من رشک می برم:
به خاربوته تنهایی
که بر نشیب فراموش گشته کوهی
به دست باد سپرده ست گیسوانش را
من رشک می برم:
به یک پرنده کوچک
که اوج پروازش
ز شاخه های تمشکی٬ به شاخه بیدی است...
من رشک می برم:
به جاری همه ی قطره های آن آبی
که از بن برف٬
و از سر سنگ٬
تمام بازوی یک پونه ی بهاری را
هماره می شوید...
من رشک می برم:
به خواب راحت یک ماهی قزل آلا
درون بستر یک رودبار زمزمه گر
من رشک می برم:
به خاربوته ی تنها
به یک پرنده خرد
به پونه های بهاری
به خواب راحت ماهی...
به هرچه، هرچه در آن جلوه ای ز آزادی است
-*-*-*-*-*-*-*-
شعر را که نوشتم و فرستادم روی سایت، تازه یادم آمد که فردا روز قدس است و بیجا نبود اگر نوشته ای در حق فلسطین می نوشتم؛ خواستم شعر و موضوع این مطلب را عوض کنم اما منصرف شدم. دیدم دوباره کاری می شود! حالا شعر را دوباره بخوانید...

تو ای سرچشمه پاکی و رادی
که فطرت را، زجانت آب دادی
●
تو نوری ، دیگران شام سیاهند
تو فریادی و دیگر ها ، چو آهند
●
تو صبح روشنی ، ما کلبه غم
تو شادی ، ما سیاهیهای ماتم
●
تو از نور خدایی ، ما زخاکیم
تو دریایی و ما تیره مغاکیم
●
تو جان مطمئنی ، ما پریشیم
تو از خود رسته ، ما در بند خویشیم
●
مگر تو دیگری ، ما نیز ، دیگر
شگفتا از تو و الله اکبر
●
چه میگویم "تو و ما" ، این روا نیست
همانا جز قیاسی نابجانیست
●
خرد خندد بر این ناپخته سنجش
دل افتد زین "تو و مایی" به رنجش
●
تو مرد هرچه ای ، ما خویش هیچیم
همان بهتر که با مردان نپیچیم
●
تو "هر چندی" ، تو "هر گاهی ، تو بیشی
به جز حق و نبی ، از جمله پیشی
●
فلق خون تو را آب وضو کرد
رخت را قبله گاه آرزو کرد
●
سحر کز شام ، صبح روشن آرد
اشارتها به چشمان تو دارد
●
اگر کوهی ، بلند استاده کوهی
سرافرازی ، شکوهی ، بی ستوهی
●
گر اقیانوس ، اقیانوس آرام
نه آغاز تو پیدا و نه انجام
●
شب تاریخ را مرغ شبی ، شب
به جز حق حق نداری هیچ برلب
●
سحر آیینه ای پیش نگاهت
سپیده تیره فرشی پیش راهت
●
تو چون موسیقی نور ووجودی
جهان را بر لب از نامت ، سرودی
●
تو آهنگ بلند کهکشانی
فرا خود ، گوش کن ، باری زمانی!
●
اگر گوشی فرا داریم برچنگ
چه جز نام تو می گوید به آهنگ؟
●
توانایی ز نامت تاب گیر
سخن از آبرویت، آب گیرد
●
شرف ، بازوت گیرد تا بخیزد
محبت ، آب بر دست تو ریزد
●
چه گویم ، "مهربانی مادر توست
بزرگی" چون غلام قنبر توست
●
بهی ، همسایه ی دیوار کویت
نگاه راستی ، درجستجویت
●
شجاعت بیم دارد از تو ، آری
که در دست تو بیند ذوالفقاری
●
چو شمشیر تو با جسمی ستیزد
چنان افتد که هرگز برنخیزد
●
علی را دشمنی جز تیرگی نیست
در این عرصه ، امید چیرگی نیست
●
علی را دشمنی ، یکسر تباهی است
سیاهی ، در سیاهی ، در سیاهی است
●
سیه بادا ستم را روی ناپاک
جهان را ، روزگاران را ، به سر خاک
●
زمین را تفته بادا دل ، که گاهی
در آن ، نآن تفته دل، می کرد آهی
●
زمان ! خاکت به سربادا شب و روز
تو بودی و علی را دل پر از سوز؟
●
فلک رقصان ز آهنگ علی شد
علی در هرچه آمد منجلی شد
●
جهان موسیقی شیدایی اوست
زمان لبریز ، از مولایی اوست
●
بگو مهر علی ، مهری است خاتم
نگردد نامه ات بی آن فراهم
●
علی گل ، وین جهان چون شبنم اوست
خدا داند که دریا یک نم اوست
●
چراغ آفتاب عالم افروز
بود چون شعله ای زان آتش و سوز
●
دل هر ذره از مهر علی پر
جهان چون یک صدف ، مهر علی در
●
به مهرش ، مهربانی وام دارد
ز نامش گفته شیرین ، کام دارد
●
کجا داند کسی ، روح علی چیست؟
که می داند علی چون و علی کیست؟
●
جهانی پیش رویش ،ذره ای نیست
خدا ، تنها خدا داند علی کیست
دلم گرفته تر از روزهای بارانی است
فضای سینه چو پاییز سرد و طوفانی است
مبین به ظاهر آرام دل که چون گرداب
ز غم پر است ولی ژرفکاو و پنهانی است
سکوت پاک شما نازم ای سگان و ددان
که هرچه می کشم از های و هوی انسانی ست
به نیستی و فنا می گریزم از هستی
که لحظه ها همه آبستن پشیمانی ست
سکوت مرگ مگر وارهاند از غوغا
مرا که مایه آبادیم ز ویرانی است
