هرم جاری همت یارانم
موم مرداب خواب را آب می کند
و گرد قلعه بیداران
با تارهای صوتی حنجره عشق
حصار سبز صدا را می کشد!
دست شهادت یاران شب زنده دار
این امتداد سرخ سلسله سربداران: پاسداران...
***
در شمع خانه چشمانشان هماره
شوق لقاءالله می سوزد
و بر لوح بلیغ قامتشان
تا مطلع الفجر انفجار خون و حماسه
ده فرمان جهاد نازل می شود
و هفت شهر عشق
بر گام های عاشقشان بوسه می زند.
هرم جاری همت یارانم
با پنجه فلق
بر چشم غول شب
خاکستر ستاره می پاشد
و در شامگاه رزم
از برق ذوالفقار آخته ایمانشان
خفاشهای شوم شبیخون
کفتارهای زشت تکاثر
تا دورتر دیارهای هزیمت
تبعید می شوند.
یاران شب زنده دار
این عاشقان سینه چاک خاک عطشناک کربلا
-دلدادگان ذکر و مناجات نیمه شب-
شبانه بر دشت گلگون قامتشان
دهان زخم شقایق می خندد
و بندبند رگ غیرتشان جاودانه
کتاب سرخ شهادت را شیرازه می بندد
***
وقتی که اشتران نفاق
کف بر لب
بر خاک کینه دیرینه پای می کوبند
و برگ برگ قرآن
پریشان می شود
در گردباد نیزه های تجاهل
یاران شب زنده دار
-نهر روان عاشقان وفادار-
روانه می گردند
با عزم جزم مقاتله با قوم نهروان
دست نفاق کمین کرده در گردنه های تاریخ
حتی اگر
با کتفهایشان
راز جانگداز خنجر را در میان نهد
اینان، امانت ایمان را
از پشت همت والای خویش
پایین نمی نهند
و قامت استقامت را
تا قیامت موعود
با پولک سربی گلوله
آذین می بندند
***
ای آشفته دستاران جذبه ایثار
حرامیان در احتضار شکست
با دهان تفنگ با شما وصیت می کنند
و آیه های متواتر جهاد
با رگبار مسلسلهای متکی بر عشق شما
تفسیر می شود.
ای همزادان سپیده و فجر!
پایان انتظار
از راه می رسد
وقتی شقیقه شب را
آماج سرب ستاره می کنید
و قطره قطره خون حنجره حق سرایتان می چکد
در پای پنجره صبح صادق وارستگی
وقتی شهاب وار
-ای لقمه های خاردار!-
گلوی ظلمت را
پاره پاره می کنید!
ای گلگون تباران! یاران!
عاشورا مردان!
علی واران!
پاسداران!
آنک
بر بازوان ستبر بوسیدنی شما
نقش لبان خداخوان روح پرتلاطم الله
تعویذ جاودانه عشق است.
بر کفر، کفر هزار چهره بتازید
که اینک زمان
زمانه عشق است...

یک شب ستاره ای خرد
فریاد زد که ای ماه
تا چند خود نمایی؟
آن گاه
ماه غمگین
آهی کشید و با دست
خورشید را نشان داد!
یک شب ستاره ای خرد
از فرط خستگی مرد!
شاعری شعری گفت
هبلی تازه
به دنیا آمد!
***
شاعری وارد دانشکده شد
دم در
ذوق خود را به "نگهبانی" داد!
***
شاعری خنجر خورد
شعرش از گرده
به پیراهن ضارب پاشید!
***
پیش چشم شاعر
جدولی حل می شد
عشق مختل می شد!
***
شاعری قبله نما را گم کرد
سجده بر
مردم کرد!

بيا عاشقي را رعايت كنيم
ز ياران عاشق حكايت كنيم
از آن ها كه خونين سفر كرده اند
سفر بر مدار خطر كرده اند
از آن ها كه خورشيد فريادشان
دميد از گلوي سحر زادشان
غبار تغافل ز جانها زدود
هشيواري عشقبازان فزود
عزاي كهنسال را عيد كرد
شب تيره را غرق خورشيد كرد
حكايت كنيم از تباري شگفت
كه كوبيد درهم، حصاري شگفت
از آن ها كه پيمانه «لا» زدند
دل عاشقي را به دريا زدند
ببين خانقاه شهيدان عشق
صف عارفان غزلخوان عشق
چه جانانه چرخ جنون مي زنند
دف عشق با دست خون مي زنند
سر عارفان سرفشان ديدشان
كه از خون دل خرقه بخشيدشان
به رقصي كه بي پا و سر مي كنند
چنين نغمه عشق سر مي كنند:
«هلا منكر جان و جانان ما
بزن زخم انكار بر جان ما
اگر دشنه آذين كني گرده مان
نبيني تو هرگز دل آزرده مان
بزن زخم، اين مرهم عاشق است
كه بي زخم مردن غم عاشق است
بيار آتش كينه نمرود وار
خليليم! ما را به آتش سپار
كه پروانه برد با دو بال حريق»
در اين عرصه با يار بودن خوش است
به رسم شهيدان سرودن خوش است
بيا در خدا خويش را گم كنيم
به رسم شهيدان تكلم كنيم
مگو سوخت جان من از فرط عشق
خموشي است هان! اولين شرط عشق
بيا اولين شرط را تن دهيم
بيا تن به از خود گذشتن دهيم
ببين لاله هايي كه در باغ ماست
خموشند و فريادشان تا خداست
چو فرياد با حلق جان مي كشند
تن از خاك تا لامكان مي كشند
سزد عاشقان را در اين روزگار
سكوتي از اين گونه فريادوار
بيا با گل لاله بيعت كنيم
كه آلاله ها را حمايت كنيم
حمايت ز گل ها گل افشاندن است
همآواز با باغبان خواندن است
به آینده
اشارتی روشن بود
آن سیل زخمدار اسارت
که در بستری برهنه
می رفت
و پیشاپیش
جرس آفتاب
خسارت انسان را
ذره ذره می نواخت
*****
بر چکاد چوب و آهن
تو آن ترنم لاریبی
که تازیانه تحریف
هرگز به گرد صراحتت نمی رسد
اینک قاریان قبیله من
تارهای صوتی خود را
به روایت تو
شانه می زنند
ای معلم سوم!
و چه فصیح می دانند
تاریخ حماسه های بلیغ
از آوردن یک سوره
-مثل نگاه تو-
تا حشر عاجز است...
*****
نه٬ هرگز
بر گلوی مبین تو
انکار خنجر و زوبین
خدشه ای وارد نکرد
هنوز رسا و بلندی: الف
لام
میم ...

پلك صبوری می گشايی
و چشم حماسه ها
روشن می شود
كدام سر انگشت پنهانی
زخمه به تار صوتی تو می زند
كه آهنگ خشم صبورت
عيش مغروران را
منغص مي كند
می دانيم
تو نايب آن حنجره ی مشبّكی
كه به تاراج زوبين رفت
و دلت
مهمانسرای داغ های رشيد است
ای زن !
قرآن بخوان
تا مردانگی بماند
قرآن بخوان
به نيابت كل آن سی جزء
كه با سر انگشت نيزه
ورق خورد
قرآن بخوان
و تجويد تازه را
به تاريخ بياموز
و ما را
به روايت پانزدهم
معرفی كن
قرآن بخوان
تا طبل هلهله
از های و هوی بيفتد
خيزران٬
عاجزتر از آن است
كه عصای دست
شكستهای بزك شده باشد
***
شاعران بيچاره
شاعران درمانده
شاعران مضطر
با نام تو چه كردند ؟
***
تاريخ ِ زن
آبرو می گيرد
وقتي پلك صبوری می گشايی
و نام حماسی ات
بر پيشانی دو جبهه ی نورانی می درخشد :
زينب !
...این اشعار در زمان حیات امام خمینی سروده شده اند...

قومی که ز خواب جهل بیدار نبود
بر لوح دلش شعار پیکار نبود
از سلطه بتگران نمی گشت خلاص
گر همچو تواش پیر تبردار نبود
******
آتشکده آتش دردی ای مرد
اسطوره ایمان و نبردی ای مرد
پهنای زمین عرصه نامردان است
تنها تو در این میانه مردی ای مرد!
******
عیسی چو رسید خلق مسرور شدند
تا زد نفسی رها از آن گور شدند
موسی ید بیضا ز بغل کرد برون
گوساله پرستان زمان کور شدند
******
با گام تو راه عشق آغاز شود
شب با نفس سپیده دمساز شود
با نام تو ای بهار جاری در جان
یک باغ گل محمدی باز شود
******
آمد گه پیکار و ستم سوزی نو
دوزخ اکنون طلب کند روزی نو
فرمان تو٬ دست ما و یاری خدا
این است مقدمات پیروزی نو

این گریه آور است:
در فصل جوشش صد چشمه زلال
جمعی ز تشنگان
به خاطره آب
دلخوش اند
این خنده دار نیست؟
هنگام فجر و رویش خورشید بی زوال
بوزینگان
به کرمک شب تاب
دل خوش اند.
تنهایی از تمام زوایا نفوذ کرد
ناباوری بس است
با سنگها بگو
آیینه بی کس است!
*****
مهتاب مرده است
در من ستاره نیست
اما به چشم تو
سوگند می خورم:
از آسمان پرم!
*****

از شب سوال کن
تا باورت شود:
بی خانمان ترین ستاره این آسمان منم!
*****
ای روشنای دور
ای حیرت صبور!
«فردا» دوباره هست
اما تو نیستی
باور نمی کنی؟
از آسمان بپرس!
*****
ای انتظار پیر!
وقتی که می رسم
من در نمی زنم
از شیشه شکسته سراغ مرا بگیر!

حیف است از تکاپو طرفی نبسته مردن
یک عمر شب نشینی٬ در شب نشسته مردن
خفاش سان پریدن٬ در تیرگی چه حاصل؟
همچون شهاب باید شب را شکسته مردن
آنجا که ماه سنگ است پای ستاره لنگ است
ماندن قرین ننگ است٬ آنک خجسته مردن!
تکرار٬ ابتذال است٬ خود مایه ملال است
با پای خسته رفتن٬ با پای خسته مردن
هنگام مرگ یاران٬ چشم مرا مبندید
در دین ما حرام است با چشم بسته مردن
بامدادان صلای سفر را
بر سنگ و آب
بی دریغ
می تابد آفتاب
چون دانه های روشن شبنم
آنها که از تبار آب اند
پا در رکاب دل بی تاب
با کوله بار سبکباری
آماده جواب اند.
هان ای مخاطب خورشید
می بینمت هنوز در تپش تردید!
ای دل مرا تو مایه ننگی
حقا که از سلاله سنگی!

دلا دیدی آن عاشقان را؟
جهانی رهایی در آوازشان بود
و در بند حتی
قفس شرمگین از شکوفایی شوق پروازشان بود:
پیام آورانی که در قتلگاه ترنم
سرودن -علی رغم زنجیر-
اعجازشان بود!
به سرسبزی نخل ایثار
به این آیه های تناور
دلا گر نه ای سنگ٬
ایمان بیاور!
و من امروز
در جست و جوی چراغی برآمده ام
تا در پرتو سخاوت روشنگرش
تماشایی تازه را
از سرگیرم

دی شیخ با چراغ...
و من امروز با داغی در دل
سراغ از چراغ می گیرم
باغی از انسان
پیش چشمانم
شاخ و برگ گسترده است
باز کن دیده خود را ای دل!
بنگر
در زمانی که زمین را ز دو سو
بر جگر٬
تیر تاتار جهانخوار فرود آمده است
وطنم -قامت بالنده عشق-
سر به داری است که از دار فرود آمده است.
در خواب سرد زنگ
فرو بودم
دستی مرا کشید
با خون خصم
دستی مرا جلا داد

من
شمشیر باستانی شرقم
اصحاب آفتاب
بر قبضه قدیمی من کندند :
«یاران مصطفی
شمشیر زرنگار
حمایل نمی کنند...»
من
شمشیر باستانی شرقم :
پرورده مصاف
بیزار از غلاف!
