
ز پرده گر بدر آبد نگار پرده نشینم
چو اشک از نظر افتد نگارخانه ی چینم
بسازم از سر زلف تو چون نسیم به بویی
گرم ز دست نیاید که گل ز باغ تو چینم
مرو به ناز جوانی گره فکنده بر ابرو
که پیر عشقم و زلف تو داده چین به جبینم
ز جان نداشت دلم طاقت جدایی و از اشک
کشید پرده به چشمم که رفتن تو نبینم
ز تاب آن آنکه دلم باز سرکشد ز کمندش
کمان کشیده نشسته است چشم او به کمینم
اگر نسیم امیدی نبود و شبنم شوقی
گلی نداشت، خزان دیده باغ طبع حزینم
با ناز سرمکش از من که سایه توام ای سرو
چو شاخ گل بنشین تا به سایه ی تو نشینم
می گویم:
- این غزل از آن شعرهایی است که زیبایی اش برای شعرخوان های حرفه ای دوچندان است.
- باری چند وقتی است بدم نمی آید کم کم جل و پلاسم را جمع کنم و بروم. از این دنیای حقیر مجازی که آدم های کوچک "دهکده جهانی" اش نامیده اند. از این منزلی که پاری وقت ها می شود دکان فروش احساس. احساس را هم به هر قیمتی که بفروشی، ثمن بخس است. زیان کرده ای... می خواهم بروم و تنها از این واهمه دارم که ندانم بعد از این کجا بروم! که بعضی حرف ها (ولو رقیق شده اش) را اگر نزنم می ترسم بماند و جاگیر شود. می ترسم باد کند در گلویم و راه نفس را ببندد... شما جای بهتری سراغ دارید؟
- آنجا بر ساحل که ایستاده ای فقط خورشید را می بینی و آسمان صاف را... طوفان دریای دلم را، تا دل به دریا نزنی نمی فهمی.
گفته اند:
امیر: د.د
مهراوه: چی؟
امیر: این مخفف یه جمله است که گفتن ش برای من خیلی سخته. گاهی ناگهان میاد و باید زود بگم تا از دستش خلاص بشم. عینهو بار سنگینی که ناگهان بذارن روی دوشت. عینهو گوی داغی که گذاشته باشن کف دست آدم. باید زود بندازیش. باید زود بگیش.
حکایت عشقی بی قاف، بی شین، بی نقطه - مصطفی مستور
من مـــــی گـــــــذرم...
تو در امان باش
غـــــم کشت مـــــــرا...
تو شادمان باش
لیلی و مجنون - نظامی

سیر جهان در آینه ی روی او کنی
خاک سیه مباش که کس برنگیردت
آیینه شو که خدمت آن ماهرو کنی
جان تو جلوه گاه جمال آنگهی شود
کآیینه اش به اشک صفا شستشو کنی
خواب و خیال من همه با یاد روی توست
تا کی به من چو دولت بیدار٬ رو کنی
درمان درد عشق صبوری بود ولی
با من چرا حکایت سنگ و سبو کنی
خون می چکد ز ناله بلبل در این چمن
فریاد از تو گل٬ که به هر خار خو کنی
دل بسته ام به باد٬ به بوی شبی که زلف
بگشایی و مشام مرا مشک بو کنی
اینجاست یار گمشده گرد جهان مگرد!
خود را بجوی سایه اگر جستجو کنی
می گویم:
"ترس" بود! روزهایی می گذشت که کمتر می دیدمش. کمتر این اطراف می آمد. این بار هم توی کوچه پس کوچه های دل که قدم می زدم دیدمش. اتفاقی! پشتش به من بود ولی داشت با چشم سومش منو می پایید. منتظر فرصت بود شاید. خیلی وقت بود که باهاش بهم زده بودم. آخه بدجوری زیرآب میزد. کلی از دوست هام رو به خاطرش از دست داده بودم. "امید" دیگه بهم سر نمی زد. "شجاعت" و "حقیقت" ازم بریده بودن. بجاش با اون "مصلحت" بی بته رفیق شده بودم. لندهور نکبت! داشت زندگیم رو می چاپید. سحرم کرده بود انگار!
یادم میاد یه روز گرم و آروم که توی کوچه "خودخواهی" داشتیم باهم قدم می زدیم و اونم طبق روال معمول داشت مخم رو می خورد٬ یکدفه آسمون تیره و تار شد. بعد چند قطره آب شور چکید روی سروصورتم. با خوشحالی گفتم: "بارون!" مصلحت گفت: "لعنتی! این چه وقت بارون اومدنه؟!"
بعد کم کم بارون شدت گرفت و طوفان شد. همه چیز داشت به هم می ریخت٬ زیر و رو می شد. تا بخودم اومدم مصلحت رفته بود. غیبش زده بود. تنها شده بودم. از کوچه ی "خودخواهی" تا کوچه ی "دلتنگی" دویدم. همونجا یه گوشه ی دنج پیدا کردم و نشستم. نشستم و زیر بارونی که بی امون می بارید٬ فکر کردم. بدجوری دلتنگ رفقام شده بودم. دلتنگ "شجاعت"٬ "غرور"٬ "صداقت"... دلتنگ "غم"... دلتنگ "امید"! قسم خوردم دیگه هیچ وقت طرف ترس و مصلحت نرم.
نمی دونم این روزها باز چه نقشه ای برام کشیدن که دوباره سروکلشون پیدا شده. خدا عاقبتمو ختم به خیر کنه!
گفته اند:
...به یاد داشته باش که یک مرد عشق را پاس می دارد، یک مرد هرچه را که می تواند به قربانگاه عشق می آورد، آنچه فداکردنی است فدا می کند، آنچه شکستنی است می شکند، و آنچه تحمل سوز است تحمل می کند؛ اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمی رود.
بار دیگر، شهری که دوست می داشتم - نادر ابراهیمی

تو کوته دستی ام می خواستی ورنه من مسکین
به راه عشق اگر از پا درافتادم، به سر رفتم
نیامد دامن وصلت به دستم، هرچه کوشیدم
ز کویت عاقبت با دامنی خون جگر رفتم
حریفان هر یک آوردند از سودای خود سودی
زیان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم
ندانستم که تو کی آمدی ای دوست کی رفتی
به من تا مژده آوردند من از خود بدر رفتم
مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کویت
بلی رفتم ولی، هرجا که رفتم دربدر رفتم
به پایت ریختم اشکی و رفتم، درگذر از من
ازین ره برنمی گردم که چون شمع سحر رفتم
تو رشک آفتابی کی به دست سایه می آیی
دریغا آخر از کوی تو با غم هم سفر رفتم
گفته اند:
الهی؛ به صلاح آر که نیک بی سامانیم، جمع دار که بد پریشانیم.
خواجه عبدالله انصاری
خدا کند وقتی به تو می رسم، از من گذشته باشی.
یک لیوان شطح داغ - احمد عزیزی
می گویم:
احساس بدی دارم این روزها... که در خاطراتم جای هر کس و ناکسی هست و تو نیستی. این شب هایی که بیدارم ولی دلم نمی خواهد شعر بخوانم. این روزهایی که اگر باران بیاید به حالم تفاوتی نمی کند. این شب هایی که دوست ندارم چند دقیقه قدم بزنم توی خیابان های خسته ی شهر. کدامین رود ماهی سرگردان دلم را به دریای لطافتت باز می گرداند؟
دلم می خواهد باز شبی بیاید که تنها روبروی دریا بایستم و بترسم از صدای امواج خروشان در تاریکی شب، تا پی ببرم به حقارت وجودی که در پس اوهام بزرگش کرده ام و کرده اند. آن وقت است که می شود دل به دریا زد...

خون می رود نهفته ازین زخم اندرون
ماندم خموش و آه که فریاد داشت درد
این طرفه بین که با همه سیل بلا که ریخت
داغ محبت تو به دل ها، نگشت سرد
من برنخیزم از سر راه وفای تو
از هستی ام اگرچه برانگیختند گرد
روزی که جان فدا کنمت باورت شود
دردا که جز به مرگ نسنجند قدر مرد
ساقی بیار جام صبوحی که شب نماند
وآن لعل فام خنده زد از جام لاجورد
باز آید آن بهار و گل سرخ بشکفد
چندین منال از نفس سرد و روی زرد
در کوی او که جز دل بیدار ره نیافت
کی می رسند خانه پرستان خوابگرد
خونی که ریخت از دل ما سایه حیف نیست
گر زین میانه آب خورد تیغ همنبرد
می گویم:
-
اگر از من بخواهند زیباترین اشعار هوشنگ ابتهاج را فهرست کنم، این غزل را
ابتدای آن قرار می دهم. از آن شعرهایی است که با تک تک ابیاتش ارتباط
برقرار می کنم. موسیقی شعر و واژگان سنجیده ی آن، چشم نوازی می کنند، آرایه
ها -مخصوصا جناس ها و واج آرائی ها- به حقیقت شعر را آراسته اند و مفاهیم
بکر شعر، بسان روحی است که به کالبد این واژگان جان داده است: دردا که جز
به مرگ نسنجند قدر مرد!
- چقدر عاشقانه و دلنشین است این تصنیف. دردِ
دل ماست شاید. این را از آن جهت گذاشتم که امروز -پس از مدت ها- دوباره
شنیدمش و احساس کسی را داشتم که دوستی را پس از سالها دوری در آغوش می کشد:
هر جا که گلی به خنده بشکفت
با من سخن از رخ تو می گفت
چون چشم ستاره تا سحرگاه
با یاد تو چشم من نمی خفت...
- مگر جز خودت کسی برایم باقی گذاشته ای که تنهاییم را به رخم می کشی؟

کودک من، کودک مسکین
از برای تو
دردهایی کور
چشم می پاید
در شکیب انتظار سالهای دور...
وینک اینجا من
با تلاش طاقت رنج آزمای خویش
چشم می پایم برای تو
شادی فردای خندان را
کودک من، کودک شیرین..
تهران - دی 1330

دلی که پیش تو ره یافت بازپس نرود
هواگرفته عشق از پی هوس نرود
به بوی زلف تو دم می زنم درین شب تار
وگرنه چون سحرم بی تو یک نفس نرود
چنان به داغ غمت خو گرفت مرغ دلم
که یاد باغ بهشتش درین قفس نرود
نثار آه سحر می کنم سرشک نیاز
که دامن توام ای گل ز دسترس نرود
دلا بسوز و به جان برفروز آتش عشق
کزین چراغ تو دودی به چشم کس نرود
فغان بلبل طبعم به گلشن تو خوش است
که کار دلبری گل ز خاروخس نرود
دلی که نغمه ناقوس معبد تو شنید
چو کودکان ز پی بانگ هر جرس نرود
طعم تلخ دوری از دوست را کسی با ذره ذره وجودش درک می کند که با ذره ذره وجودش طعم شیرین وصالش را چشیده باشد. دوری از دوست برای کسی که مقرب اوست سنگین تر و ناگوارتر است چه او دیده است آنچه دیگران ندیده اند یا بهتر است بگویم دیده است آنچه تا کنون خود ندیده بود و تجربه کرده است آنچه تا پیش از آن برایش معنا و مفهومی نداشت. این وصال برای کسی که بدان -حتی به گوشه ای از وسعت لذت بی انتهای آن- دست یابد بدان مایه ارزشمند است که حتی "تصور" هجران پس از وصال برایش دردناک و زهرآگین باشد. اما گویا سنت این جهان برای ما غریبه ها بسیار بی رحمانه است. بالاخره (گاهی حتی ناگهان) نور روزگار وصال به سر می آید و تاریکی هجران بر وجودت مستولی می شود. آن زمان است که غمی مبهم در دلت خانه می کند٬ که نمی دانی چیست٬ از کجاست٬ درمانش چیست؟ آن زمان است که آتشی در درونت افروخته می شود که سردی آه و اشک شبانه را یارای مقابله با گرمی آن نیست.
و این آتش آن زمان سوزاننده تر است که باعث و بانی این هجران "خود تو" باشی.../هیهات
باز آی دلبرا که دلم بی قرار توست
وین جان بر لب آمده در انتظار توست
در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست
جز باده ای که در قدح غمگسار توست
ساقی بدست باش که این مست می پرست
چون خم ز پا ننشست و هنوزش خمار توست
هر سوی موج فتنه گرفته است و زین میان
آسایشی که هست مرا در کنار توست
سیری مباد سوخته ی تشنه کام را
تا جرعه نوش چشمه شیرین گوار توست
چه فکر می کنی؟
که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ایست زندگی؟
درين خراب ريخته
که رنگ عافيت ازو گريخته
به بن رسيده راه بسته ای ست زندگی
چه سهمناک بود سيل حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمين و آسمان زهم گسيخت
ستاره خوشه خوشه ريخت
و آفتاب درکبود دره های آب غرق شد.
هوا بد است
تو با کدام باد میروی؟
چه ابر تيره ای گرفته سينهُ تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی شود.
تو از هزاره های دور آمدی
در اين درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای توست،
برين درشتناک ديولاخ
زهر طرف طنين گام های رهگشای توست،
بلند و پست اين گشاده دامگاه ننگ ونام
به خون نوشته نامهُ وفای توست،
به گوش بيستون هنوز
صدای تيشه های توست
چه تازيانه ها که با تو تاب عشق آزمود
چه دارها که با تو گشت سر بلند
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند.
نگاه کن
هنوز آن بلند دور،
آن سپيده آن شکوفه زارانفجار نور
کهربای آرزوست،
سپيده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست،
به بوی يک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار
بيفتی از نشيب راه و باز
رو نهی بدان فراز
چه فکر می کنی؟
جهان چه آبگينه شکسته ای ست
که سرو راست هم در او شکسته می نمايدت.
چنان نشسته کوه در کمين دره های اين غروب تنگ
که راه بسته می نمايدت.

زمان بی کرانه را
تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمی ست اين درنگ درد و رنج،
به سان رود
که در نشيب دره سر به سنگ می زند
رونده باش
اميد هيچ معجزی زمرده نيست،
زنده باش.

دلا دیدی که خورشید از شب سرد
چو آتش سر ز خاکستر برآورد
زمین و آسمان گلرنگ و گلگون
جهان دشت شقایق گشت ازین خون
نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دلها گذر کرد
زهر خون دلی سروی قدافراشت
ز هر سروی تذروی نغمه برداشت
صدای خون در آواز تذرو است
دلا این یادگار خون سرو است
چه غریب ماندی ای دل! نه غمی ، نه غمگساری
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب٬ گذاری
به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری
می نگرم به خود. چه هستم؟ چه کرده ام؟ لاشه ای افتاده بر خاک سرد ناامیدی. از آن زمانی که به یاد می آورم روزاروز کوچک و کوچک تر می شوم و به یاد آن روزهای زندگی بزرگانه٬ دوران کودکی و دریادلی٬ حسرت می خورم. حال که در قعر چاه ندانم کاری نشسته ام٬ می دانم رکود٬ مساوی است با پسرفت و مقدمه سقوط.
می خواهم دوباره شروع کنم تا جبران کنم تمام این سرخوردگی ها و شکستن های درون را. می خواهم راه بیافتم اما ... اما کدام راه؟! می دانی که راه های زیادی را رفته ام و برگشته ام و باز خسته و سوخته٬ خود را بر نقطه نخست یافتم. می دانم که شکستی ام تا بدانم که شکستنی ام و چه بهای سنگینی برای این دانستن پرداختم. حالا منم که می دانم نه منم که تویی... این تویی٬ ای راهنما... ای نفس... ای نزدیکتر از من به من... نشسته ام به انتظارت ولی طاقت ندارم. صبرم اندک است. می ترسم راه بیافتم. از راه٬ از تاریکی٬ از خودم وحشت دارم. بیا با هم برویم. دستم را در گرمای دستت بفشار. تو جلو برو و من پشت سرت٬ عزیز دلم! راه کدام است؟... بیا.
یاری کن ای نفس که درین گوشه ی قفس
بانگی بر آورم ز دل خسته یک نفس
تنگ غروب و هول بیابان و راه دور
نه پرتو ستاره و نه ناله ی جرس
خونابه گشت دیده ی کارون و زنده رود
ای پیک آشنا برس از ساحل ارس
صبر پیمبرانه ام آخر تمام شد
ای ایت امید به فریاد من برس
از بیم محتسب مشکن ساغر ای حریف
می خواره را دریغ بود خدمت عسس
جز مرگ دیگرم چه کس اید به پیشباز
رفتیم و همچنان نگران تو باز پس
ما را هوای چشمه ی خورشید در سر است
سهل است سایه گر برود سر در این هوس

آسمان زیر بال اوج تو بود
چون شد ای دل که خاکسار شدی؟
سر به خورشید داشتی و٬ دریغ
زیر پای ستم غبار شدی!
ترسم ای دلنشین دیرینه
سرگذشت تو هم ز یاد رود!
آرزومند را غم جان نیست
آه٬ اگر آرزو به باد رود!
