تبليغاتX
با که گویم ...
با که گویم ...

اکنون که ارغوان به تو نفروخت گل فروش

پیراهنی به رنگ گل ارغوان بپوش

از یاد بردن غم عالم میسر است

اکنون که با شراب نشد، شوکران بنوش

کوشش چه می کنی که از این سنگ بگذری

کوهی است پشت سنگ، از این بیشتر مکوش

چون نی نفس کشیدن ما ناله کردن است

در شور نیز ناله ما می رسد به گوش

آتش بزن به سینه ام آتش گرفته ام

آتش گرفته را مگر آتش کند خموش

گفته اند:
فرقی نمی کند گودال کوچک آبی باشی یا دریای بیکران؛ زلال که باشی آسمان در توست...



لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |


با آنکه ننوشیدم از آن چشم شرابی
مهمان کن از آن گونه مرا بوسه نابی

ای ترس! تو را شکر، که با این همه تردید
یک بار نیاویختم از سقف طنابی

من عارف دلتنگم، یا زاهد دلسنگ؟
هر روز نقابی زده ام روی نقابی

یک عمر ملائک همه گشتند و ندیدند
در نامه ی اعمال من مست صوابی

ساقی! همه بخشیده یک گوشه چشمیم!
آنجا که تو باشی چه حسابی چه کتابی؟!

دنباله:
تصویر مناسبی پیدا نکردم. هرجور خواستید تصویرش را در ذهنتان بسازید... مخصوصا بیت آخر را.


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

...که وحشی می کند چشمانش، آهوهای صحرا را 

مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را
فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را

نسیم مست وقتی بوی گل می داد حس کردم
که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را!

خیانت قصه تلخی است اما از که می نالم
"خودم" ژرورده بودم در حواریون یهودا را

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست
چه آسان ننگ می خوانند نیرنگ زلیخا را!

کسی را تاب دیدار سر زلف ژریشان نیست
چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را؟!

نمی دانم چه نفرینی گریبانگیر مجنون است
که وحشی می کند چشمانش٬آهوهای صحرا را!

چه خواهد کرد با ما عشق؟پرسیدیم و خندیدی
فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

به نسیمی همه ی راه به هم می ریزد
کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد؟

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم
با همین سنگ زدن، ماه به هم می ریزد

عشق، برشانه هم چیدن چندین سنگ است
گاه می ماند و ناگاه به هم می ریزد

آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است
دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد

آه! یک روز همین آه تو را می گیرد
گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |

یک قطره آبم که در اندیشه دریا     افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم

اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم

یک قطره آبم که در اندیشه دریا

افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم

یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم

این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی است

من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

خاموش مکن آتش افروخته ام را

بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |