ای که ز من فزوده ای گرمی آه و ناله را
زنده کن از صدای من خاک هزار ساله را
با دل من چها کنی تو که به باده ی حیات
مستی شوق می دهی آب و گل پیاله را
غنچه ی دل گرفته را از نفسم گره گشای
تازه کن از نسیم من، داغ درون لاله را
می گذرد خیال من از مه و مهر و مشتری
تو به کمین چه خفته ای صید کن این غزاله را
خواجه ی من نگاه دار آبروی گدای خویش
آن که ز جوی دیگران، پر نکند پیاله را
می گویم:
- روح مولانا در نی جان محمد اقبال می دمد. از این روست که موسیقی شعر اقبال، ضرب آهنگ دل مولانا را دارد.
- حقا که صدا و شعر اقبال قابلیت این را دارد که "خاک هزار ساله" را زنده کند. حیف که نام امثال اقبال در میان پروپاگاندای برخی شعرفروشان معاصر فراموش شد. گاهی اما فکر می کنم شاید اینگونه بهتر باشد. شعر اقبال و اشعار اقبالی نباید بر سر هر زبانی بیفتد. کمی خودخواهانه است، می دانم! ولی گمنام ماندن این دست شاعران لااقل برای طبع من که خوشایندتر است. خودش هم کم و بیش اشاراتی داشته به این مفهوم:
رمز عشق تو به ارباب هوس نتوان گفت
سخن از تاب و تب شعله به خس نتوان گفت
تو مرا ذوق بیان دادی و گفتی که بگوی
هست در سینه من آنچه به کس نتوان گفت
از نهانخانه دل خوش غزلی می خیزد
سر شاخی همه گویم به قفس نتوان گفت
- مستی شوق یعنی همین: زنده ی جاوید! راستی در این روزگار دلمردگی ها، روئیدن جوانه ی شوقی، چه امیدبخش و روشنگر است. اما... در زمین بایر دل ما، این جوانه برای بالیدن و ماندن قبل از هرچیز آب می خواهد... آی باران!
- پیاله ی خواهشت را از جوی دیگران پر نکن. خواجه خود داند که چون پر کند پیاله ی من و تو را. وسع او دریای بی پایان است و نیاز ما پیاله ای حقیر... نگاهت به آبی ِ دریا باشد نه به آب ِ پیاله.

ای که ز من فزوده ای گرمی آه و ناله را
زنده کن از صدای من خاک هزار ساله را
با دل ما چه ها کنی تو که به باده حیات
مستی شوق می دهی آب و گل پیاله را
غنچه ی دل گرفته را از نفسم گره گشای
تازه کن از نسیم من ٬ داغ درون لاله را
می گذرد خیال من ٬ از مه و مهر و مشتری
تو به کمین چه خفته ای؟صید کن این غزاله را
خواجه من نگاه دار ٬ آبروی گدای خویش
آنکه ز جوی دیگران ٬ پر نکند پیاله را
در میان همه جلوه های خیره کننده روح بزرگ فاطمه(س)٬ آنچه بیش از همه برای من شگفت انگیز است این است که فاطمه همسفر و همگام و هم پرواز روح عظیم علی(ع) است.
او در کنار علی تنها یک همسر نبود که علی پس از او همسرانی دیگر نیز داشت. علی در او به دیده ی یک دوست٬ یک آشنای دردها و آرمان های بزرگش می نگریست و انیس خلوت بیکرانه و اسرار آمیزش و همدم تنهایی هایش.
دکتر شریعتی

مریم از یک نسبت عیسی عزیز
از سه نسبت حضرت زهرا عزیز
نور چشم رحمة للعالمین
آن امام اولین و آخرین
آن که جان در پیکر گیتی دمید
روزگار تازه آیین آفرید
بانوی آن تاجدار "هل اتی"
مرتضی٬ مشکل گشا٬ شیر خدا
پادشاه و کلبه ای ایوان او
یک حسام و یک زره سامان او
مادر آن مرکز پرگار عشق
مادر آن کاروان سالار عشق
آن یکی شمع شبستان حرم
حافظ جمعیت خیرالامم
تا نشیند آتش پیکار و کین
پشت پا زد بر سر تاج و نگین
وآن دگر مولای ابرار جهان
قوت بازوی احرار جهان
در نوای زندگی سوز از حسین
اهل حق حریت آموز از حسین
سیرت فرزندها از امهات
جوهر صدق و صفا از امهات
مزرع تسلیم را حاصل بتول
مادران را اسوه کامل بتول
گریه هایاو ز بالین بی نیاز
گوهر افشاندی به دامان نماز
اشک او برچید جبریل از زمین
همچو شبنم ریخت بر عرش برین
............................
www.hayhat.ir
«هو الحق»
من -ای دانشوران- در پیچ و تابم
خرد را فهم این معنی محال است
چه سان در مشت خاکی تن زند دل؟
که دل دشـــت غــزالان خیـــال است
------------------------------------------
مــگـــــو از مـدعــــای زنـــدگـــانــی
تو را بر شیوه های او نــگه نیــسـت
من از ذوق سفــــــر آنگـونـه مستـــم
که منزل پیش من جز سنگ ره نیست
-----------------------------------------------
من از بود و نبود خود خموشم
اگر گویم که هستم٬ خودپرستم
ولیکن این نوای ســــاده کیــست؟
کسی در سینه می گوید که «هستم»
------------------------------------------------
نهنگی بچه خود را چه خوش گفت:
«به دیــن ما حـــرام آمــد کــــرانه»
به موج آویز و از ساحل بپرهیز
همه دریاست ما را آشیانه
---------------------------------------------
چو رخت خویش بربستم از این خاک
همه گفتنـــد : « بـا مـا آشنـــا بود »
ولیکن کس ندانست این مسافر
چه گفت و با که گفت و از کجا بود

یا من یعلم المراد المریدین
این سه بیت از دوست داشتنی ترین ابیات زندگی من هستند...
میشود پرده چشمم پر کاهی گاهی دیده ام هر دو جهان را به نگاهی گاهی
جاده عشق بسی دور و دراز است ولی طی شود جاده صد ساله به آهی گاهی
در طلب کوش و مده دامن امید ز دست دولتی هست که یابی سر راهی گاهی
