته ام -بجاي اينكه مرتب پايم را روي آن ترمز لعنتي فشار بدهم و به زمين و زمان فحش بدهم- چشمانم را باز كنم، فرمان را محكم بگيرم و سعي كنم راننده خوبي باشم.
- آمدم تا روبم و در چشم نومیدی زنم / گردِ حرمانی که بر رویم در این مدت نشست(فيض كاشاني)

حکایت می آورند که حق تعالی می فرماید که «ای بنده من، حاجت تو را در حالت دعا و ناله زود بر می آوردمی اما آوازه ی ناله ی تو مرا خوش می آید. در اجابت، جهت آن تاخیر می افتد تا بسیار بنالی که آواز و ناله ی تو مرا خوش می آید.»
مثلا دو گدا بر در شخصی آمدند؛ یکی مطلوب و محبوب است و آن دیگر عظیم(بسیار) مبغوض است. خداوندِ(صاحب) خانه گوید به غلام که زود بی تاخیر به آن [گدای] مبغوض نان پاره ای بده تا از در ما زود آواره شود و آن دیگر را که محبوب است وعده دهد که هنوز نان نپخته اند، صبر کن تا نان برسد و بپزد.
مولانا جلال الدین محمد
می گویم:
- خدایا؛ نزد همه آبرومندم جز تو، این درد را نزد که ناله کنم جز تو؟
- هرچند غرق بحر گناهم ز صد جهت / تا آشنای عشق شدم زاهل رحمتم(حافظ)
همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويي
چه زيان تو را كه من هم برسم به آرزويي؟!
به كسي جمال خود را ننموده اي و بينم
همه جا به هر زباني، بود از تو گفت و گويي!
غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم
تو بِبُر سر از تنِ من، بِبَر از ميانه، گويي!
به ره تو بس كه نالم، ز غم تو بس كه مويم
شدهام ز ناله، نالي، شدهام ز مويه، مويي
همه خوشدل اين كه مطرب بزند به تار، چنگي
من از آن خوشم كه چنگي بزنم به تار مويي
چه شود كه راه يابد سوي آب، تشنه كامي؟
چه شود كه كام جويد ز لب تو، كامجويي؟
شود اين كه از ترحّم، دمي اي سحاب رحمت
من خشك لب هم آخر ز تو تَر كنم گلويي؟!
بشكست اگر دل من، به فداي چشم مستت
سر خُمّ مي سلامت، شكند اگر سبويي
همه موسم تفرّج، به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه، بنشين كنار جويي
نه به باغ ره دهندم، كه گلي به كام بويم
نه دماغ اين كه از گل شنوم به كام، بويي
ز چه شيخ پاكدامن، سوي مسجدم بخواند؟!
رخ شيخ و سجدهگاهي، سر ما و خاك كويي
بنموده تيره روزم، ستم سياه چشمي
بنموده مو سپيدم، صنم سپيدرويي!
نظري به سويِ (رضوانيِ) دردمند مسكين
كه به جز درت، اميدش نبود به هيچ سويي
می گویم:
- این شب ها از پی هم می گذرد. نیازی در دل جوانه نمی زند تا یار به نازی پاسخش گوید. دردی مهمان دل نمی شود تا طبیب عشق دوایی بفرستد. دشنه زخمی جامه ی روح را نمی درد تا دست مهربان دوست وصله اش کند. این شب ها که می گذرد واهمه دارم از اینکه شکسته نشوم! از اینکه این نیز بگذرد و جراحتی برندارم. می ترسم از تکرار... از کور شدن چراغ امید، امید پایان روزهای مکرر، امید رسیدن روزهای نو.
دست در دامن صاحب کرمی باید زد...
- سخن در احتیاج ما و استغنای معشوقست(حافظ)
