
وقتی که بر این صفحه شطرنج نشستم
دنباله ی آن بازی دیرین ِ کهن بود
هر مهره به جایی نه به دلخواه من و کار
بیرون ز صف آرایی ِ اندیشه من بود
پیش از من و اندیشه ام اندیشه ورانی
آن نطع به تدبیر ِ خود آراسته بودند
بردی سره آنگاه درین بازی ِ تقدیر
بر نطعی ازین گونه ز من خواسته بودند
گفتند که می کوش به هر شیوه که دانی
کاین بازی شطرنج بدین نظم و نظام است
نک مهره به دست ِ تو و بازی ز تو اما
با یک حرکت نوبت بازیت تمام است
بر نطعی ازین گونه توان برد به تدبیر؟
خود چاره من چیست درین ظلم و ظلامش؟
جز اینکه برین رقعه زنم، یکسره تیپا
وآزاد کنم خویشتن از نظم و نظامش
گفته اند:
- کارها چنان در سیطره تقدیر است که چاره اندیشی به مرگ می انجامد. (امیر سخن، علی علیه السلام)
- هم به عشق مجبورم، هم به عقل مختارم / با وجود مجبوری، صاحب اختیارم بین (فروغی بسطامی)
می گویم:
- فیلم مثلث (Triangle) را ببینید. کاش می شد بر اساس شعر فروغی هم یک فیلم ساخت!
- چه روزهایی می گذرد... درست همان لحظاتی که نیاز داری به خلوت، کارها بر سرت آوار می شوند. دیگر سکوت هم اختیاری نیست. اگر مراد تو ای دوست نامرادی ماست...
- تاکنون به این فکر کرده ای که چرا زمان تنهایی و تامل، خاطرات بد مثل لشکر مغول حمله می کنند و آتش می زنند و ویران می کنند و بعد هم با خیال آسوده غنائم را بر می دارند و می روند ولی خاطرات خوب و شیرین چون شهابی در ظلمات شب پیدا می شوند و نوری می دهند و ناپدید می شوند، آنگونه که وقتی می آیند احساس می کنیم اتفاق جدیدی افتاده است و می گوییم نوستالژیک است و یادش بخیر و ... ولی به آن مغول های زبان نفهم بدقواره عادت داریم انگار که جزئی از رفت و آمدهای هر روز کوچه های ذهنمان اند مثل سیاهی لشگر بعضی از فیلم ها که آنقدر تابلو می آیند و می روند که هوش و حواست از اصل داستان منحرف می شود. می فهمی چه می گویم؟!

در فضايي كه مكان گم شده از وسعتِ آن
مي روم سوي قروني كه زمان برده ز ياد
گويي از شهپر جبريل درآويخته ام
يا كه سيمرغ گرفته است به منقار مرا.
&
تا كجا مي بَرَد اين نقش ِ به ديوار مرا؟
- تا بدانجا كه فرو مي ماند،
چشم از ديدن و لب نيز ز گفتار مرا.
مي گويم:
- اين روزگار، تنها كافي است چند روزي از روزمرگي هايم فارغ شوم تا احساس كنم خوشبخت ترين آدم روي زمين هستم! گرچه در چنين روزهايي نيز هميشه كارهاي عقب مانده اي هستند كه روي سرم آوار شوند ولي قدر دقيقه ها را خوب مي دانم. همينقدر كه مي توانم موضوعي را كه قرار است به آن فكر كنم، خودم انتخاب كنم راضي كننده است.
- كودكي هايم پنج شنبه ها را بيشتر از جمعه ها دوست مي داشتم. تنها بخاطر اينكه انتهاي پنج شنبه فراغت بود و انتهاي جمعه مشغوليت(تحميلي؟!). اين روزها اما خيلي به ابتدا و انتها فكر نمي كنم. تنها زندگي است كه جريان دارد. و چه با سرعت مي رود، مثل اتوموبيلي كه ترمز بريده است... و من نيز آموخته ام -بجاي اينكه مرتب پايم را روي آن ترمز لعنتي فشار بدهم و به زمين و زمان فحش بدهم- چشمانم را باز كنم، فرمان را محكم بگيرم و سعي كنم راننده خوبي باشم.
- آمدم تا روبم و در چشم نومیدی زنم / گردِ حرمانی که بر رویم در این مدت نشست(فيض كاشاني)
در میان گونه گونه مرگ ها
تلخ تر مرگی ست مرگ برگ ها
زان که در هنگامه اوج و هبوط
تلخی مرگ ست با شرم سقوط
وز دگر سو٬ خوش ترین مرگ جهان٬
-زانچه بینی٬ آشکارا و نهان-
رو به بالا و ز پستی ها رها
خوش ترین مرگی ست مرگ شعله ها.

دنباله:
- ای خنک آن را که پیش از مرگ مرد
یعنی او از اصل این زر بوی برد
مرگ تبدیلی که در نوری روی
نه چنان مرگی که در گوری روی (مولانا)
- پیش از این مرگ را صدا می زدم، زندگی پاسخم را می داد! این روزها دنبال زندگی می گردم٬ مرگ خود را نشان می دهد. نمی دانم این بازی را سر شما هم در آورده اند این مرگ و زندگی یا نه؟ نکند با هم دست به یکی کرده اند؟ اصلا نکند یکی باشند؟ .... پناه بر خدا.
اگر می شد صدا را دید
چه گل هایی
چه گل هایی!
که از باغ صدای تو
به هر آواز می شد چید.
اگر می شد صدا را دید...
کنار سبو سبزه عید و سین های دیگر
چه می شد گرت بود٬ سین سرودی
که هفتاد سین گر تو را هست و آن نه
همان هیمه خشک پاری که بودی
کنار سبو سبزه عید و سین های دیگر
بدین عذر لنگت چه کوشی که گویی:
«سرود من اینجا٬
نسیمی ست
که از بند رختی٬گذر می کند٬روی بامی
و می داند آنجا
در آن جامه ها٬هیچ جان و دلی نیست
که از نام و پیغام او شاد گردند» و
آهسته مویی:
«چه شعر و سرودی؟ چه گفت و شنودی؟»
در آن سوی این هستی هیمه وار تو٬ گیتی
بر آیین آیینه وارش
سرودست و بر نغمه خود فزوده ست
چه هوهوی باران٬ چه هیهای رودی.
ولی تو٬
همانی که پارینه بودی
نه شعری شکفتت
نه بر منظری تازه چشمی گشودی.
درین آبی آبی آفتابی
کنار سبو سبزه عید و سین های دیگر
چه می شد گرت بود سین سرودی؟
این نه اگر معجزست پاسخ تان چیست؟
در نفس اژدها چگونه شکفته ست٬
این همه یاس سپید و نسترن سرخ؟
بریدن کار دشواری است. جدا از تمام شعار ها و تعریف و تعارف ها٬ باید گفت که دل کندن کار ساده ای نیست. آن هم در جوانی که آرزوها و نقشه ها و رویا ها پررنگ ترند. جرات می خواهد عزیز! شجاعت می خواهد. و از همه بیشتر صداقت می خواهد. افسوس که در روزگار نقاب ها٬ مردان صادق کم اند انگار. اما لااقل خوبیش برای ما که در دنیای سراب ها و زمانه وارونگی ها به دنیا آمده ایم و عمر می گذرانیم این است که می فهمیم بعضی ها چقدر کوچکند و بعضی ها چه بزرگ!
و حالا مانده ام که بزرگ شدن سخت است یا آسان؟!
این چه سوالی است؟ سخت است دیگر٬ یک شبه که نمی توان بزرگ شد.
درست٬ ولی... ولی خوب ببین! بعضی ها چه آسان بزرگ شدند. انگار یک شبه قد کشیدند و در یک سحر اوج گرفتند٬ به عرفا و علما رسیدند و علم و عرفان به یک جرعه سرکشیدند و باز بالا رفتند و رفتند و رفتند... آنقدر که خورشید هم مجبور شد برای دیدنشان سرش را بلند کند.
آه ... چه معمایی!
گفتی از روز سفر
گفتم از من مگذر
مجنـون...لیـلا...رفتی
بی بـال و بی پـر

آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند
رفتند و شهر خفته ندانست کیستند
فریادشان تموج شط حیات بود
چون آذرخش در سخن خویش زیستند
مرغان پرگشوده طوفان که روز مرگ
دریا و موج و صخره براشان گریستند
می گفتی٬ ای عزیز :«سترون شده ست خاک»
اینک ببین برابر چشم تو چیستند:
هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز
باز٬ آخرین شقایق این باغ نیستند
دیروز٬
-چون دو واژه به یک معنی-
از ما دوگانه٬
هر یک
سرشار دیگری
اوج یگانگی.
و امروز
چون دو خط موازی
در امتداد یک راه
یک شهر
یک افق
بی نقطه تلاقی و دیدار
حتی٬
در جاودانگی.
