این همه آتش خدایا شعله اش از گور کیست؟
شهوت این بی نمازان، نشئه ی انگور کیست؟
پرده دانان طریقت در صبوری سوختند
این صدای ناموافق زخمه ی تنبور کیست؟
شیخ بازیگوش ما از بس مرید خویش بود
عطسه ای فرمود و گفت این جمله ی مشهور کیست!
پنج استاد حقیقت حرف شان با ما یکی ست
راستی در پشت این دستورها دستور کیست؟
آب نوشان ادّعای خضر بودن می کنند
رنگ پیراهان اینان وصله ی ناجور کیست؟
دست این پاسور بازان هر که دل را داد باخت
دوستان چشم شما در انتظار سور کیست؟
دین و دل دادند یارانم در این شرب الیهود
شیخ ما در باده گم شد ، مست ما مستور کیست؟
این که خضرش خوانده اید، اسکندر مقدونی است
این که دریایش لقب دادید چشم شور کیست؟
این که بر آن گوش خود بستید، صور محشر است
این که شیطان می دمد دائم در آن شیپور کیست؟
آن که می زد روز و شب پیوسته لاف اختیار
این زمان ترس از که دارد؟ این زمان مجبور کیست؟
بعد طوفان جز کفی در کیسه ی امواج نیست
شاه ماهی های این دریا ببین در تور کیست!
مهرماه ۸۸

السلام ای ماه پنهان پشت استهلال ما
ما به دنبال تو می گردیم و تو دنبال ما
ماه پیدا ، ماه پنهان ، ماه روشن ، ماه گم
رؤیت این ماه یعنی نامة اعمال ما
خاصه این شبها که ابر و باد و باران با من است
خاصه این شبها که تعریفی ندارد حال ما
کاش در تقدیر ما باشد همه شبهای قدر
کاش حوّل حالنایی تر شود احوال ما
این سحرها در زلال ربنا گم می شویم
این سحرها آسمان گم می شود در بال ما
ما به استقبال ماه از خویش تا بیرون زدیم
ماه با پای خودش آمد به استقبال ما
گوشه چشمی به ما بنمای ای ابروهلال
تا همه خورشید گردد روزی امسال ما

با آنکه آبدیده دریای طاقتیم
آتش گرفته ایم که غرق خجالتیم
امروز اگر به سایه راحت نشسته ایم
مرهون استقامت آن سبز قامتیم
این دست ها ادامه دست وفای توست
امروز اگر بزرگ تر از بی نهایتیم
ما بی تو چیستیم؟ چه می دانم ای عزیز!
ما هیچ نیستیم٬ سراپا حقارتیم
تنها تو بد ندیده ای از واعظان شهر
ما نیز در شمار شهیدان تهمتیم

دلا تا باغ سنگی٬ در تو فروردین نخواهد شد
به رو مرگ٬ شعرت سوره یاسین نخواهد شد
فریبت می دهند این فصل ها٬ تقویم ها٬ گل ها
از اسفند شما پیداست٬ فروردین نخواهد شد!
مگر در جستجـــوی ربنای تازه ای باشیــم
وگرنه صد دعا زین دست یک نفرین نخواهد شد
مترسـانیدمان از مــرگ ما پیغمبر مرگیــم!
خدا با ما که دلتنگیم سرسنگین نخواهد شد
به مشتاقان آن شمشیر سرخ شعله ور در باد
بگو تا انتظار این است٬ اسبی زین نخواهد شد!

یک دم رها ز همهمه قیل و قال باش
غوغاست در قیامت عشاق٬ لال باش!
چشمی ببار و چشنه آب حیات شو
دل را بشوی و آینه ذوالجلال باش
فردا که کوهها همه سیمرغ می شوند
پر می کشد زمین خدا٬ فکر بال باش
حسرت نصیب ماضی و مستقبلی چرا؟
جز در خدا مقام مکن٬ اهل حال باش
سی روز تو به جرعه آبی حرام شد
یک روز فکر روزه نان حلال باش

بهار های شگفتی
در راهند
فردا٬ گلی می شکفد
که بادها را
پرپر می کند!
تا چند نشینیم به پشت در بسته
وقتی که غزل نیست شفای دل خسته
ماندیم چه دلگیر و گذشتند چه دلسوز
آن سینه زنان حرمش دسته به دسته
می گریم و می دانم از این کوچه تاریک
راهی ست به سرمنزل دلهای شکسته
در روز جزا جرئت برخاستنش نیست
پایی که بر آن زخم عبوری ننشسته
قسمت نشود روی مزارم بگذارند
سنگی که گل لاله بر آن نقش نبسته


هنوز هم كه هنوز است
مولا علي(ع)
با بازوان خيبري اش
سلمان پاك
با انديشه اش
اسطوره ي دلاوري اند
گفتند از دينت بگو
گفتي كه بر طريقت ابراهيمم!
دين حنيف !
و كيست كه مثل تو
اسحاق را
با اسماعيل آشتي بدهد!
خاخام هاي خام
اما اصحاب تفرقه و كيدند
سيا و پنتاگون
همراه با موساد
دنبال راه هاي دشمني اند
راهي كه شيعه را
دشمن كند با
برادران اهل تسنن
ديروز
با كاريكاتور
امروز
با قطعنامه و با ماهواره ي جاسوسي
مي بيني محمد ( ص) !
كعب الاحبار
از اسلامش برگشته است
به جلد دوم اسرائيليات
خاخام ها
عروسك موسادند
بگذار ابوسفيان
به گله هاي شتران و آواكسش بنازد
و خاخام هاي يك چشم
به حق"وتو"
دلخوش شوند
ابولهب پنهاني
با تل اويو رابطه داشته باشد
اما هنوز هم كه هنوز است
ذوالفقار علي پر مي كشد
بالاتر از بمب اتم
بالاتر از تمام ماهواره هاي شياطين

نبرد آرماگدون تمام شد
نبرد آرماگدون نبرد جنوب بود
و اين حسن نصرالله
تنها يكي از آن
سيصد و سيزده ذوالفقار
نبرد آرماگدون تمام شد
و ذوالفقار
و نصرالله
خاخام هاي يك چشم را
بي چشم كرد .
هنوز هم كه هنوز است
تو
نوانديش تري از تمامي آن ها
كه جمع شده اند
در شوراي امنيت
و پشت سر هم
قطعنامه
شليك مي كنند


لبريز کرده آينه را آه زلف تو
حيف است در محاق شود ماه زلف تو
شب با هلال ماه رجب همسفر شدم
با زايران کعبه به همراه زلف تو
من آمدم که دعوي پيغمبري کنم
با معجزات آيهي کوتاه زلف تو
هر ره که ميرويم به زلف تو ميرسد
در امتداد سير الي الله زلف تو
اي زلف تو مقرب درگاه ذوالجلال
کي ميشوم مقرب درگاه زلف تو؟
از مسجدالحرام به ميخانه ميروم
در حلقهي جماعت گمراه زلف تو
اين روزها
اسفنديار تبليغ لنز مي کند و
دهقان توس
به برگه هاي جريمه نگاه مي کند و
محمود غزنوي
با بنزي سياه مي گذرد
از چراغ قرمز
اگر دماوندي که قصه از آنجا آغاز شد
همين دماوند است
پس رستم کجاست ؟
گرد آفريد کو ؟
من که در اين خيابان ها
جز سودابه هيچ نمي بينم

ـ آقا لطفا فندک تان ...
مي خواهم پر سيمرغ را آتش بزنم
