تبليغاتX
با که گویم ...
با که گویم ...

همراه مرغ مسافر پیغامی از گرمسیر است

می گوید٬ «اینجا نمانید این خاکدان زمهریر است»

می گوید٬ «اینجا نمانید٬ اینجا که مردان دروغ اند

اینجا که سرهای خالی روی شکم های سیر است» 

می گوید٬ «اینجا نمانید...» اما کجا می توان رفت؟

وقتی که ایمان مردم در بند نان و پنیر است

***

گفتند٬ «اینجا نمانید٬ پابسته ده مباشید

این خانه نااستوار است٬این کشت آفت پذیر است»

گفتیم٬ «پرطاقتانیم» گفتند٬ «اینگونه بودید»

گفتیم٬ «فواره...» گفتند٬ «فواره هم سر به زیر است»

گفتیم٬ «مارا چراغی است٬روشنگر خانه» گفتند٬

«لحنی دگرگونه دارد بادی که در بادگیر است» 

***

گفتند و باور نکردیم تا آخرین چشمه یخ بست

گفتیم٬ «زود است» و ماندیم٬ رفتند و گفتند «دیر است»

ماندیم تا سال دیگر با مرده هامان بگویند٬

«همراه مرغ مسافر پیغامی از گرمسیر است»


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

نمی ز دیده نمی جوشد اگرچه باز دلم تنگ است

گناه دیده مسکین نیست کمیت عاطفه ها لنگ است

کجاستی که نمی آیی؟ الا تمام بزرگی ها

پرنده بی تو چه کم صحبت٬ بهار بی تو چه بی رنگ است

نمانده هیچ مرا دیگر٬ نه هیچ٬ بلکه کمی کمتر

جز این قدر که دلی دارم که بخش اعظم آن سنگ است

بیا که بی تو در این صحرا میان ما و شکفتن ها

همین سه چار قدم راه است و هر قدم دو سه فرسنگ است

دعاگران همه البته مجرب است دعاهاشان

ولی حقیر یقین دارم که انتظار همان جنگ است


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

بین ما و آسمان پیوند بود

چشم ها سرچشمه هلمند بود

یاد آن روزی که از فیض حضور

بر تنم هر زخم یک لبخند بود

روز آخر بود روز سرنوشت

کار این مردم به تیغی بند بود

هر که را دیدیم یا جرئت نداشت

یا گرفتار زن و فرزند بود

گفتمش باید شقایق بود، گفت:

نرخ امروز شقایق چند بود؟

ما اگر سستی نمی کردیم، خصم

مثل بیماری که جان می کند بود


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

- ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم -

ای به امید كسان خفته! ز خود یاد آرید
تشنه‌كامان غنیمت! ز احد یاد آرید
سر به سر بادیه‌بازار هیاهو شده است
سنگ گور شهدا سنگ ترازو شده است
گر چه مرحب سپر انداخته، خیبر باقی است
بت مگویید شكستیم، كه بتگر باقی است
ره دراز است، مگویید كه منزل دیدیم
نیست، این پشت نهنگ است كه ساحل دیدیم
ره دراز است، سبك‌تر بشتابیم، ای قوم!
خصم بیدار است، یك چشمه بخوابیم، ای قوم!
نه بنوشیم از این رود، كه زهرآلوده است
غوطه باید زد و بگذشت كه پل فرسوده است
وای اگر قصه ما عبرت تاریخ شود
خیمه قافله را دشنه ما میخ شود
وای اگر بر در باطل بنشیند حق ما
وای اگر پرده تزویر شود بیرق ما
خیمه بگذار و برو، بادیه توفان‌جوش است
كوه، آتش به جگر دارد اگر خاموش است
فتنه می‌بارد و سنگین، ز در و دیوارش
هر كه اینجا خفت، سیلاب كند بیدارش
می‌رویم امروز با صاعقه هم‌پای سفر
گردبادیم و ز سر تا به قدم، پای سفر

http://www.iricap.com/magentry.asp?id=2306


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |