تبليغاتX
با که گویم ...
با که گویم ...

دلم را ورق می زنم

به دنبال نامی که گم شد

در اوراق زرد و پراکنده ی این کتاب قدیمی

به دنبال نامی که من...

-من ٍ شعرهایم که من هست و من نیست-

به دنبال نامی که تو...

-توی آشنا-ناشناس تمام غزلها-

به دنبال نامی که او...

به دنبال اویی که کو؟

~~~~~

دنباله:
- خودم را می شناسم و نمی شناسم. تو را می شناسم و نمی شناسم. او را... فرق تو و او چیست؟!
-
با چنین حیرتم از دست بشد صرفه کار/در غم افزوده ام آنچ از دل و جان کاسته ام (حافظ)




لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

ز پشت پنجره برخیز تا به کوچه رویم

شب عبور شما را شهاب لازم نیست

که با حضور شما آفتاب لازم نیست

در این چمن که ز گلهای برگزیده پر است

برای چیدن گل٬ انتخاب لازم نیست

خیال دار تو را خصم از چه می بافد؟

گلوی شوق که باشد طناب لازم نیست

ز بس که گریه نکردم گلوی بغض شکست

برای غسل دل مرده آب لازم نیست

کجاست جای تو؟ -از آفتاب می پرسم-

سوال روشن ما را جواب لازم نیست

ز پشت پنجره برخیز تا به کوچه رویم

برای دیدن تصویر قاب لازم نیست


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

این شعر را زنده یاد امین پور با اشاره به یک مثنوی سروده مرحوم سید حسن حسینی و برای او سروده است. برای خواندن مثنوی استاد حسینی به اینجا بروید:

مثنوی عاشقان - سید حسن حسینی

چرا عاقلان را نصيحت كنيم؟

بياييد از عشق صحبت كنيم

تمام عبادات ما عادت است

به بي عادتي كاش عادت كنيم

چه اشكال دارد پس از هر نماز

دو ركعت گلي را عبادت كنيم؟

به هنگام نيت براي نماز

به آلاله ها قصد قربت كنيم

چه اشكال دارد كه در هر قنوت

دمي بشنو از ني حكايت كنيم؟

چه اشكال دارد در آيينه ها

جمال خدا را زيارت كنيم؟

مگر موج دريا ز دريا جداست

چرا بر «يكي» حكم «كثرت» كنيم؟

پراكندگي حاصل كثرت است

بياييد تمرين وحدت كنيم

«وجود» تو چون عين «ماهيت» است

چرا باز بحث «اصالت» كنيم؟

اگر عشق خود علت اصلي است

چرا بحث «معلول» و «علت» كنيم؟

بيا جيب احساس و انديشه را

پر از نقل مهر و محبت كنيم

پر از گلشن راز، از عقل سرخ

پر از كيمياي سعادت كنيم

بياييد تا عين عين القضات

ميان دل و دين قضاوت كنيم

اگر سنت اوست نوآوري

نگاهي هم از نو به سنت كنيم

مگو كهنه شد رسم عهد الست

بياييد تجديد بيعت كينم

برادر چه شد رسم اخوانيه؟

بيا ياد عهد اخوت كنيم

بگو قافيه سست يا نادرست

همين بس كه ما ساده صحبت كنيم

خدايا دلي آفتابي بده

كه از باغ گلها حمايت كنيم

رعايت كن آن عاشقي را كه گفت:

«بيا عاشقي را رعايت كنيم»


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

افتاد
آنسان که برگ
- آن اتفاق زرد-
می افتد

افتاد
آنسان که مرگ
- آن اتفاق سرد-
می افتد

اما
او سبز بود وگرم که
افتاد


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

نه از مهر و نه از کین می نویسم
نه از کفر و نه از دین می نویسم

دلم خون است ، می دانی برادر
دلم خون است ، از این می نویسم

************

این دل به کدام واژه گویم چون شد
کز پرده برون و پرده دیگر گون شد

بگذار بگویمت که از ناگفتن
این قافیه در دل رباعی خون شد

************

دستی به کرم به شانه ی ما نزدی
بالی به هوای دانه ی ما نزدی

دیر است دلم چشم به راهت دارد
ای عشق ، سری به خانه ی ما نزدی


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

با حسن تو حیران غزل خوانی خویشم

من سایه ای از نیمه پنهانی خویشم

تصویر هزار آینه حیرانی خویشم

صد بار پشیمانی و صد مرتبه توبه

هر بار پشیمان ز پشیمانی خویشم۱

عالم همه هرچند که زندان من و توست

از این همه آزادم و زندانی خویشم

تا در خم آن گیسوی آشفته زدم دست

چون خاطر خود جمع پریشانی خویشم

فردایی اگر باشد باز از پی امروز

شرمنده چو حافظ ز مسلمانی خویشم۲

حافظ مگر از عهده وصف تو برآید

با حسن تو حیران غزلخوانی خویشم

*********

۱- مرا به یاد این بیت از آیت الله خامنه ای(امین) می اندازد :
یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی / عمری است پشیمان ز پشیمانی خویشم

۲- گر مسلمانی از این است که حافظ دارد / آه اگر از پی امروز بود فردایی (حافظ)


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

شاعر باز هم دلگیری خود را از گم شدن اصالت های تابناک در هیاهوی ماشین ها و نان های ماشینی (که ظاهرا تنها هدف انسان های ماشینی را تشکیل می دهند) ابراز می دارد. می خواهد دستمال خیسش را بر پیشانی تب دار بیابان بنهد تا شاید در نبود آسمان پهناور و ابرهای رحمت آور، از درد و رنج بیابان بکاهد و خلاصه چاره ای کند؛ اما؛ آن دستمال، آن امید به جا مانده، اکنون در تصرف نان های ماشینی است. همان نان هایی که هوش و حواس انسان ها را از آن ها ربوده است. همان نانی که انسان امروزی را صبح و شب به دنبال خود می کشد.
پیش از این ما را به نام دهمان می شناختند. پیش از این ها خودمان بودیم. اما افسوس که در حین ورود به عصر و دوره ی جدید عده ای فراموش کردند آن اصالت را : آبروی ده ما را بردند!

آسمان تعطیل است

بادها بیکارند

ابرها خشک و خسیس

هق هق گریه ی خود را خوردند

من دلم می خواهد

دستمالی خیس

روی پیشانی تب دار بیابان بکشم

دستمالم را اما افسوس

نان ماشینی

در تصرف دارد

......

......

......

آبروی ده ما را بردند!


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

مرد ماهیگیر

طعمه هایش را به دریا ریخت

شادمان برگشت

در میان تور خالی

مرگ

     تنها

           دست و پا می زد!


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی

چشمه های خروشان تو را می شناسند

موج های پریشان تو را می شناسند

پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی

ریگ های بیابان تو را می شناسند

نام تو رخصت رویش است و طراوت

زین سبب برگ و باران تو را می شناسند

هم تو گل های این باغ را می شناسی

هم تمام شهیدان تو را می شناسند

از نشابور بر موجی از "لا" گذشتی

ای که امواج طوفان تو را می شناسند

بوی توحید مشروط بر بودن توست

ای که آیات قرآن تو را می شناسند

گرچه روی از همه خلق پوشیده داری

آی پیدای پنهان تو را می شناسند

اینک ای خوب، فصل غریبی سرآمد

چون تمام غریبان تو را می شناسند

کاش من هم عبور تو را دیده بودم

کوچه های خراسات تو را می شناسند

*****

این شعر ماندگار سهیل محمودی از اولین پست های وبلاگم بود.شعری که کهنه نمی شود.


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

شگفتا بی سر و سامانی عشق!

خوشا از دل نم‏اشکی فشاندن

به آبی آتش دل را نشاندن

خوشا زان عشقبازان یاد کردن

زبان را زخمه فریاد کردن

خوشا از نی خوشا از سر سرودن

خوشا نی نامه‏ای دیگر سرودن

نوای نی نوایی آتشین است

بگو از سر بگیرد، دلنشین است

نوای نی، نوای بینوایی است

هوای ناله‏هایش، نینوایی است

نوای نی دوای هر دل تنگ

شفای خواب گل، بیماری سنگ

قلم، تصویر جانکاهی است از نی

علم، تمثیل کوتاهی است از نی

خدا چون دست بر لوح و قلم زد

سر او را به خط نی رقم زد

دل نی ناله‏ها دارد از آن روز

از آن روز است نی را ناله پر سوز

چه رفت آن روز در اندیشه نی

که این سان شد پریشان بیشه نی؟

سری سرمست شور و بیقراری

چو مجنون در هوای نی سواری

پر از عشق نیستان سینه او

غم غربت، غم دیرینه او

غم نی بند بند پیکر اوست

هوای آن نیستان در سر اوست

دلش را با غریبی، آشنایی است

به هم اعضای او وصل از جدایی است

سرش بر نی، تنش در قعر گودال

ادب را گه الف گردید، گه دال

ره نی پیچ و خم بسیار دارد

نوایش زیر و بم بسیار دارد

سری بر نیزه‏ای منزل به منزل

به همراهش هزاران کاروان دل

چگونه پا ز گِل بردارد اشتر

که با خود باری از سر دارد اشتر؟

گران باری به محمل بود بر نی

نه از سر، باری از دل بود بر نی

چو از جان پیش پای عشق سر داد

سرش بر نی، نوای عشق سر داد

به روی نیزه و شیرین زبانی!

عجب نبود ز نی شکر فشانی

اگر نی پرده‏ای دیگر بخواند

نیستان را به آتش می‏کشاند

سزد گر چشمها در خون نشیند

چو دریا را به روی نیزه بینند

شگفتا بی‏سر و سامان عشق!

به روی نیزه سرگردانی عشق!

ز دست عشق در عالم هیاهوست

تمام فتنه‏ها زیر سر اوست


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

- اما چرا

           آهنگ شعرهایت تیره

و رنگشان

           تلخ است؟

- وقتی بره ای

                 آرام و سر به زیر

                                     با پای خود به مسلخ تقدیر

                                                                      نزدیک می شود

  زنگوله اش چه آهنگی دارد؟


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

... هو المحبوب ...

قیصر هم پرید.

خوشا پریدن با این شکسته بالی ها!

همان که «در کوچه آفتاب» خانه داشت.

همان که «مثل چشمه٬ مثل رود» می سرود. 

همان که روزی از هنر «بی بال پریدن» می گفت٬ امروز خود همان کرد.

رفت...

به آسمان؟

به بهشت؟

نمی دانم... اما بی گمان آنجا که رفت٬ «گلها همه آفتابگردانند»

وقتی خبر را شنیدم دلم گرفت... فقط همین!

آواز عاشقانه ما در گلو شکست

حق با سکوت بود٬ صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه دل ما در گلو شکست

.....

موجیم و وصل ما٬ از خود بریدن است

ساحل بهانه ای است٬ رفتن رسیدن است

.....

هم او که پیش از سفر «دستور زبان عشق» را نوشت.

چه دلتنگ بود:

               این روزها که می گذرد

                                         شادم

               این روزها که می گذرد

                                         شادم

                                               که می گذرد

                                                             این روزها

                             شادم

                                    که می گذرد...

فاتحه ای بخوان !

به قول آن دلسوخته دیگر: «هنر آن است که بمیری پیش از آن که بمیرانندت»
مرگ قیصر امروز نبود که خود گفته بود:

من

سالهای سال مردم

تا اینکه یک دم زندگی کردم

تو می توانی

یک ذره

          یک مثقال

                      مثل من بمیری؟

.....

و به یاد مرگ بود... شاید به امید آن!

خط می خورد در دفتر ایام٬ نامم

فرقی ندارد بی تو غیبت یا حضورم

آخر دلم با سربلندی می گذارد

سنگ تمام عشق را بر خاک گورم

.....

عاقبت پرونده ام را٬ با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی٬ باد خواهد برد باری

روی میز خالی من٬ صفحه باز حوادث

در ستون تسلیت ها٬ نامی از ما یادگاری

 

از رفتنت دهان همه باز...

انگار گفته بودند:

                         پرواز!

                     پر  واز!

 


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

 تقدیم به تمام ستارگان سپهر جنون که عاشقانه سوختند ولی افول نکردند... و امروز هم در کنج آن آسمان گرد و غبار گرفته غریبانه می درخشند! سرشار از حماسه و شور و غربت... همچون مولایشان...

 

می خواستم

شعری برای جنگ بگویم

دیدم نمی شود

دیگر قلم زبان دلم نیست

گفتم:

باید زمین گذاشت قلمها را

دیگر سلاح سرد سخن کار ساز نیست

باید سلاح تیز تری برداشت

باید برای جنگ

از لوله ی تفنگ بخوانم

                                          - با واژه ی فشنگ -

می خواستم

شعری برای جنگ بگویم

شعری برای شهر خودم- دزفول -

دیدم که لفظ ناخوش موشک را

                                                    باید به کار برد     

اما

موشک

زیبایی کلام مرا می کاست

گفتم که بیت ناقص شعرم

از خانه های شهر که بهتر نیست

بگذار شعر من هم

چون خانه های خاکی مردم

خردوخراب باشدو خون الود

باید که شعر خاکی و خونین گفت

باید که شعر خشم بگویم

شعر فصیح فریاد

                            - هرچند ناتمام-

گفتم:

در شهر ما

دیوارها دوباره پر از عکس لاله هاست

اینجا وضعیت خطر گذرا نیست

اژیر قرمز است که می نالد

تنها میان ساکت شبها

بر خواب ناتمام جسدها

خفاشهای وحشی دشمن

حتی ز نور روزنه بیزارند

باید تمام پنجره ها را

با پرده های کور بپوشانیم

اینجا

دیوار هم

دیگر پناه پشت کسی نیست

کاین گور دیگری است که استاده است

                                                                  در انتظار شب

دیگر ستار گان را

                              حتی

                                         هیچ اعتماد نیست

شاید ستاره ها

شبگردهای دشمن ما باشند

اینجا

          حتی

                     از انفجار ماه تعجب نمی کنند

اینجا

تنها ستارگان

از برجهای فاصله می بینند

که شب چقدر موقع منفوری است

اما اگر ستاره زبان می داشت

چه شعرها که از بد شب می گفت

گویا تر از زبان من گنگ

اری

شب موقع بدی است

هر شب تمام ما

با چشمهای زل زده می بینیم

عفریت مرگ را

کابوس آشنای شب کودکان شهر

هر شب لباس واقعه می پوشد

اینجا

هر شام خا مشانه به خود گفتیم:  

شاید

این شام،شام آخر ما باشد

اینجا

هر شام خامشانه به خود گفتیم:

امشب

در خانه های خاکی خواب آلود

جیغ کدام مادر بیدار است

                                            که در گلو نیامده می خشکد؟

اینجا

گاهی سر بریده ی مردی را

                                                تنها

باید ز بام دور بیاریم

تا در میان گور بخوابانیم

یا سنگ و خاک وآهن خونین را

وقتی به چنگ و ناخن خود می کنیم

در زیر خاک گل شده می بینیم:

زن روی چرخ کوچک خیاطی

                                                 خاموش مانده است

اینجا سپور هر صبح

                                    خاکستر عزیز کسی را

                                                                           همراه میبرد

اینجا برای ماندن

                              حتی هوا کم است

اینجا خبر همیشه فراوان است

 اخبار بارهای گل و سنگ

بر قلبهای کوچک

                              در گورهای تنگ

اما

من از درون سینه خبر دارم

از خانه های خونین

از قصه ی عروسک خون آلود

از انفجار مغز سری کوچک

بر با لشیکه مملو رویاهاست

-                                               - رویای کودکانه ی شیرین

از آن شب سیاه

آن شب که در غبار

مردی به روی جوی خیابان خم بود

با چشمهای سرخ و هراسان

دنبال دست دیگر خود می گشت

 باور کنید

من با دو چشم مات خودم دیدم

که کودکی ز ترس خطر تند می دوید   

                                                                  اما سری نداشت

لختی دگر به روی زمین غلتید

و ساعتی دگر

مری خمیده پشت و شتابان

سر را به ترک بند دو چرخه

سوی مزار کودک خود می برد      

چیزی درون سینه ی او کم بود…

اما

این شانه های گرد گرفته

چه ساده و صبور

وقت وقوع فاجعه می لرزند

اینان

هر چند

بشکسته زانوان و کمر هاشان

استاده اند فاتح و نستوده

                                           - بی هیچ خان و مان

در گوششان کلام امام است

                                             - فتوای استقامت و ایثار-

بر دوششان درفش قیام است

باری

این حرفها داغ دلم را

دیوار هم توان شنیدن نداشته است

آیا تو را توان شنیدن هست؟

دیوار!

دیوار سرد و سنگی سیار!

آیا رواست مرده بمانی

در بند انکه زنده بمانی؟

نه!  

باید گلوی مادر خود را

از بانگ رود رود بسوزانیم

تا بانگ رود رود نخشکیده است

باید سلاح تیز تری برداشت

                                    دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست……


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

کز تیره نیلوفرم و تشنه نورم

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

يک عمر پريشاني دل بسته به مويي است
تنها سر مويي ز سر موي تو دورم

اي عشق به شوق تو گذر مي کنم از خويش
تو قاف قرار من و من عين عبورم

بگذار به بالاي بلند تو ببالم
کز تيره ي نيلوفرم و تشنه ي نورم


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

خروار

        خروار

                 خواندیم

بار گران اسفار

بر پشت ما قطار قطار آوار

اما تمام عمر

در انتظار یک دم عیسی وار

                              ماندیم


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |
راه گم کردن هم بد مصیبتی است آن هم در جهان امروزی که به همت تلاش شبانه روزی نظریه پردازان غرب و شرق راه زیاد ساخته می شود ولی به کجا می روند؟ خدا می داند! باز صد رحمت به ترکستان! مقصد خیلی راه ها هیچستان است...

جامه راه راه
پایْ جامه راه راه
میله های رو به رو
                          راه راه

پشت سایه روشن مژه٬ نگاه
                                      راه راه
روی شانه ها
                  راه راه تازیانه ها

آشیانه ها
لانه های کوچک سیاه
بی پر و پرنده راه راه
گریه های شور و خنده های تلخ گاه گاه
                                                     راه راه

در میان این جهان راه راه
این هزار راه
                راه
                    راه

کو؟
     کجاست راه؟
                    

کو؟ کجاست راه؟!


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |
باز هم همان حکایت همیشگی...

حرف های ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آنکه باخبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

          چقدر زود

                      دیر می شود!


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |
 

دیشب دوباره

گویا خودم را خواب دیدم:

در آسمان پر می کشیدم

و لا به لای ابرها پرواز می کردم

و صبح چون از جا پریدم

در رختخوابم

یک مشت پر دیدم

یک مشت پر، گرم و پراکنده

پایین بالش

در رختخواب من نفس می زد

آنگاه با خمیازه ای ناباورانه

بر شانه های خسته ام دستی کشید

بر شانه هایم

انگار جای خالی چیزی...

چیزی شبیه بال

                       احساس می کردم!


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

پیشینیان با ما

در کار این دنیا چه گفتند؟

گفتند: باید سوخت

گفتند: باید ساخت

گفتیم: باید سوخت٬

اما نه با دنیا

                  که دنیا را!

گفتیم: باید ساخت٬

اما نه با دنیا

                 که دنیا را!


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...


مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !


* * *


وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها...


هر روز بي تو
روز مبادا است !


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

چه اسفندها...آه

چه اسفندها دود کردیم

برای تو ای روز اردیبهشتی

که گفتند این روزها می رسی

از همین راه...


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

ای خوشا دل های دور از دسترس

یک نفس با دوست بودن همنفس
آرزوی عاشقان این است و بس
واحه های دور دست دل کجاست
تا بیا سا ییم در خود یک نفس ؟
واحه های گم که آنجا کس نیافت
رد پایی از نگاه هیچ کس
خسته ام از دست دل های چنین
پیش پا افتاده تر از خار و خس
ارتفاع بال ها : سطح هوا
فرصت پروازها : سقف قفس
خسته از دل خسته از این دست دل ,
ای خوشا دل های دور از دسترس


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبز سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |
ما در عصر احتمال به سر می بریم
در عصر شک وشاید
در عصر پیش بینی وضع هوا
ازهر طرف که باد بیاید
در عصر قاطعیت تردید
عصری که هیچ اصلی
جز اصل احتمال یقینی نیست
اما
چشمان تو عین الیقین من
قطعیت نگاه تو دین من است
من از تو ناگزیرم
من بی نام ناگزیر تو
می میرم

لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

به نام حضرت دوست

کم ما گیر و عذر ما بپذیر

به سر موی دوست دل بستم

رفت عمر و هنوز پابستم

کم ما گیر و عذر ما بپذیر

بیش از این بر نیامد از دستم

بیش از این خواستم ولی چه کنم؟

چه کنم؟ چون نمی توانستم

مگر این چند روزه دریابم

چله تا در نرفته از شستم

تو به فکر منی همیشه و من

تا به تو فکر می کنم٬ هستم

دیگران گر ز بیخودی مستند

من از این خود٬ از این خودی مستم

رو به سوی تو مستقیم٬ دلم

این طرف٬ آن طرف ندانستم

جز همین زخم خوردن از چپ و راست

زین طرفها چه طرف بربستم؟

جرمم این بود: من خودم بودم!

جرمم این است: من خودم هستم!

 


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

به نام خدا

آن خانه کو؟ نشانی آن کوچه باغ کو؟

دلتنگ غنچه ایم بگو راه باغ کو؟

خاموش مانده ایم خدا را چراغ کو؟

کو کوچه ای ز خواب خدا سبزتر٬بگو

آن خانه کو؟ نشانی آن کوچه باغ کو؟

چشم و چراغ خانه ما داغ عشق بود

چشمی که از چراغ بگیرد سراغ کو؟

دلهای خویش را به گواهی گرفته ایم

اما در این زمانه خریدار داغ کو؟

شب در رسید و قصه ما هم بسر رسید

کو خانه ای برای رسیدن٬ کلاغ کو؟


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |