
ابر می بارد و من می شوم از یار جدا
چون کنم دل به چنین روز زدلدار جدا
سبزه نوخیز و هوا خرم و بستان سر سبز
بلبل روی سیه٬ مانده ز گلزار جدا
دیده از بهر تو خونبار شد ای مردم چشم
مردمی کن، مشو از دیده خونبار جدا
نعمت دیده نخواهم که بماند پس از این
مانده چون دیده ازآن نعمت دیدار جدا
دیده صد رخنه شد از بهر تو٬ خاکی ز رهت
زود برگیر و بکن رخنه دیوار جدا
می دهم جان مرو از من٬ وگرت باور نیست
پیش از آن خواهی٬ بستان و نگهدار جدا
حسن تو دیر نماند چون ز خسرو رفتی
گل بسی دیر نماند،چو شد ازخار جدا
