همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويي
چه زيان تو را كه من هم برسم به آرزويي؟!
به كسي جمال خود را ننموده اي و بينم
همه جا به هر زباني، بود از تو گفت و گويي!
غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم
تو بِبُر سر از تنِ من، بِبَر از ميانه، گويي!
به ره تو بس كه نالم، ز غم تو بس كه مويم
شدهام ز ناله، نالي، شدهام ز مويه، مويي
همه خوشدل اين كه مطرب بزند به تار، چنگي
من از آن خوشم كه چنگي بزنم به تار مويي
چه شود كه راه يابد سوي آب، تشنه كامي؟
چه شود كه كام جويد ز لب تو، كامجويي؟
شود اين كه از ترحّم، دمي اي سحاب رحمت
من خشك لب هم آخر ز تو تَر كنم گلويي؟!
بشكست اگر دل من، به فداي چشم مستت
سر خُمّ مي سلامت، شكند اگر سبويي
همه موسم تفرّج، به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه، بنشين كنار جويي
نه به باغ ره دهندم، كه گلي به كام بويم
نه دماغ اين كه از گل شنوم به كام، بويي
ز چه شيخ پاكدامن، سوي مسجدم بخواند؟!
رخ شيخ و سجدهگاهي، سر ما و خاك كويي
بنموده تيره روزم، ستم سياه چشمي
بنموده مو سپيدم، صنم سپيدرويي!
نظري به سويِ (رضوانيِ) دردمند مسكين
كه به جز درت، اميدش نبود به هيچ سويي
می گویم:
- این شب ها از پی هم می گذرد. نیازی در دل جوانه نمی زند تا یار به نازی پاسخش گوید. دردی مهمان دل نمی شود تا طبیب عشق دوایی بفرستد. دشنه زخمی جامه ی روح را نمی درد تا دست مهربان دوست وصله اش کند. این شب ها که می گذرد واهمه دارم از اینکه شکسته نشوم! از اینکه این نیز بگذرد و جراحتی برندارم. می ترسم از تکرار... از کور شدن چراغ امید، امید پایان روزهای مکرر، امید رسیدن روزهای نو.
دست در دامن صاحب کرمی باید زد...
- سخن در احتیاج ما و استغنای معشوقست(حافظ)
به من مگو که خدا را ندیده ام هرگز
اگر خداطلبی
خدا در اشک یتیمان رفته از یادست
خدا در آه غریبان خانه بر بادست
اگر خدا خواهی
درون بغض زنان غریب جای خداست
دل شکسته ی هر بینوا سرای خداست
نگاه کن به هزاران ستاره در دل شب
به آسمان بنگر
به آسمان که پر از گوهرست دامانش
به کهکشان که ندانی کجاست پایانش
رونده ایست خدانام در خم این راه
ببین به دیده ی دل
به فرق ثابت و سیاره جای پای خداست
به من مگو خدا را ندیده ام هرگز
دو دیده را بگشا
ببین چراغ طلا را که صبح از پس کوه
طلای نور به دریا و رود می پاشد
بدان پرنده ی رنگین نگر که در دل باغ
به برگ برگ درختان سرود می پاشد
سرود او همه گلنغمه یی برای خداست
در آشیانه ی شب
در آستانه ی صبح
در آن دمی که ز پستان شیر مست فلق
به کام دره و دریا و کوه و بیشه و باغ
دو دست غیبی شیر سپیده می ریزد
به وقت نیمشبان در سکوت رویا رنگ
که جز صدای نسیم و نوای مرغ سحر
ز هیچ حنجره یی نغمه بر نمی خیزد
به گوش باطن من هر صدا صدای خداست
به وقت حمله ی بنیاد سوز طوفانها
که سرو های کهن
به دست باد مهیبی به خاک می افتد
در آن دمی که ز بیم غریو رعد به کوه
هزار صخره به خاک هلاک می افتد
به وقت زلزله ها
مگو کجاست خدا
نهیب زلزله حرفی ز خشم های خداست
در آن زمان که فتد لرزه به جان زمین
و لحظه لحظه غریو شبانه می پیچد
به بیشه های عظیم
صدای عربده ی رعد با تو می گوید
که آسمان و زمین
به زیر سم ستوران بادپای خداست
مخواه لب بگشایم که تاب گفتن نیست
سکوت من مشکن
که در سکوت پر از حیرتم قنای خداست
به ناله های شب آمیز مرغ حق سوگند
به روشنایی زیبای هر فلق سوگند
به سرخ فامی خورشید در شفق سوگند
به گریه سحر بندگان پاک قسم
درون مویرگ و موی من هوای خداست

از نـالـه عشـاق نـوایـی بــردار
وز دردوغم دوست دوایی بردار
از منزل یار تا تو ای سست قدم
یک گام زیاده نیست؛ پایی بردار
پیش از این ها بهار دیگر بود، هیچ سروی زمین نمی افتاد
و
تبر این چنین عزیزنبود...و درخت این چنین نمی افتاد!
فصل، فصل شکوه ابراهیم، جنگ،جنگ بت بزرگ و خدا
گرچه
نمرود بود و آتش هم، قلب ها از یقین نمی افتاد
باغ هامان نچیده تر بودند، میوه هامان رسیده تر بودند
شاخه
ای هم اگر تبر می خورد، میوه دست چین نمی افتاد
پیش از این روزگار دیگر بود، چشم ها سفره نمک بودند
در
پی دست دوستی هامان، ما از آستین نمی افتاد
کاش مثل قدیم ها بودیم، همه تکرار یک صدا بودیم
و صدا
کوه بود کوهی که، هیچ گاه از طنین نمی افتاد
کاش مثل قدیم ها آری، بعد از این عیدهای تکراری
در دل
سیزده بدر هامان، حسرت هفت سین نمی افتاد
با علی گفت آن یکی در رهگذار
از چه باشد جامه ی تو وصله دار
ای امیر تیــزرای ٍ تیــزهوش
جامه ای چون جامه شاهان بپوش
کس ندیده، ای جهانی را پناه
جامه ی صدوصله بر اندام شاه
گفت:صاحب جامه را بین؛جامه چیست؟
دیــد بایــد در درون جــامــه کیـسـت
ظاهر زیبا نمی آید به کار
حرفی از معنی اگر داری بیار
مرد سیرت را، به صورت کار نیست
جامه گر صد وصله باشد عار نیست
کار ما در راه حق کوشیدن است
جامه زهد و ورع پوشیدن است
زهد باشد، جامه پرهیزکار
کار دنیا را به دنیا واگذار
بسم الله
به آسمان نگاه کرد. نور بی رحم خورشید چشمانش را آزار داد. زمان چقدر دیر می گذشت. از خیمه ها بیرون آمده بود تا صدای تکبیرش را بشنود. چقدر احساس غرور می کرد وقتی سردار لشکر ٍ پدر، الله اکبر می گفت. آن هم سرداری چون او٬ مردی به شجاعت و هیبت پدر. مردی به مهربانی و لطافت پدر.
به راه خیره شد. جز گرد و غبار چیزی ندید. چشمانش سیاهی رفت. سعی کرد برای غلبه بر تشنگی آب دهانش را فرو دهد. این بار گوشهایش را تیز کرد تا باز هم صدای تکبیر را بشنود. منتظر ماند... صدایی نیامد.
***
آخرین دیدار را یک بار دیگر مرور کرد...
در خیمه بودند. او و دیگر کودکان. بی قرار. هراسان. تشنه.
سایه
ی مرد بلندبالایی بر درگاه خیمه افتاد. داخل که شد همه نگاه ها به سمت او
متمایل شد. مرد خسته بود و خاکی اما حتی گردوغبار صحرا هم مانع تابیدن ماه
چهره اش نبود. بر تمامی کودکان سلام کرد و لبخند زد. مرد لبخند زد ولی چشم
های دختر لبخند مرد را ندید. دخترک چشم هایش را دوخت به چشم های مرد. آنجا
که غمی بزرگ همچون رودی خروشان موج می زد و چیزی نمانده بود که طغیان کند.
مرد با کودکان بازی کرد. کودکان, خسته انگار با
دیدن مرد و لبخند مهربانش تشنگی را فراموش کردند و جانی دوباره یافتند و
خنده ی محوی بر لبانشان مهمان شد. چه شادمانی کوتاهی...
مرد بلند شد. کودکان را بوسید. باید می رفت، دخترک دلش را به دریا زد:
- عمو جان!
- جان ٍ عمو! چه می خواهی سکینه جان؟
یک لحظه مردد شد. خجالت کشید. پشیمان شد. سرش را پایین انداخت و آرزو کرد عمو صدایش را نشنیده باشد. مرد جلو آمد و زانو زد. دستان گرمش را قاب چهره کوچک دخترک کرد و دوباره پرسید:
- چه می خواهی عزیز دلم؟
بغضی که از صبح حبسش کرده بود بی اختیار ترکید و اشک ، پهنای صورت کوچکش را پوشاند:
- تشنه ایم عموجان...همه مان تشنه ایم.
کودکان نیز با دیدن گریه ی او به گریه افتادند.
مرد
برخاست. دخترک چشمانش را پاک کرد تا مگر با دیدن چهره ی عمو، آرامش یابد،
اما ندید. نتوانست ببیند. مرد سرش را پایین انداخته بود، آنقدر که نمی شد
صورتش را دید اما می شد اشک هایی را که یکی پس از دیگری می چکید،دید.
انگار باران می آمد...
***
باز حواسش را جمع کرد مگر صدای تکبیر عمو را بشنود. سکوت بود و سکوت...
چشمانش را تیز کرد تا شاید در پس گردوغبار، نشانی بیابد.
خوب
که نگریست قامت محو مردی را دید که خمیده و آرام به خیمه ها نزدیک می شد.
مرد با هر قدم شکسته می شد، به نیزه اش تکیه می داد و به سختی قدم بعدی را
بر می داشت. او را نشناخت. مرد نزدیک تر آمد. دخترک چشمانش را با آستینش
پاک کرد تا بهتر ببیند چهره مرد را: « چقدر شبیه پدر است... »

ای از ازل
به ماتم تو در بسیط خاک
گیسوی شام باز و گریبان صبح چاک
ذات قدیم٬
بهر عزاداری تو بس
هستی پس از حیات تو٬یکسر سزد هلاک
تا جسم
چاک چاک تو عریان به روی دشت
جان جهانیان همه زیبد٬ به زیر خاک
ارواح
شاید ار همه قالب تهی کنند
تا رفت جان پاک تو از جسم تابناک
خون تو
آمده است امان بخش خون خلق
خون را به خون که گفت نشاید نمود پاک؟
تن ها
مقیم بارگهت٬ قلبنا لدیک
سرها نثار خاک رهت٬ روحنا فداک

منظر دل های ماست، کرب و بلای حسین
مرغ دل ما زند، پر به هوای حسین
یک نگه کربلا به بود از صد بهشت
جنت اهل دل است، صحن و سرای حسین
دیدن باغ بهشت، مژده به زاهد دهید
زاهد و حور و قصور، ما و لقای حسین
تربت پاکش بود داروی هر دردمند
دار شفای خداست، کرب و بلای حسین
ملک سلیمان بود در نظرش بی بها
آن که گدایی کند پیش گدای حسین
هرکه رود کربلا بوسه به خاکش زند
بشنود از قدسیان، بانگ و نوای حسین
چون به عزاخانه اش پا نهی آهسته نه
بال ملایک بود، فرش عزای حسین
خنده کنان می رود، روز جزا در بهشت
هرکه به دنیا کند، گریه برای حسین
غم نخورد بعد از این، بهر سرای دگر
آن که «شکوهی!» شود، نوحه سرای حسین
حضور گم شده صد هزار آدمِ گم
حضور وحشی رنگ
طنین نعره ی مسلول و خنده ی مسموم
طنین دغدغه، جنگ
یکی به عربده گفت:
"درود بر آبی
به هر کجا که روی، رنگ آسمان آبی است"
"ولی نبود آبی
میان هیچ رگی خون هیچ کس هرگز
درود بر قرمز"
فضای ساده و سبز زمین آزادی
در انفجار صدای ترقه ها در دود
نود دقیقه کدورت
نود دقیقه کبود
در آستانه در
غریب و غمزده طفلی کنار وزنه ی پیر
به فکر سنجش وزن هزار ناموزون
و پیرمردی گنگ
نشسته خسته
به دنبال لقمه ای روزی
کدام استقلال؟
کدام پیروزی؟
در بین خلق از همه با آبرو ترم
چون کسب آب رو ز غبار تو می کنم


اینطرف
توی تار عنكبوت شهرگرچه خانهای برای تو نمانده است.
به نقل از لوح

یا رب گناه اهل جهان را به ما ببخش
ما را سپس به رحمت بی منتها ببخش
هرچند ما نه ایم سزاوار رحمتت
ما را بدانچه نیست سزاوار ما٬ ببخش
گفتی که مستجاب کنم گر دعا کنی
توفیق هم عطا کن و حال دعا ببخش
قصد دعا اجابت امر است٬ ورنه من
خود کیستم که بر تو بگویم خطا ببخش؟
ما را امید عفو تو مغرور کرد و بس
گر شد خطا بدین سخن بی ریا ببخش
این اولین گذشت تو نبود ز جرم ما
بخشیده ای چنانکه به ما بارها٬ ببخش
تا هچو دیگران به نوایی مگر رسیم
ما بسوز سینه هر بینوا ببخش
دلهای ما که تیره شد از زنگ معصیت
یا رب به نور معرفت خود صفا ببخش
دور ار ز کاروان سعادت فتاده ایم
ما را به رهروان طریق وفا ببخش
آلوده از نخست نبودیم کامدیم
ما را به حسن سابقه٬روز جزا ببخش

مرد جذامی حاشیه خیابان
زل زده بود به زیباترین دختر شهر...

وطن يعنی چه، يعنی دشت صحرا؟
وطن يعنی چه، يعنی رود، دريـــــــا؟
وطن يعنی چه، يعنی باغ، بیشـــــه؟
وطن يعنی چه، يعنی كشت، ريشــه؟
وطن يعنی چه، يعنی شهر، خانه؟
وطن يعنی چه، يعنی آب، دانــــه؟
وطن يعنی چه، يعنی كار، پيشـــــه؟
وطن يعنی چه، يعنی سنگ، تيشه؟
وطن يعنی همه آب و همه خــــاك
وطن يعنی همه عشق و همه پاك
وطن يعنی محبت، مهربانی
نثار هر كه دانی و ندانـــــی
وطن يعنی نگاه هموطن دوســــــت
هر آنجايی كه دانی هموطن اوست
وطن يعنی قرار بـــیقراری
پرستاری، كمك، بيمارداری
وطن يعنی غم همسايه خوردن
وطن يعنی دل همسايه بــــردن
وطن يعنی درخت ريشه در خاك
وطن يعنی زلال چشمه پـــــــاك
ستيغ و صخره و دريا و هامون
ارس، زاينده رود، اروند، كارون
دنا، الوند، كركس، تاقبستان
هزار و قافلانكوه و پلنگـــــــان
وطن يعنی بلنــدای دمــاونـــــد
شكيبا، دل در آتش، پای در بند
وطن يعنی شكوه اشترانكوه
به دريای گهر استاده نستوه
وطن يعنی سهند صخره پيكر
ستيغ سینه در سنگ تمنــدر
وطن يعنی وطن استان به استــــــان
خراسان، سيستان، سمنان، لرستان
كوير لوت، كرمان، يزد، ساری
سپاهان، هگمتانه، بختيــاری
طبس، بوشهر، كردستان، مريوان
دو آذربـايجــان، ايــلام، گيـــــــلان
سنندج، فارس، خوزستان، تهران
بلوچستان و هرمزگان و زنجــــان
وطن يعنی دلی از عشق لبريز
گره باف ظريف فرش تبريــــــــز
وطن يعنی هنر يعنی سپاهان
حرير دستباف فرش كاشـــــان
وطن يعنی ز هر ايل و تباری
وطن را پاسبانی، پاسـداری
وطن يعنی دلير و گرد با هم
وطن يعنی بلوچ و كرد با هم
وطن يعنی سواران و سواری
لر و كرد و يموت و بختيــــاری
وطن يعنی سرای ترك با پارس
وطن يعنی خليج تا ابد فـــارس
وطن يعنی كتيبه در دل سنــگ
تمدن، دين، هنر، تاريخ، فرهنگ
وطن يعنی همه نيك و به هنجار
چه پندار و چه گفتار و چه كـردار
وطن يعنی شب رحمت شب قـــــدر
شب جوشن، شب روشن، شب بدر
وطن يعنی هم از دور و هم از دير
سـده نوروز يلــدا مهرگـان تیـــــــر
هزاران خط و نقش مانده در ياد
صبـــا كلهر کــمالالملك بهــزاد
نكيسا باربد تنبور نی چنـــگ
سرود تيشه فرهاد در سنگ
سر و سرمايههای سرفرازی
حكيم و بوعلی سـينا و رازی
به اوج علم و دانش رهنوردی
ابوريحــان و صـدرا سـهروردی
به بحر علم و دانش ناخـدائی
عراقی رودكی جامی سنائی
وطن يعنی به فرهنگ آشنائی
دُر لفـــظ دری را دهخــــــدائی
وطن يعنی جهانی در دل جام
وطن يعنی رباعيــــات خيــــام
وطن يعنی همه شيرين كلامی
عفاف عشـــق در شـعر نظامی
وطن يعنی پيــام پند سعدی
زبان پيوسته در پيوند سعدی
وطن يعنی نگاه مولوی ســـــوز
حضور نور در شمس شب و روز
وطن يعنی هوا و حال حافظ
شكوه بــاور انـدر فـال حافظ
وطن يعنی بتيره دمدمه كوس
طلوع آفتاب شـــعر از طـــوس
وطن يعنی شب شهنامه خوانــدن
سخن چون رستم از سهراب راندن
وطن يعنی رهائی ز آتش و خون
خروش كاوه و خشـــم فريــــدون
وطن يعنی زبان حال سيمرغ
حديث يـال زال و بال سيمرغ
وطن يعنی گرامی مرز تا مرز
وطن يعنی حريم گــيو گـودرز
وطن يعنی اميد نااميدان
خروش و ويله گردآفريدان
وطن يعنی دل و دستی در آتش
روان و تن كــمان و آتـــــش آرش
وطن يعنی لگام و زين و مهميز
سواران قران و رخش و شبـديز
وطن يعنی شبح يعنی شبيخون
وطن يعنی جلال الدين و جيحون
وطن يعنی به دشمن راه بستن
به اوج آريـــوبــرزن نشســـــتــن
وطن يعنی دو دست از جان كشيدن
به تنگسـتان و دشتسـتان رسيـــدن
زمین شستن ز استبداد و از كين
به خــون گــرم در گــرمابه فــــين
وطن يعنی اذان عشــق گفـتن
وطن يعنی غبار از عشق رفتن
نماز خون به خونين شهر خواندن
مهاجـم را ز خرمشــــهر رانـــــدن
سپاه جان به خوزستان كشيدن
شهادت را به جـان ارزان خريـدن
وطن يعنی هدف يعنی شهامت
وطن يعنی شرف يعنی شهادت
وطن يعنی شهيد آزاده جانباز
شلمچه پاوه سوسنگرد اهواز
وطن يعنی شكوه سرفرازی
وطن يعنی ز عالم بينيازی
وطن يعنی گذشته حال فردا
تمـام سهم يك ملـت ز دنيـــا
وطن يعنی چه آباد و چه ويران
وطن يعنی همــين جــا يعنـی ايــــــــــــــــــران
هر دم چو شرر زبانه می گیرم
پیوسته تو را بهانه می گیرم
گاهی به امید آن که می آیی
گرد از سر و روی خانه می گیرم
با عکس تو من چه مجلس ختمی
در خلوت خود شبانه می گیرم
گه موی تو شانه می زنم، گاهی
تابوت تو را به شانه می گیرم
تو جانب خود گرفتی و رفتی
من جانب خویش را نمی گیرم
با کوچکی ام سراغ کویت را
از وسعت بی کرانه می گیرم
روزی که محک خورند گوهر ها
آن روز تو را نشانه می گیرم

می نشینم همه شب گوشه این تنهایی
به امیدی که تو روزی ز سفر بازآیی
موج چشمم به هوای تو خروشان شده است
غرق غــم هسـتم و تـو ســاحــل این دریــایی
بنشیـن در بر آییــنه قلبــم یـک دم
تا خودت خوب ببینی چقدر زیبایی
دل به تو بسته ام و خلق رهایم کردند
آخر عشق همین است٬ همین رسوایی
با اولین درخت
ایستادم
و با اولین پرنده
برخاستم
و شکوه انسانی که خدا را می خواست
با همین درخت
و با همین پرنده
آغاز می شود.

ز کویت ای برادر با دو چشم خونفشان رفتم
ز بار رنج و غم با قامتی همچون کمان رفتم
تو گر از خون خود این سرزمین را گلستان کردی
ولی من همچو بلبل با فغان زین گلستان رفتم
امیدم بود روزی سوی یثرب با تو برگردم
به سوی شام آخر بی تو ای آرام جان رفتم
بمان ای کاروان سالار فارغ دل در این منزل
که من با کاروانی حسرت و آه و فغان رفتم
تو ماندی با شهیدان در زمین کربلا و من
به سوی شام همراه زنان و کودکان رفتم
تو کردی آشیان در این چمن ای عندلیب جان
من آخر بال و پر بشکسته از این آشیان رفتم
به سوی غربت از این دشت با صد ناله و شیون
به همراه اسیران چون درای کاروان رفتم
به یاد تو کمال از سوز دل پیوسته می گوید
ز کویت ای برادر با دو چشم خونفشان رفتم

ای که صدپاره چو گل در ره جانان تن توست
ســرخ رو پرچــم اســلام ز پیراهــن توست
سربلند از سر پر نور تو شد نیزه٬ ولی
آن که خم پیش ستمکار نشد گردن توست
هرکجا روشنی از پرتو آزادگی است
به خدا جلوه ای از مشعله ی روشن توست
بیــم بیـدادگـر از نـام و مـرام تـو بـود
که ستم سوز ترین خلق به پیراهن توست
عشق را سرخوشی از نغمه ی جان پرور تو
عقل را روشنی از تابش نورافکن توست
ای حسینی که تو را دامن زهرا(س) پرورد
دست دل های جگرسوخته بر دامن توست
هرچه را داشته ای٬ در ره دین باخته ای
شاهد و دعوی من٬ پیکر و پیراهن توست
نه همین خوابگهت در حرم کرب و بلاست
که به هـــر دل حقیقــت طلبــد مدفن توست
گرچه خوارست «چمن» بر سر کویت نه عجب
که گل باغ جهان شاخه ای ا گلشن توست
ایستاده ایم
در برابر دری شگفت...
تا کنون چه بی شمار
از دری که بسته است
تا فراتر از هراس،
سرزمین عطرهای ناشناس
رفته اند
در ، ولی هنوز
آن چنان که بوده
- ناگشوده-
مانده است!
***
مثل ناگهان
جان ما
شبیه غنچه ای
گشوده می شود
و مرگ چون نسیم
از آستان جان ما
عبور می کند!
***
زندگی
جز همین درآمدن
جز همین گذار
جز درنگ ساده ای
در اتاق انتظار
نیست!
پایگاه ادبی لوح

بر ایوان کسری حکیمی نگاشت
کزین کاخ باید گذشت و گذاشت
اگر هوشمندی و فرزانه ای
بنا کن به ملک بقا خانه ای
اگر داری ای مرد فرزانه هوش
به تعمیر دلهای ویرانه کوش
دل دردمندی ز خود شاد کن
به لطفی یکی خانه آباد کن
هر که با پاکدلان صبح و مسائی دارد
دلش از پرتو اسرار، صفائی دارد
زهد با نیت پاک است، نه با جامه ی پاک
ای بس آلوده، که پاکیزه ردائی دارد
شمع خندید بهر بزم از آن معنی سوخت
خنده بیچاره ندانست که جائی دارد
سوی بتخانه مرو ، پند برهمن مشنو
بت پرستی مکن این ملک خدائی دارد
هیزم سوخته، شمع ره و منزل نشود
باید افروخت چراغی که ضیائی دارد
گرگ، نزدیک چراگاه و شبان رفته به خواب
بره دور از رمه و عزم چرائی دارد
مور، هرگز به در قصر سلیمان نرود
تا که در لانه خود، برگ و نوائی دارد
گهر وقت، بدین خیرگی از دست مده
آخر این در گرانمایه بهائی دارد
فرخ آن شاخک نورسته که در باغ وجود
وقت رستن، هوس نشو و نمائی دارد
صرف باطل نکند عمر گرامی پروین
آنکه چون پیر خرد، راهنمائی دارد

تاکی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه؟
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه
رفتم به در صومعهی عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد
در میکده رهبانم و در صومعه عابد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را میطلبم خانه به خانه
روزی که برفتند حریفان پی هر کار
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوهگه یار
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه
هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم من که روم خانه به خانه
عاقل به قوانین خرد راه تو پوید
دیوانه برون از همه آیین تو جوید
تا غنچهی بشکفتهی این باغ که بوید
هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه
بیچاره بهائی که دلش زار غم توست
هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست
امید وی از عاطفت دم به دم توست
تقصیر خیالی به امید کرم توست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه
.............................
www.hayhat.ir

چشم يعقوب به ديدار تو حيران ماند
يوسف از حسن تو انگشت به دندان ماند
پرده بردار كه از شرم تماشاي رخت
تا صف حشر قمر سر به گريبان ماند
برتر و بهتر و زيباتر و پاكيزه تري
كه بگويم گل روي تو به رضوان ماند
كوثر از لعل لبت آب بقا مي نوشد
به دهان تو كجا چشمه حيوان ماند
هر كه بر سلسله عشق تو تسليم نشد
گردنش بسته به قلاده شيطان ماند
اين عجب نيست كه تا حشر به ياد لب تو
خضردر آب بقا باشد و عطشان ماند
گرچه در ديده ما تاب تماشاي تو نيست
مهر در ابر روا نيست كه پنهان ماند
همه شب بر سر آنم كه ز راه آيي و من
جان نثار قدمت سازم اگر جان ماند
يوسف مصر ولا بيشتر از اين مگذار
چشم يعقوب به دروازه كنعان ماند
چند بايد ز فراق تو به حبس دل ما
ناله بي كسي عترت و قرآن ماند
به پريشاني (ميثم) نگهي كن مگذار
بيش از اين ملت اسلام پريشان ماند

کاش ميدانستم
اين رود بيکران
وآن سنگهاي فراوان
مرا تا کدام ناکجا
مي کشانند.
گاه مي انديشم
اين همه نفرت
چگونه بردر وديوارم
مي بارد
گاهي ميدانم
پاسخها نيز ميبارند
بردروديوارم.
احساس مي کنم
دلم درپي سفراست
وبه من آموخته بودند
که "خوبي همانند آبست
وواژه هاي بدي و نفرت
سنگهاي ساحل
آب ميرود پاک وروشن
وسنگها ميمانند
هميشه سنگ".
فرقي نمي کند
نشناسدم کسي
چون من همان مسافر
شبهاي ظلمتم
بايد که بگذرم
خودهم نميدانم
ليکن فقط
مي دانم اينقدر
که دراين نزديکيها
خدايي هست ...

كي رفته اي ز دل كه تمنا كنم تو را؟
كي بوده اي نهفته كه پيدا كنم تو را؟
غيبت نكرده اي كه شوَم طالب حضور
پنهان نگشته اي كه هويدا كنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدي كه من
با صد هزار ديده تماشا كنم تو را
چشم به صد مجاهده آيينه ساز شد
تا من به يك مشاهده شيدا كنم تو را
بالاي خود در آينـه چشم من ببين
تا با خبر ز عالم بالا كنم تو را
مستانه كاش در حرم و دير بگذري
تا قبله گاه مؤمن و ترسا كنم تو را
خواهم شبي نقاب ز رويت برافكنم
خورشيد كعبه، ماه كليسا كنم تو را
گر افتد آن دو زلف چليپا به چنگ من
چندين هزار سلسله در پا كنم تو را
طوبي و سدره گر به قيامت به من دهند
يكجا فداي قامت رعنا كنم تو را
زيبا شود به كارگِه عشق كار من
هر گه نظر به صورت زيبا كنم تو را
رسواي عالمي شدم از شور عاشقي
ترسم خدا نخواسته رسوا كنم تو را

یاس بوی مهربانی میدهد
عطر دوران جوانی میدهد
یاسها یادآور پروانهاند
یاسها پیغمبران خانهاند
یاس ما را رو به پاكی میبرد
رو به عشقی اشتراكی میبرد
یاس در هر جا نوید آشتی است
یاس دامان سپید آشتی است
در شبان ما كه شد خورشید؟ یاس
بر لبان ما كه میخندید؟ یاس
یاس یك شب را گل ایوان ماست
یاس تنها یك سحر مهمان ماست
بعد روی صبح پرپر میشود
راهی شبهای دیگر میشود
یاس مثل عطر پاك نیت است
یاس استنشاق معصومیت است
یاس را آیینهها رو كردهاند
یاس را پیغمبران بوییدهاند
یاس بوی حوض كوثر میدهد
عطر اخلاق پیمبر میدهد
حضرت زهرا دلش از یاس بود
دانههای اشكش از الماس بود

داغ عطر یاس زهرا زیر ماه
میچكانید اشك حیدر را به چاه
عشق محزون علی یاس است و بس
چشم او یك چشمه الماس است و بس
اشك میریزد علی مانند رود
بر تن زهرا: گل یاس كبود
گریه آری چون ابر چمن
بر كبود یاس و سرخ و نسترن
گریه كن حیدر كه مقصد مشكل است
این جدایی از محمد مشكل است
گریه كن زیرا كه دخت آفتاب
بیخبر باید بخوابد در تراب
گریه كن زیرا كه گلها دیدهاند
یاسهای مهربان كوچیدهاند
گریه كن زیرا كه شبنم فانی است
هر گلی در معرض ویرانی است
ما سر خود را اسیری میبریم
ما جوانی را به پیری میبریم
زیر گورستانی از برگ رزان
من بهاری مرده دارم ای خزان
زخم آن گل در تن من چاك شد
آن بهار مرده در من خاك شد
ای بهار گریهبار ناامید
ای گل مأیوس من یاس سپید
یادش بخیر تقریبا ۵ سال پیش یکی از همدلان برایم خواند و لذت بردم. بعضی قسمت هایش در خاطرم ماند تا اینکه دیروز دوباره پیدایش کردم مثل یک گمشده! و خوشحالی سهم من بود. بوی دلتنگی های هیهات را می دهد. یادش بخیر آن روزها...ساعت ها...لحظه ها...
بخوانید. زیبا است و خودمانی! برآمده از دل... و لاجرم بر دل نشیند...

طی شد این عمر، تو دانی به چه سان
پوچ و بس تند، چنان باد دَمان
همه تقصیر من است، این که خودم میدانم
که نکردم فکری
که تامل ننمودم، روزی
ساعتی یا آنی
که چه سان میگذرد عمر گران؟
کودکی رفت به بازی، به فراغت، به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
همه گفتند: کنون تا بچه ست، بگذارید بخندد شادان
که پس از این دگرش، فرصت خندیدن نیست
بایدش نالیدن
من نپرسیدم هیچ
که پس از این ز چه رو
نتوان خندیدن
هیچکس نیز نگفت: زندگی چیست؟ چرا می آئیم؟
بعد از این چند صباح، به کجا باید رفت؟
با کدامین توشه، به سفر باید رفت؟
من نپرسیدم هیچ، هیچکس نیز نگفت
نوجوانی سپری گشت به بازی، به فراغت، به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
بعد از آن باز نفهمیدم من، که چه سان عمر گذشت؟
لیک گفتند همه:
که جوان است هنوز، بگذارید جوانی بکند، بهره از عمر بَرَد، کام رانی بکند
بگذارید که خوش باشد و مست
بعد از این نیز، بر او عمری هست
یک نفر بانگ برآورد که او
از هم اکنون باید فکر آینده کند
دیگری آوا داد: که چو فردا بشود، فکر فردا بکند
سومی گفت: همانگونه که دیروزش رفت، بگذرد امروزش، همچنین فردایش
با همه این احوال
من نپرسیدم هیچ
به چه سان دی بُگذشت؟
آن همه قدرت و نیروی عظیم، به چه ره مصرف گشت؟
نه تفکر، نه تعمق و نه اندیشه دَمی
عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی
چه توانی که ز کف دادم مُفت
من نفهمدم و کس نیز مرا هیچ نگفت
قدرت عهد شباب، میتوانست مرا تا به خدا پیش برد
لیک بیهوده تلف گشت جوانی، هیهات
آن کسانیکه نمیدانستند زندگی یعنی چه؟
رهنمایم بودند
عمرشان طی شد
بیهوده و بی ارزش و کار
و مرا میگفتند که چو آنان باشم
که چو آنان دائم، فکر خوردن باشم
فکر گشتن باشم
فکر تامین معاش
فکر ثروت باشم
فکر یک زندگی بی جنجال
فکر همسر باشم
کس مرا هیچ نگفت:
زندگی ثروت نیست
زندگی داشتن همسر نیست
زندگانی کردن، فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت
و صد افسوس که چون عمر گذشت، معنی اش فهمیدم
حال میپندارم، هدف از زیستن این است رفیق
من شدم خلق که با عزمی جزم، پای از بند هواها گُسَلَم
پای در راه حقایق بنهم
با دلی آسوده
فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل
مملو از عشق و جوانمردی و علم
در ره کشف حقایق کوشم
زره جنگ، برای بد و ناحق پوشم
ره حق پویم و حق جویم و بس حق گویم
آنچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم
شمع راه دگران گردم و با شعله خویش
ره نمایم به همه، گرچه سرا پا سوزم

من شدم خلق که مُثمِر باشم
نه چنین زائد و بی جوش و خروش
عمر بر باد و به حسرت خاموش
ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنی اش فهمیدم
میگریزم چون باد
در کشاکش بودن این هستی
رهاتر از همیشه
رها از هر غمی و وحشتی
این منم اسیر سالهای نادانی
تازیانه خورده فرعون سستی و بیهودگی جوانی
واکنون این منم رهاتر از باد
چرا که فارغم از هر بودنی
و دلیل این رهایی
تنها حضور توست
در لحظه های بی پناهی .

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی
خلیل آتشین سخن٬ تبر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم٬ نه
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام
دوباره صبح٬ ظهر٬ نه... غروب شد نیامدی
حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
می خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته
باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران
می خواستم
می خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در اینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماتده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم
به نقل از http://www.avayeazad.com
یا سریع الرضا

دوست دارم نگات کنم تو هم منو نگاه کنی
من تو رو نگاه کنم تو هم منو صدا کنی
قربون چشات برم از راه دوری اومدم
جای دوری نمی ره اگه به من نگاه کنی
دل من زندونیه تویی که تنها می تونی
قفس وا کنی و پرنده رو رها کنی
می شه کنج حرمت گوشه قلب من باشه
می شه قلب منو مثل گنبدت طلا کنی
تو سرت شلوغه زیره دستیات فراوونند
از خدا می خوام کمی نگاه به زیر پات کنی
تو غریبی و منم غریبم اما چی میشه
دل این غریبه رو با خودت آشنا کنی
دوست دارم تو ایوون آینت از صبح تا غروب
من با تو صفا کنم تو هم منو دعا کنی
به وفای کفترای حرمت منم می خوام
کفتری باشم که تنها تو منو هوا کنی
دلمو گره زدم به پنجرت دارم می رم
دوست دارم تا من میام زود گره ها رو وا کنی
صد هزار دفعم شده پای ضریح زار می زنم
تا دلت یکبار بسوزه دردامو دوا کنی
دوست دارم که از حالا تا صبح محشر همه شب
من رضا رضا کنم تو هم منو رضا کنی
