قدیمی ها هم حرفهای خوبی می زدند : انسان به امید زنده است!
حلاوت "امید" را باید در سختی ها چشید و تلخی "ناامیدی" را هم در همان اوقات حس کرد.
راستی؛ بی "امید" روشنایی، ظلمت بی امان روزگار را چگونه تاب می آوردیم؟!
ای امید امیدواران؛ هرکس که به تو امید بست؛ نومید نشد. نومیدمان گردان از دیگران و امیدوارمان کن به خود ... یا رجاء من لا رجاء له
نومید مشو جانا کاومید پدید آمد

این دهان بستی دهانی باز شد
تا خورنده ی لقمه های راز شد
گرتو این انبان ز نان خالی کنی
پر ز گوهرهای اجلالی کنی
لب فرو بند از طعام و از شراب
سوی خوان آسمانی کن شتاب
طفل جان از شیر شیطان باز کن
بعد از آنش با ملک انباز کن
چند خوردی چرب و شیرین از طعام؟
امتحان کن چند روزی در صیام
چند شبها خواب را گشتی اسیر؟
یک شبی بیدار شو دولت بگیر
...یا من یحیی و یمیت...
تصویر عارفانه ای که مولانا در این شعر، از مرگ و حیات پس از آن نشان می دهد، حقیقتا زیبا و شورانگیز است. در هیاهوی اهالی این دنیا برای «زنده ماندن» نباید گم شد. باید به فکر «زندگانی کردن» بود، حتی اگر این «زندگانی» با «مرگ» حاصل شود که مرگ تنها پلی است برای عبور و برای آنان که مطلوبشان آنسوی این پل است،بی شک، مرگ فراق نیست...
جنازهام چو ببینی مگو فراق فراق
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
برای من مگری و مگو دریغ دریغ
به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد
جنازهام چو ببینی مگو فراق فراق
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
مرا به گور سپاری مگو وداع وداع
که گور پرده جمعیت جنان باشد
فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر
غروب شمس و قمر را چرا زبان باشد
تو را غروب نماید ولی شروق بود
لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد
کدام دانه فرورفت در زمین که نرست
چرا به دانه انسانت این گمان باشد
کدام دلو فرورفت و پر برون نامد
ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد
دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا
که های هوی تو در جو لامکان باشد
.jpg)
.jpg)
کجایید ای شهیدان خدایی؟
بلا جویان دشت کربلایی
کجایید ای سبکروحان عاشق؟
پرنده تر ز مرغان هوایی
کجایید ای ز جان و جان رهیده؟
کس مر عقل را گوید کجایی؟
کجایید ای در زندان شکسته
بداده وامداران را رهایی
کجایید ای در مخزن گشاده
کجایید ای نوای بی نوایی
در آن بحرید که عالم کف اوست
زمانی پیش دارید آشنایی
کف دریاست صورتهای عالم
ز کف بگذر اگر اهل صفایی
برآ ای شمس تبریزی ز مشرق
که اصل اصل اصل هر ضیایی
« فتبارک الله احسن الخالقین »

تا صورت پيوند جهـــــــــــــــان بود علي بود
تا نقش زمين بود و زمــــــــان بود علي بود
آن قلعه گشايي که در قلعـــــــــه ي خيبر
برکند به يک حملــــــــه و بگشود علي بود
آن گرد سرافراز که انـــــــــــــــدر ره اسلام
تا کـــــــــار نشد راست نياسود ، علي بود
آن شيــــر دلاور که براي طمـــــــــــع نفس
بر خوان جهـــــــــــــان پنجه نيالود علي بود
شاهي که ولي بود و وصــــي بود علي بود
سلطان سخــــــــــــــا و کرم و جود علي بود
هم آدم وهم شيث وهم ادريس و هم الياس
هم صالــــــــــح پيغمبــــــــر و داوود علي بود
هم موسي وهم عيسي وهم خضر وهم ايوب
هم يوسف و هم يونس و هم هــود علي بود
مسجـــــود ملايک که شد آدم ، ز علي شد
آدم چو يکي قبلـــــــــــه و مسجود علي بود
آن عارف سجّاد ، که خاک درش از قــــــــدر
بر کنگــــــره عرش بيفـــــــــــــــزود علي بود
هم اول و هم آخـــــر و هم ظاهـــــر و باطن
هم عابـــــــد و هم معبد و معبود ، علي بود
آن لحمک لحمـــــي ، بشنو تــــــا که بداني
آن يـــــــــــــار که او نفس نبي بود علي بود
موسي و عصــــا و يــــــــد بيضــــــــا و نبوت
در مصــــــــــر به فرعون که بنمود ، علي بود
عيسي به وجود آمدو في الحال سخن گفت
آن نطق و فصـــــــاحت که در او بود علي بود
خاتم که در انگشت سليمان نبي بود علي بود
آن نور خدايــــي که بر او بــــــــــــود علي بود
آن شاه سرافـــــــراز که اندر شب معــــــراج
با احمــــــــــد مختــــــــــار يکي بود علي بود
آن کاشف قرآن که خــــــــــــدا در همه قرآن
کردش صفت عصمت و بستــــــــود علي بود
آن شيـــــــــر دلاور که ز بهر طمــــــــع نفس
بر خوان جهـــان پنجه نيالـــــــــــود علي بود
چندان که در آفـــــــــــــاق نظر کردم و ديدم
از روي يقين در همه موجــــــــــود ، علي بود
اين کفر نباشد، سخـــــــن کفر نه اين است
تا هست علي باشد و تابــــــــــود علي بود
سرّ دو جهــــــــــــــان جمله ز پيدا و ز پنهان
شمس الحق تبريز که بنمـــــــود ، علي بود
|
|
|
هو المطلوب

آن یکی آمد در یاری بزد
گفت یارش کیستی ای معتمد
گفت من گفتش برو هنگام نیست
بر چنین خوانی مقام خام نیست
رفت آن مسکین به سالی در سفر
در فراغ دوست سوزید از شرر
پخته شد آن سوخته پس بازگشت
باز گرد خانه انباز گشت
حلقه بر در زد به صد ترس و ادب
تا بنجهد بی ادب لفظی ز لب
بانگ زد یارش که بر در کیست آن
گفت بر در هم تویی ای دلستان
