
نه چون اهل خطا بودیم رسوا ساختی ما را
که از اول برای خاک دنیا ساختی ما را
ملائک با نگاه یاس بر ما سجده می کردند
ملائک راست می گفتند، اما ساختی ما را
که باور می کند با اینکه از آغاز می دیدی
که منکر می شویم آخر خودت را، ساختی ما را
به ظاهر ماهیانی ناگزیر از تٌنگ تقدیریم
تو خود بازیچه ی «اهل تماشا» ساختی ما را
به جای شکر، گاهی صخره ها در گریه می گویند:
"چرا سیلی خور امواج دریا ساختی ما را؟"
دل آزردگانت را به دام آتش افکندی
به خاکستر نشاندی، سوختی ساختی ما را
گفته اند:
درد است که آدمی [را] رهبر است در هر کاری که هست. تا او را دردِ آن کار و هوس و عشق ِآن کار در درون نخیزد او قصد آن کار نکند و آن کار؛ بی درد، او را میسر نشود... تا مریم را دردِ زه(=زاییدن) پیدا نشد قصد آن درختِ بخت نکرد که
او را آن درد به [سوی] درخت آورد و درخت خشک میوه دار شد.
تن همچون مریم است و هر یکی عیسی داریم. اگر ما را درد پیدا شود، عیسای ما بزاید و اگر درد نباشد عیسی هم از آن راه نهانی که آمد باز به اصل خود بپیوندد، الا ما محروم مانیم و ازو بی بهره.
فیه ما فیه - مولانا جلال الدین
می گویم:
- همان کودکم که برای گریز از خشم پدر به پدر پناه می برد!
- بیت پنجم شعر فاضل در این روز برایم بسان هدیه ای بود. زیبا سروده حقیقتا داستان صخره های ناشکر را...
- "نفوذی" را دیدم. فیلمی نه چندان روان با ایده ای بدیع و داستانی خلاقانه و چند تعلیق دلچسب و فیلم نامه ای متوسط، مضمونی انسانی داشت ولی بیانش تا حدی شعارزده می نمود.
در عین حال در سینمای امروز ما همین هم غنیمتی است. در سالن سر جمع 10 نفر نشسته بودند! زن و شوهر(؟!) جلوی من که میانه ی فیلم سالن را ترک کردند. چند جوان تخمه خور سمت راستم هم نمی دانم با چه توجیهی تصمیم گرفته بودند که وقتشان را در تاریکی سینما بگذرانند و نمی فهمم چرا جای دیگری را برای لم دادن و گل گفتن و شنفتن انتخاب نمی کنند تا مجبور نباشند موقع گپ و گفت و شوخی باهم یا صحبت با تلفن همراه، نق و نوق دوروبری ها را بشنوند!
مپرس حال مرا روزگار یارم نیست
جهنمی شده ام هیچ کس کنارم نیست
نهال بودم و در حسرت بهار ولی
درخت می شوم و شوق برگ و بارم نیست
به این نتیجه رسیدم که سجده کردن من
به جز مبارزه با آفریدگارم نیست
مرا ز عشق مگویید، عشق گمشده ای است
که هرچه هست ندارم که هرچه دارم نیست

اکنون که ارغوان به تو نفروخت گل فروش
پیراهنی به رنگ گل ارغوان بپوش
از یاد بردن غم عالم میسر است
اکنون که با شراب نشد، شوکران بنوش
کوشش چه می کنی که از این سنگ بگذری
کوهی است پشت سنگ، از این بیشتر مکوش
چون نی نفس کشیدن ما ناله کردن است
در شور نیز ناله ما می رسد به گوش
آتش بزن به سینه ام آتش گرفته ام
آتش گرفته را مگر آتش کند خموش
گفته اند:
فرقی نمی کند گودال کوچک آبی باشی یا دریای بیکران؛ زلال که باشی آسمان در توست...
با آنکه ننوشیدم از آن چشم شرابی
مهمان کن از آن گونه مرا بوسه نابی
ای ترس! تو را شکر، که با این همه تردید
یک بار نیاویختم از سقف طنابی
من عارف دلتنگم، یا زاهد دلسنگ؟
هر روز نقابی زده ام روی نقابی
یک عمر ملائک همه گشتند و ندیدند
در نامه ی اعمال من مست صوابی
ساقی! همه بخشیده یک گوشه چشمیم!
آنجا که تو باشی چه حسابی چه کتابی؟!
دنباله:
تصویر مناسبی پیدا نکردم. هرجور خواستید تصویرش را در ذهنتان بسازید... مخصوصا بیت آخر را.
مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را
فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را
نسیم مست وقتی بوی گل می داد حس کردم
که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را!
خیانت قصه تلخی است اما از که می نالم
"خودم" ژرورده بودم در حواریون یهودا را
خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست
چه آسان ننگ می خوانند نیرنگ زلیخا را!
کسی را تاب دیدار سر زلف ژریشان نیست
چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را؟!
نمی دانم چه نفرینی گریبانگیر مجنون است
که وحشی می کند چشمانش٬آهوهای صحرا را!
چه خواهد کرد با ما عشق؟پرسیدیم و خندیدی
فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را

به نسیمی همه ی راه به هم می ریزد
کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد؟
سنگ در برکه می اندازم و می پندارم
با همین سنگ زدن، ماه به هم می ریزد
عشق، برشانه هم چیدن چندین سنگ است
گاه می ماند و ناگاه به هم می ریزد
آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است
دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد
آه! یک روز همین آه تو را می گیرد
گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم
یک قطره آبم که در اندیشه دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم
این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی است
من ساخته از خاک کویرم که بمیرم
خاموش مکن آتش افروخته ام را
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم
