تبليغاتX
با که گویم ...
با که گویم ...

شب دراز به امید صبح بیدارم                         مگر که بوی تو آرد نسیم اسحارم

عجب که بیخ محبت نمی دهد بارم                  که بر وی این همه باران شوق می بارم

از آستانه خدمت نمی توانم رفت                     اگر به منزل قربت نمی دهی بارم

به تیغ هجر بکشتی مرا و برگشتی                  بیا و زنده ی جاوید کن دگربارم

چه روزها به شب آورده ام دراین امید               که با وجود عزیزت شبی به روز آرم

چه جرم رفت که با ما سخن نمی گویی؟          چه کرده ام که به هجران تو سزاوارم؟

هنوز، با همه بدعهدیت، دعاگویم                     هنوز، با همه بی مهریت، طلبکارم

من از حکایت عشق تو بس کنم؟هیهات!           مگر اجل که ببندد زبان گفتارم

هنوز قصه ی هجران و داستان فراق                 به سر نرفت و به پایان رسید طومارم

اگر تو عمر در این ماجرا کنی، سعدی!              حدیث عشق به پایان رسد؟ نپندارم!

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست         یکی تمام بود مطّلع بر اسرارم

گفته اند:

خدایا! آسمان آمال و آرزوهایم تیره و کدر شده است، به تو پناه می برم و دست یاری به سوی تو دراز می کنم، تو کمکم کن، نجاتم ده، تسکینم بخش، به قلب دردمندم آرامش ده، جز تو کسی ندارم، و راستی جز تو کسی ندارم.
خدا بود و دیگر هیچ نبود - دست نوشته های مصطفی چمران

می گویم:

- گفتم "مهم نیست"..... ولی مهم بود.
- تنهایی، تنها رفیق دوران جوانی ام بود. دلگیر می شوم وقتی با رفیقم، رقابت می کنی!

- به دل شکستگی لحظه های عجز سوگند! این اشک ها گلایه نیست... تو نمی توانی بد باشی.


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

امروز در فراق تو دیگر به شام شد

ای دیده! پاس دار، که خفتن حرام شد

بیش احتمالِ سنگ جفا خوردنم نماند

کز رقت اندرون ضعیفم چو جام شد

افسوس ِ خلق می شنوم در قفای خویش

«کاین پخته بین که در سر سودای خام شد»

تنها نه من به دانه خالت مقیدم

این دانه هرکه دید، گرفتار دام شد

گفتم یکی به گوشه چشمت نظر کنم

چشمم درو بماند و ز یادم مقام شد

ای دل! نگفتمت که «عنانِ نظر بتاب»

اکنونت افکند که ز دستت لگام شد

نامم به عاشقی شد و گویند «توبه کن»

توبت کنون چه فایده دارد که نام شد؟

از من به عشق روی تو، می زاید این سخن

طوطی شکر شکست که شیرین کلام شد

ابنای روزگار غلامان به زر خرند

سعدی تو را، به طوع و ارادت غلام شد

آن مدعی که دست ندادی به بندِ کس

این بار در کمند تو افتاد و رام شد

شرح غمت به وصف نخواهد شدن تمام

جهدم به آخر آمد و صبرم تمام شد

گفته اند:

- حالا که حرف پیش اومد بذار یه چیزی رو یواشکی بهت بگم. ولی از من نشنیده بگیری ها. واسه اینکه اگه روز قیامت ازم بپرسن که این حرفو از کجا آوردی، جواب ندارم بدم جز اینکه بگم از خودم درآوردم. اونوقت تازه اول مکافاته.

حالا بگو چیه اون حرف؟!

به نظر من خدا بعضی از کفتراشو که خیلی دوست داره، بهشون رخصت میده که یه چند صباحی برن و سروگوشی بجنبونن، چهارتا دون از زباله دون بخورن، صابون یه صیادی به تنشون بخوره، سنگ بچه هایی زخمی شون بکنه، سوز سرمایی تنشون رو بلرزونه و بی پناهی و آوارگی دلشونو بسوزونه که با پوست و رگ و پی شون بفهمن که بیرون هیچ خبری نیست.

اینا وقتی بر می گردن، دیگه به هیچ قیمتی از بغل خدا جم نمی خورن. اونایی که نرفتن، ممکنه گاهی حواسشون پرت بیرون بشه ولی اینایی که گشت هاشونو بیرون زدن و اومدن، شیش دنگ حواسشون به خونه و صاحبخونه است.

بعضی از اینا به خاطر خجالت و حسرتی که از عمر تلف شده می کشن، همچین چهارنعل می تازونن که هیشکی به گردشون نمی رسه.

طوفان دیگری در راه است - سید مهدی شجاعی

- از خوبی تو بود

                        که من بد شدم...

قیصر امین پور

می گویم:

می بینی؟! آنقدر ناتوان شده ام که تنها دلگرمی این روزهایم، انکار ِ احمقانه ی فاصله ای است که بینمان افتاده!


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

بوی بهار آمد بنال، ای بلبل شیرین نفس

ور پایبندی همچو من، فریاد می‌خوان از قفس

گیرند مردم دوستان، نامهربان و مهربان

هر روز خاطر با یکی، ما خود یکی داریم و بس

پند خردمندان چه سود اکنون که بندم سخت شد؟

گر جستم این بار از قفس، بیدار باشم زین سپس

گر دوست می‌آید برم، یا تیغ دشمن بر سرم

من با کسی افتاده‌ام، کز وی نپردازم به کس

با هر که بنشینم دمی، کز یاد او غافل شوم

چون صبح بی خورشیدم از دل بر نمی‌آید نفس

گر پند می‌خواهی بده، ور بند می‌خواهی بنه

دیوانه سر خواهد نهاد آن گه نهد از سر هوس

فریاد سعدی در جهان افکندی ای آرام جان

چندین به فریاد آوری باری به فریادش برس

گفته اند:

لحظه سال تحویل اما چه هیجان مطبوعی داشت، هرگز نمی توانم چیزی به زیبایی و خاطرنوازی آن تصور کنم... هفت سین هم قبلا تدارک شده بود: سبزی، سکه، سیر، سمنو، سنجد، سیب و سماق در یک گوشه سفره بود، قرآنی و آینه ای هم در گوشه دیگر آن گذاشته می شد. پدر بهتر از همه می دانست که کی لحظه ی تحویل سال است. می آمد کنار سفره دو زانو می نشست و قرآن را باز می کرد و سوره ی "انا فتحنا" را می خواند.

یک دفعه که مثلا سال تحویل می شد، خود را جمع و جور می کرد  و سرش را از روی قرآن بر می داشت، دستهایش را به طرف آسمان می گرفت و می خواند: یا مقلب القلوب و الابصار، یا مدبر الیل و النهار، یا محول الحول و الاحوال، حول حالنا الی احسن الحال. وقتی این جمله ی آخر را با گلوی بغض کرده و اندکی ملایم تر می گفت، حلقه چشمانش برقی می زد و صدایش یک دفعه می برید. من نمی دانستم چرا بابا با گفتن این جمله اینهمه بغض می کند و اشکش در چشمخانه حلقه می زند...

آن سالها (خاطرات کودکی و نوجوانی) - محمدجعفر یاحقی

می گویم:

- تنها آنان که منتظر بهارند، "بوی بهار" را -خیلی پیش از بهار- در متن زمستان استشمام می کنند. این را امسال که بهار غافلگیرم کرد فهمیدم. عجب رازهایی دارد طبیعت. 

- چه "کهنه روز"هایی گذشت تا به "نوروز" رسیدیم. نمی دانم این مائیم که تکرار می شویم یا روزگار؟


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |


اختراني كه به شب در نظر ما آيند

پيش خورشيد محال است كه پيدا آيند

همچنين پيش وجودت همه خوبان عدمند

گرچه در چشم خلايق همه زيبا آيند

گر خرامان به در خانقه آيي روزي

صوفيان از در و بامت به تماشا آيند

ما نداريم غم دوزخ و سوداي بهشت

هركجا خيمه زني، اهل دل آنجا آيند

آه سعدي جگر گوشه نشينان خون كرد

خرم آن روز كه از خانه به صحرا آيند

گفته اند:
با اينكه وسط روز است اما همه جا مثل شب بي مهتابي تاريك و ظلماني است...فروشنده ها، دوره گردها، سپورها، پليس ها و همه ي آدم هاي توي پياده رو در سكوتي غريب حيرت زده با انگشت چيزي را توي آسمان به هم نشان مي دهند. لحظه اي احساس مي كنم انگار كسي كليد pause را فشار داده و فيلم زندگي را براي دقيقه اي متوقف كرده است.

ساك دستي ام را روي زمين مي گذارم و به آسمان تاريك، به ماه كه انگار دايره اي سياه مقابل خورشيد ايستاده است نگاه مي كنم. در كسوفي كامل، خورشيد محو شده است و هزاران ستاره در ساعت 2 بعد از ظهر، انگار تا سقف ساختمان هاي بلند شهر، پايين آمده اند.

آنقدر به قرص سياه خيره مي شوم تا با حركت ماه پرتوهاي نور، مثل روزنه هايي در دل آسمان، از پشت دايره اي سياه بيرون مي زنند و ستاره ها را يكي يكي محو مي كنند.

(جملات پاياني رمان «من گنجشك نيستم» به قلم مصطفي مستور)


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

برآمد باد صبح و بوی نوروز
به كام دوستان و بخت پیروز

مبارك بادت این سال و همه سال
همایون بادت این روز و همه روز

چو آتش در درخت افكند گلنار
دگر منقل منه آتش میفروز

چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست
حسدگو دشمنان را، دیده بردوز

بهاری خرمست ای گل كجایی
كه بینی بلبلان را ناله و سوز

جهان بی ما بسی بودست و باشد
برادر جز نكونامی میندوز

نكویی كن كه دولت بینی از بخت
مبر فرمان بدگوی بدآموز

منه دل بر سرای عمر سعدی
كه بر گنبد نخواهد ماند این گوز*

دریغا عیش اگر مرگش نبودی
دریغ آهو اگر بگذاشتی یوز**

* گنبد گوز، کنایه از آسمان است.(لغت نامه دهخدا)
** یوز :
جانوری شکاری کوچک تر از پلنگ که بدان مخصوصاً شکار آهو و مانند آن کنند.(لغت نامه دهخدا)


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

بهار آمد که هر ساعت رود خاطر به بستانی

به غلغل در سماع آیند هر مرغی به دستانی

دم عیسیست پنداری نسیم باد نوروزی

که خاک مرده بازآید در او روحی و ریحانی

به جولان و خرامیدن درآمد سرو بستانی

تو نیز ای سرو روحانی بکن یک بار جولانی

به هر کویی پری رویی به چوگان می‌زند گویی

تو خود گوی زنخ داری بساز از زلف چوگانی

به چندین حیلت و حکمت که گوی از همگنان بردم

به چوگانم نمی‌افتد چنین گوی زنخدانی

بیار ای باغبان سروی به بالای دلارامم

که باری من ندیدستم چنین گل در گلستانی

تو آهوچشم نگذاری مرا از دست تا آن گه

که همچون آهو از دستت نهم سر در بیابانی

کمال حسن رویت را صفت کردن نمی‌دانم

که حیران باز می‌مانم چه داند گفت حیرانی

وصال توست اگر دل را مرادی هست و مطلوبی

کنار توست اگر غم را کناری هست و پایانی

طبیب از من به جان آمد که سعدی قصه کوته کن

که دردت را نمی‌دانم برون از صبر درمانی


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

سعدیا عمر عزیز است به غفلت مگذار

ای که انکار کنی عالم درویشان را

تو ندانی که چه سودا و سرست ایشان را

گنج آزادگی و کنج قناعت ملکیست

که به شمشیر میسر نشود سلطان را

طلب منصب فانی نکند صاحب عقل

عاقل آنست که اندیشه کند پایان را

جمع کردند و نهادند و به حسرت رفتند

وین چه دارد که به حسرت بگذارد آن را

آن به در می‌رود از باغ به دلتنگی و داغ

وین به بازوی فرح می‌شکند زندان را

دستگاهی نه که تشویش قیامت باشد

مرغ آبیست چه اندیشه کند طوفان را

جان بیگانه ستاند ملک‌الموت به زجر

زجر٬ حاجت نبود عاشق جان‌افشان را

چشم همت نه به دنیا که به عقبی نبود

عارف عاشق شوریده‌ی سرگردان را

در ازل بود که پیمان محبت بستند

نشکند مرد اگرش سر برود پیمان را

عاشقی سوخته‌ای بی سر و سامان دیدم

گفتم ای یار مکن در سر فکرت جان را

نفسی سرد برآورد و ضعیف از سر درد

گفت بگذار من بی سر و بی‌سامان را

پند دلبند تو در گوش من آید؟ هیهات

من که بر درد حریصم چه کنم درمان را

سعدیا عمر عزیزست به غفلت مگذار

وقت فرصت نشود فوت مگر نادان را


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |
مرا «لیاقت» وصال نیست اما تو را این «عنایت» هست. عتابت هم عین «مهر» است. می خواهی صدایت کنم. آخر می دانم! صدایم را دوست داری آنگاه که تو را می خوانم. دوست داری نام خود را از زبان من بشنوی. در برابر عتاب تو، کج خلقی و شکوه جایز نیست. باید صبر کرد و دم نزد... و چه دشوار است این «صبر کردن»، آن زمان که درد؛ درد دیگری است...

جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال

شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال

به چند حیله شبی در فراق روز کنم؟

کسی که روی تو دیدست حال من داند

که هر که دل به تو پرداخت صبر نتواند

مگر تو روی بپوشی و گر نه ممکن نیست

که آدمی که تو بیند نظر بپوشاند

هر آفریده که چشمش بر آن جمال افتاد

دلش ببخشد و بر جانت آفرین خواند

اگر به دست کند باغبان چنین سروی

چه جای چشمه که بر چشم‌هات بنشاند

چه روزها به شب آورد جان منتظرم

به بوی آن که شبی با تو روز گرداند

به چند حیله شبی در فراق روز کنم

و گر نبینمت آن روز هم به شب ماند

جفا و سلطنتت می‌رسد ولی مپسند

که گر سوار براند پیاده درماند

به دست رحمتم از خاک آستان بردار

که گر بیفکنیم کس به هیچ نستاند

چه حاجتست به شمشیر قتل عاشق را

حدیث دوست بگویش که جان برافشاند

پیام اهل دلست این خبر که سعدی داد

نه هر که گوش کند معنی سخن داند


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

آب حیات منست خاک سر کوی دوست
گر دو جهان خرمیست ما و غم روی دوست

ولوله در شهر نیست جز شکن زلف یار
فتنه در آفاق نیست جز خم ابروی دوست

داروی مشتاق چیست زهر ز دست نگار
مرهم عشاق چیست زخم ز بازوی دوست

دوست به هندوی خود گر بپذیرد مرا
گوش من و تا به حشر حلقه هندوی دوست

گر متفرق شود خاک من اندر جهان
باد نیارد ربود گرد من از کوی دوست

گر شب هجران مرا تاختن آرد اجل
روز قیامت زنم خیمه به پهلوی دوست

هر غزلم نامه‌ایست صورت حالی در او
نامه نوشتن چه سود چون نرسد سوی دوست

لاف مزن سعدیا شعر تو خود سحرگیر
سحر نخواهد خرید غمزه جادوی دوست


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

من از آن روز که در بند توام آزادم
پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم
همه غم های جهان هیچی اثر می نکند
در من از بس که به دیدار عزیزت شادم
خرم آن روز که جان می رود اندر طلبت
تا بیایند عزیزان به مبارک بادم
من که در هیچ مقامی نزدم خیمه ی انس
پیش تو رخت بیفکندم و دل بنهامدم
دانی از دولت وصلت چه طلب دارم هیچ
یاد تو مصلحت خویش ببرد از یادم
به وفای تو کز آن روز که دلبند منی
دل نبستم به وفای کس و در نگشادم
تا خیال قد و بالای تو در فکر من است
گر خلایق همه سروند چو سرو آزادم
به سخن راست نیاید که چه شیرین سخنی
وین عجب تر که تو شیرینی و من فرهادم
دستگاهی نه که درپایتو ریزم چون خاک
حاصل آن است که چون طبل تهی پربادم
می نماید که جفای فلک از دامن من
دست کوته نکند تا نکند بنیادم
ظاهر آن است که با سابقه ی حکم ازل
جهد سودی نکند تن به قضا در دادم


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

تو را نادیدن ما غم نباشد

که در خیلت به از ما کم نباشد

من از دست تو در عالم نهم روی

ولیکن چون تو در عالم نباشد

عجب گر در چمن برپای خیزی

که سرو راست پیشت خم نباشد

مبادا در جهان دلتنگ رویی

که رویت بیند و خرم نباشد

من اول روز دانستم که این عهد

که با من می‌کنی محکم نباشد

که دانستم که هرگز سازگاری

پری را با بنی آدم نباشد

مکن یارا دلم مجروح مگذار

که هیچم در جهان مرهم نباشد

بیا تا جان شیرین در تو ریزم

که بخل و دوستی با هم نباشد

نخواهم بی تو یک دم زندگانی

که طیب عیش بی همدم نباشد

نظر گویند سعدی با که داری

که غم با یار گفتن غم نباشد

حدیث دوست با دشمن نگویم

که هرگز مدعی محرم نباشد


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |