آری، چنین بود:
شب بود،
شب دیرپا بود
بر بستر لوش و لجن ره می سپردیم
مه مرده بود و سوسوی فانوس اخترها، نهان بود
ما پلکمان باز؛
اما نه با معنای بیدار،
کز بیم آوار...
ناگه، ز اقصای شب بد،
شام دیجور
مردی برآمد با چراغی در کف از اندیشه، ایمان
و می سرود، اما نه، می غرید و می گفت:
از دیو و دد، باری، ملولم
آوخ کجایی ای بزرگ، ای خوب، انسان!
دنباله:
- توصیف لطیف شاعر از جامعه ی زمانه اش: ما پلکمان باز، اما...
- در میان تمام نوشته های شریعتی که تاکنون خوانده ام هیچ یک به اندازه این یکی نتوانسته اند حس همذات پنداری را در من برانگیزانند. گویی این خود من ام نه شریعتی!
- شاید اگر حافظ می خواست در مورد شریعتی سخنی با ما بگوید(!) می گفت:
کمال سر محبت ببین نه نقص گناه / که هرکه بی هنر افتد نظر به عیب کند
خرسنگ را بر شانه خواری تا قله فراز آورده ام
از دامنه سبز کودکی
از دره های تاریک نوجوانی
از صخره های سرکش بلوغ
وز پرتگاه میانسالی
و اینک بر چکاد فراز آمده ام
خرسنگ همچنان بر دوش؛
و بر ستیغ،
نه مجال ایستادن،
نه راه بازگشت
خوشا سیزیف*
که راه رفته را بازگشت
بر قله پایان ایستاده ام؟
* سیزیف؛ فهرمانی در اساطیر یونان است ولی به سبب حیله گری های خود، به زور به دنیای مردگان برده شد. مجازات سیزیف این گونه بود که او میبایست صخرهای بزرگ را بر روی شیبی ناهموار تا بالای قلهای بغلتاند. و همیشه لحظهای پیش از آن که به انتهای مسیر برسد، سنگ از دستش خارج میشد و او باید کارش را از ابتدا شروع میکرد.
من رشک می برم:
به خاربوته تنهایی
که بر نشیب فراموش گشته کوهی
به دست باد سپرده ست گیسوانش را
من رشک می برم:
به یک پرنده کوچک
که اوج پروازش
ز شاخه های تمشکی٬ به شاخه بیدی است...
من رشک می برم:
به جاری همه ی قطره های آن آبی
که از بن برف٬
و از سر سنگ٬
تمام بازوی یک پونه ی بهاری را
هماره می شوید...
من رشک می برم:
به خواب راحت یک ماهی قزل آلا
درون بستر یک رودبار زمزمه گر
من رشک می برم:
به خاربوته ی تنها
به یک پرنده خرد
به پونه های بهاری
به خواب راحت ماهی...
به هرچه، هرچه در آن جلوه ای ز آزادی است
-*-*-*-*-*-*-*-
شعر را که نوشتم و فرستادم روی سایت، تازه یادم آمد که فردا روز قدس است و بیجا نبود اگر نوشته ای در حق فلسطین می نوشتم؛ خواستم شعر و موضوع این مطلب را عوض کنم اما منصرف شدم. دیدم دوباره کاری می شود! حالا شعر را دوباره بخوانید...

تو ای سرچشمه پاکی و رادی
که فطرت را، زجانت آب دادی
●
تو نوری ، دیگران شام سیاهند
تو فریادی و دیگر ها ، چو آهند
●
تو صبح روشنی ، ما کلبه غم
تو شادی ، ما سیاهیهای ماتم
●
تو از نور خدایی ، ما زخاکیم
تو دریایی و ما تیره مغاکیم
●
تو جان مطمئنی ، ما پریشیم
تو از خود رسته ، ما در بند خویشیم
●
مگر تو دیگری ، ما نیز ، دیگر
شگفتا از تو و الله اکبر
●
چه میگویم "تو و ما" ، این روا نیست
همانا جز قیاسی نابجانیست
●
خرد خندد بر این ناپخته سنجش
دل افتد زین "تو و مایی" به رنجش
●
تو مرد هرچه ای ، ما خویش هیچیم
همان بهتر که با مردان نپیچیم
●
تو "هر چندی" ، تو "هر گاهی ، تو بیشی
به جز حق و نبی ، از جمله پیشی
●
فلق خون تو را آب وضو کرد
رخت را قبله گاه آرزو کرد
●
سحر کز شام ، صبح روشن آرد
اشارتها به چشمان تو دارد
●
اگر کوهی ، بلند استاده کوهی
سرافرازی ، شکوهی ، بی ستوهی
●
گر اقیانوس ، اقیانوس آرام
نه آغاز تو پیدا و نه انجام
●
شب تاریخ را مرغ شبی ، شب
به جز حق حق نداری هیچ برلب
●
سحر آیینه ای پیش نگاهت
سپیده تیره فرشی پیش راهت
●
تو چون موسیقی نور ووجودی
جهان را بر لب از نامت ، سرودی
●
تو آهنگ بلند کهکشانی
فرا خود ، گوش کن ، باری زمانی!
●
اگر گوشی فرا داریم برچنگ
چه جز نام تو می گوید به آهنگ؟
●
توانایی ز نامت تاب گیر
سخن از آبرویت، آب گیرد
●
شرف ، بازوت گیرد تا بخیزد
محبت ، آب بر دست تو ریزد
●
چه گویم ، "مهربانی مادر توست
بزرگی" چون غلام قنبر توست
●
بهی ، همسایه ی دیوار کویت
نگاه راستی ، درجستجویت
●
شجاعت بیم دارد از تو ، آری
که در دست تو بیند ذوالفقاری
●
چو شمشیر تو با جسمی ستیزد
چنان افتد که هرگز برنخیزد
●
علی را دشمنی جز تیرگی نیست
در این عرصه ، امید چیرگی نیست
●
علی را دشمنی ، یکسر تباهی است
سیاهی ، در سیاهی ، در سیاهی است
●
سیه بادا ستم را روی ناپاک
جهان را ، روزگاران را ، به سر خاک
●
زمین را تفته بادا دل ، که گاهی
در آن ، نآن تفته دل، می کرد آهی
●
زمان ! خاکت به سربادا شب و روز
تو بودی و علی را دل پر از سوز؟
●
فلک رقصان ز آهنگ علی شد
علی در هرچه آمد منجلی شد
●
جهان موسیقی شیدایی اوست
زمان لبریز ، از مولایی اوست
●
بگو مهر علی ، مهری است خاتم
نگردد نامه ات بی آن فراهم
●
علی گل ، وین جهان چون شبنم اوست
خدا داند که دریا یک نم اوست
●
چراغ آفتاب عالم افروز
بود چون شعله ای زان آتش و سوز
●
دل هر ذره از مهر علی پر
جهان چون یک صدف ، مهر علی در
●
به مهرش ، مهربانی وام دارد
ز نامش گفته شیرین ، کام دارد
●
کجا داند کسی ، روح علی چیست؟
که می داند علی چون و علی کیست؟
●
جهانی پیش رویش ،ذره ای نیست
خدا ، تنها خدا داند علی کیست
دلم گرفته تر از روزهای بارانی است
فضای سینه چو پاییز سرد و طوفانی است
مبین به ظاهر آرام دل که چون گرداب
ز غم پر است ولی ژرفکاو و پنهانی است
سکوت پاک شما نازم ای سگان و ددان
که هرچه می کشم از های و هوی انسانی ست
به نیستی و فنا می گریزم از هستی
که لحظه ها همه آبستن پشیمانی ست
سکوت مرگ مگر وارهاند از غوغا
مرا که مایه آبادیم ز ویرانی است
