بارخدایا! پس از تو می خواهم که به حرمت گنجینه پنهان نام هایت و به زیبایی ات که پرده ها آن را پوشانده اند، بر این جان بی تاب من و این یک مشت استخوان ناتوان، رحمت آوری زیرا که گرمای خورشیدت را بر نمی تابد، چگونه بر آتش دوزخ تاب آرد؟ و یارای شنیدن بانگ تندرت را ندارد، چگونه بانگ خشم تو را برتابد؟
صحیفه سجادیه - نیایش پنجاهم
می گویم:
- خورشید می تابید. من پشت کرده بودم. او در سفر مغرب بود و من در سیر سایه ام که لحظه به لحظه بلندتر می شد. راه می رفتم و لذت می بردم... و شب چه بی خبر آمد. ناگهانی. بی سروصدا. انتظارش را نداشتم! سرگرم تماشای سایه ام بودم. او هم غیب شد. بی حضور خورشید، سایه معنایی ندارد. حالا نه راهی دارم و نه همراهی. تقصیر خورشید نبود...من نفهمیدم!
باید منتظر بمانم. تا صبح...
- تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم / از که می نالی و فریاد چرا می داری؟(حافظ)
محض خاطر نسیمی که این شب ها می وزد...

الهی؛
خوشا آن دم که در تو گمم.
الهی؛
در بسته نیست، ما دست و پا بسته ایم.
الهی؛
گریه، زبان کودک بی زبان است. آنچه خواهد از گریه تحصیل می کند. از کودکی
راه کسب را به ما یاد داده ای...
و از درگاه تو، به کجا رویم؟
پاکا که تویی!
ما آن بیچارگانیم که پاسخ به آنان را واجب دانسته ای
و آن گرفتارانیم که وعده گره گشایی به آنان داده ای.
...
بارخدایا!
آنگاه که از شیطان در نافرمانی تو پیروی کردیم،
شادکامی کرد.
پس بر محمد و خاندان او درود فرست،
و اینک که شیطان را به خاطر تو رها کرده ایم،
و از سمت او، به سوی تو رو آورده ایم،
بدو به وسیله ی ما، مجال شادکامی مده!
بخشی از مناجات دهم صحیفه سجادیه
ترجمه علی موسوی گرمارودی
* حافظ وصال می طلبد از ره دعا / یا رب دعای خسته دلان مستجاب کن

الهی فرمودی که در دنیا بدان چشم که در توانگران می نگرید به درویشان و مسکینان نگرید.
الهی تو کریمی و اولی تری که در آخرت بدان چشم که در مطیعان نگری در عاصیان نگری.

به حقیقت برو وبگو آمدم...
اگرگفتند اینجا چرا آمدی؟ بگو:
به کجا روم وبه کدام در رو کنم ؟
این رَه است ودگردُوم رَه نیست
اگر گفتند به اذن کی آمدی؟ بگو شنیدم:
بَرضیافتخانه فیض نوالت منع نیست
دَرگشاده است وصَلا دَرداده خوان انداخته
اگر گفتند: تا بحال کجابودی؟
بگو: راه گم کرده بودم.
اگر گفتند چی آوردی؟
بگو اوّلا: دل شکسته٬ که از شمانقل است:
در کوی ماشکسته دلی می خَرند و بس
بازارخودفروشی ازآن سوی دیگراست
وثانیا:
جز نداری نبُوَد مایه دارایی من
طَمع بخششم ازدرگَه سلطان من است
وثالثا:
الهی آفریدی رایگان، روزی دادی رایگان، بیامرز رایگان، تو خدایی نه بازرگان.
اگر گفتند بیرونش کنید بگو:
نمی رَوَم ز دیار شما به کشور دیگر
برون کنید(م) ازاین دَر،دَرآیم از دَردیگر
اگر گفتند: این جرأت را از که آموختی؟
بگو از حِلم شما.
اگر گفتند: قابلیت استفاضه نداری
بگو: قابلیت را هم شما افاضه می فرمایید.
باز اگر از تو اعراض نمودند٬ بگو:
به والله به بالله به تَالله
به حق آیه نَصُرمِنَ الله
که مو از دامنت دست بر نَدیرُم (ندارم)
اگر کشته شوم الحکم لِلّه
اگر گفتند: مُذنِبی (گنهکاری)
بگو اوّلا: شنیدم شما غفارید
وثانیا: من مَلَک(فرشته) نیستم٬ آدم زاده ام
نا کَرده گنه دراین جهان کیست؟ بگو
آنکس که گنَه نکرده و زیست بگو
من بد کُنم وتو بد مکافات دهی
پس فرق میان من وتوچیست؟ بگو
اگرگفتند: این حرفها را ازکجایاد گرفتی؟ بگو:
بلبل از فیض گُل آموخت سخن وَرنه نَبود
این همه قول وغزل تَعبیه در مِنقارش
اگر گفتند چه می خواهی؟ بگو:
جز تو ما را هوای دیگر نیست
جزلقای تو هیچ در سر نیست
هزارویک نکته، استاد حسن زاده آملی
