
در این زمانه که شرط حیات، "نیرنگ" است
دلم برای رفیقان بی ریا،
تنگ است...
پی نویس:
از همه دوستانی که درخواست لینک موسیقی وبلاگ را داشتند و نتوانستم پاسخ دهم، عذرخواهم. موسیقی وبلاگ را اگر پسندیدید از اینجا می توانید دانلود کنید.
جاده و اسب مهیاست، بیا تا برویم
کربلا منتظر ماست، بیا تا برویم
ایستاده است به تفسیر قیامت زینب
آن سوی واقعه پیداست، بیا تا برویم
خاک در خون خدا می شکفد، می بالد
آسمان غرق تماشاست، بیا تا برویم
تیغ در معرکه می افتد و برمی خیزد
رقص شمشیر چه زیباست، بیا تا برویم
از سراشیبی تردید اگر برگردیم
عرش زیر قدم ماست، بیا تا برویم
دست عباس به خونخواهی آب آمده است
آتش معرکه برپاست بیا تا برویم
زره از موج بپوشیم و ردا از طوفان
راه ما از دل دریاست، بیا تا برویم
کاش، ای کاش! که دنیای عطش می فهمید:
آب، مهریه ی زهراست، بیا تا برویم
چیزی از راه نماندست، چرا برگردیم؟!
آخر راه همین جاست، بیا تا برویم
فرصتی باشد اگر باز در این آمد و رفت
تا همین امشب و فرداست، بیا تا برویم
می گویم:
- محرمی محتشم بخوان عزیز، گرچه برای هزارمین بار...
- دلم هوای کودکیم را کرده. همیشه می ترسیدم در دسته های عزاداریت میان سیاه پوشانت گم شوم! دلم هوای کودکیم کرده...
گفته اند:
حسین به جای خود بازگشت و تشنگی بر او سخت شده بود. مردم گرد عباس را بگرفتند و او را از حسین جدا کردند.
عباس به طلب آب رفت: بر او حمله کردند. او هم بر آنها تاخت و می گفت:
از مرگ نمی ترسم آنگاه که بانگ زند.
چنان می جنگم که میان جنگاوران پوشیده شوم از خاک.
جانم فدای آن جان برگزیده ی پاک.
عباسم من
که با مشک می آیم
و از گزند و زخم خصم باکی ندارم.
آنها را پراکنده ساخت. زید بن رقاد جهنی پشت خرمابنی کمین کرد. حکیم بن طفیل سنبسی یاور او گشت و شمشیر به دست راست عباس زد. عباس تیغ به دست چپ گرفت و حمله کرد و رجز می خواند:
اگر دست راستم را بریدید،
قسم به خدا
از دینم دفاع می کنم هنوز،
و از امامم
که فرزند پیامبر پاک امین است.
و کارزار کرد تا ضعف بر او مستولی گشت و زخم های سنگین وی را رسید و از حرکت فروماند.
زید بن رقاد از پشت درخت خرما بر دست چپ او زد. عباس گفت:
ای نفس!
نترس از کافران
و به رحمت خدای جبار دل خوش بدار
و تو را به همراهی پیامبر مژده باد.
خدایا! اینان بریدند دست چپم را
آنها را به گرمای آتشت بسوزان.
مردی بر او حمله کرد و به گرزی آهنین بر فرق سر او کوفت که سر او بشکافت و از اسب بگردید و فریاد زد: «یا اباعبدالله! علیک منی السلام»
چون حسین او را بر کنار فرات برزمین افتاده دید، بگریست.
گفت:«اکنون پشت من شکست و چاره ام کم شد.»
قبر او نزدیک شریعه است: همان جای که کشته شد. خون عباس در قبیله ی بنی حنیفه است و آن گاه که کشته شد سی و چهار سال داشت.
هرگاه دشمن بر اصحاب حسین احاطه می کرد، عباس می تاخت و آنان را می رهانید.
وقتی عباس رفت و کشته شد، لشکری باقی نمانده بود...
کتاب آه (بازخوانی مقتل حسین بن علی علیهاالسلام) - ویرایش یاسین حجازی

ز خویش دست کشیدم، مخوان به غیر مرا
ز کعــبه دل ببـــریدم، مبــــر به دیـــر مرا
چنان گسسته ام از خلق، رشته ی امّید
که نیست چشـم تمنا به خویش و غیر مرا
ز حب و بغض کسی، شاد و دل غمین نشوم
همین صفات کنـــد، عاقبت به خیر مرا
دلــم ز سیر و تماشا گرفته تر گردد
هزاربار سکون به بود، ز سیر مرا
برای من که به یک عمر بارها مردم
چــه لازم است دگر قصه «عزیر» مرا1
امیــد عبد به مولای خود بود، "رنجی"!
چنان که چشم امید است بر «شبیر» مرا2
پی نوشت:
1- قرآن کریم در سوره بقره، به داستان کسی اشاره می کند که بر قریه ای گذشت که ویرانه بود. در دلش گفت چگونه خداوند اهل این قریه را پس از مرگشان زنده می کند؟
آنگاه خداوند او را به مدت صد سال میراند، سپس زنده کرد تا حقیقت امر و چگونگی رستاخیز بر او آشکار شود.
اغلب مفسرین، این شخص را "عزیر" دانسته اند که یکی از بزرگان بنی اسرئیل بود.
2- "شبیر" اسمی عبری است و گفته اند که ریشه ی نام "حسین" در عربی است.
می گویم:
- وقتی می گفتی "مرد که گریه نمی کند" دلم را سنگ دیده بودی یا شانه هایم را صخره؟ مگر من از کجا آمده بودم؟ خودت چه می کردی با این همه بغض؟ مگر خودت مرد نبودی؟!
- چشم هایم -این روزها- دنبال بهانه اند...
هوا که ابری می شود،
فیلشان یاد هندوستان می کند.
- دور گردن بعضی "حرف هایم" طنابی پیچیده اند. "عقل" یک سر طناب را می کشد که «بگو!» و "دل" سر دیگر را که «نه، گفتنی نیست!»
این است که همیشه آن وسط، در گلو، گیر می کنند. بغض گلوگیر که می گویند یعنی همین "حرف"ی که "درد" می شود. نه بالا می آید که رها شود و نه برمی گردد که فروکش کند. آنقدر می ماند تا عقل و دل هردو خسته شوند و از پا بیفتند. آن وقت، تنها چشم می ماند و داستان هایِ بارانی ِ نگفته اش...
گفته اند:
صد بار لب گشودم و بیرون نریختم
خون ها که موج می زند از سینه تا لبم
عرفی شیرازی
و گفته اند:
بعد از نماز گفتم:«حاج آقا! این شب عملیاتی فقط شما برای من یادگاری ننوشته اید.»
خیلی اصرار کردم. خودکار را گرفت و رفت یک گوشه ای، دور از چشم همه، یک
چیزی نوشت و دفترچه را بسته آورد و داد به من. فردا که خبر شهادتش آمد،
دفترچه را باز کردم:
«عاشــقان را بگــــذارید بنالنـــــد هــمــــــه
مصلحت نیست که این زمزمه خاموش شود»
