X
تبلیغات
... با که گویم - فریدون مشیری

























... با که گویم

... با که گویم غم دیوانگی خود، جز یار

همچون شهاب می گذرم در زلال شب...

از دشت های خالی و خاموش

از پیچ و تاب گردنه ها،

                   قعر دره ها...

نور چراغ ها،

چون خوشه های آتش

                   در بوته های دود

راهی میان ظلمت شب باز می کند

همراه من، ستاره غمگین و خسته ای

در دوردست ها

پرواز می کند

×××

نور غریب ماه

نرم و سبک به خلوت آغوش دره ها

تن می کند رها.

 

بازوی لخت گردنه پیچیده کام جو

بر دور سینه هوس انگیز تپه ها

باد از شکاف دامنه فریاد می زند...

 

من همچو باد می گذرم روی بال شب...

×××

در هر دو سوی راه

غوغای شاخه ها و گریز درخت هاست

با برگ های سوخته،

                   باشاخه های خشک

سر می کشند در پی هم خارهای گیج

 

گاهی دو چشم خونین از لای بوته ها،

مبهوت می درخشد و مسحور می شود!

گاهی صدای "وای" کسی از فراز کوه

در های و هوی همهمه ها دور می شود.

×××

ای روشنایی سحر، ای آفتاب پاک!

ای مرز جاودانه نیکی!

من با امید وصل تو شب را شکسته ام

من در هوای عشق تو از شب گذشته ام

بهر تو دست و پا زده ام در شکنج راه

سوی تو بال و پر زده ام در ملال شب!

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 14:49 توسط هیهات|

تاج از فرق فلک برداشتن

تا ابد آن تاج بر سر داشتن

در بهشت آرزو ره یافتن

هر نفس شهدی به ساغر داشتن

روز، در انواع نعمت ها و ناز

شب، بتی چون ماه در بر داشتن

جاودان در اوج قدرت زیستن

ملک عالم را مسخر داشتن

بر تو ارزانی که ما را خوشترست

لذت یک لحظه مادر داشتن

نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 20:18 توسط هیهات|

گر همرهان در چاهت افکندند و رفتند ...

«دردی اگر داری و همدردی نداری٬

با چاه آن را درمیان بگذار!

                                 با چاه!

غم روی غم اندوختن دردیست جانکاه!»

گفتند این را پیش از این اما نگفتند٬

گر همرهان در چاهت افکندند و رفتند٬

آنگاه دردت را کجا فریاد کن.

                                              آه!

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 20:28 توسط هیهات|

من سكوت خويش را گم كرده ام !
لاجرم در اين هياهو گم شدم
من ، كه خود افسانه مي پرداختم ،
عاقبت افسانه مردم شدم !


اي سكوت ، اي مادر فريادها ،
ساز جانم از تو پر آوازه بود ،
تا در آغوش تو ، راهي داشتم ،
چون شراب كهنه ، شعرم تازه بود .


در پناهت برگ و بار من شكفت
تو مرا بردي به شهر يادها
من نديدم خوشتر از جادوي تو
اي سكوت ، اي مادر فريادها !


گم شدم در اين هياهو ، گم شدم
تو كجايي تا بگيري داد من ؟
گر سكوت خويش را مي داشتم
زندگي پر بود از فرياد من

نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 15:58 توسط هیهات|

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه که بودم

در نهانخانه ی جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتی بر لب آن جوی نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان زمان رام

خوشه يماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد تو به من گفتی:

? از اين عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر اين آب نظر کن

آب، آيينه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا، که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از اينشهر سفر کن! ?

با تو گفتم:

 حذر از اين عشق؟

ندانم

سفر از پيش تو؟

هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

 

تو به من سنگ زدی، من نه رميدم، نه گسستم

باز گفتم که: تو صيادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم ...

اشکی از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگريخت

اشک در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد که دگر از تو جوابی نشنيدم

پای در دامن اندوه کشيدم

نگسستم، نرميدم

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی ديگر از آن کوچه گذر هم

بی تو، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 22:43 توسط هیهات|

یک آسمان پرنده رها روی شاخه ها

در باغ بامداد

یک آسمان پرنده

                       سرگرم شستشو

در چسمه سار باد

یک آسمان پرنده

                       در بستر چمن

آزاد، مست، شاد

از پشت میله ها

بغضی به های های شکستم

                         قفـس مبــاد!

نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 1:45 توسط هیهات|

 

گفت دانایی که: گرگی خیره سر،

هست پنهان در نهاد هر بشر!

لاجرم جاری است پیکاری سترگ

روز و شب، مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره ی این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش

سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زور آفرین مرد دلیر

هست در چنگال گرگ خود اسیر

 

هر که گرگش را در اندازد به خاک

رفته رفته می شود انسان پاک

 

وآن که با گرگش مدارا می کند

خلق و خوی گرگ پیدا می کند

 

در جوانی جان گرگت را بگیر!

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

 

روز پیری، گر که باشی هم چو شیر

ناتوانی در مصاف گرگ پیر

 

مردمان گر یکدگر را می درند

گرگ هاشان رهنما و رهبرند

 

اینکه انسان هست این سان دردمند

گرگ ها فرمانروایی می کنند

 

وآن ستمکاران که با هم محرم اند

گرگ هاشان آشنایان هم اند

 

گرگ ها همراه و انسان ها غریب

با که باید گفت این حال عجیب؟...

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 11:48 توسط هیهات|


آخرين مطالب
» شبگرد - هوشنگ ابتهاج (سایه)
» در من... - سایه
» تهران!
» شب انتظار - محتشم کاشانی
» آغاز داستان - مهدی فرجی
» چشم زخم - محمد مهدی سیار
» اختاپوس ها - فاضل نظری
» با این همه - قیصر امین پور
» افسانه - صائب تبریزی
» رو به راه - عبدالرضا رضایی نیا


Design By : Pichak