
شرق از آن خداست
غرب از آن خداست
و سرزمین های شمال و جنوب نیز
آسوده در دستان خداست
*
اوست که عادل مطلق است،
و خوان عدل خود بر همگان گسترده.
باشد که از میان اسماء صدگانه اش
او را به همین نام بستاییم، آمین.
*
ندانم کارم و به خطا می روم
لیک تو می دانی چگونه از خطایم بازداری.
به هر کاری،
یا به وقت گفتن شعری،
مرا باشد که راه بنمایی.
*
اگر فکر و حواسم این جهانی است،
بهره ای والاتر از این بهر من نیست.
روح را خاک نتواند مبدل به غبارش سازد،
زیرا هر دوم به تلاش است تا فرارود.
*
هر نفسی را دونعمت است،
دم فرو دادن و برآمدنش،
آن یکی ممد حیات است،
این یکی مفرح ذات،
و چنین زیبا، زندگی درهم تنیده است.
و تو شکر خدا کن به هنگام رنج
و شکر او کن به وقت رستن از رنج.
می گویم:
- همانطور که در شعری (+)
که پیش از این از گوته در وبلاگ گذاشته بودم هم پیداست، وابستگی فکری گوته
به فرهنگ شرقی و بالاخص اسلامی-ایرانی چنان است که از نزدیک شدن زبان شعرش
به واژگان و مفاهیم برجسته این فرهنگ هیچ ابایی ندارد بلکه تمایل به آن
دارد.
-
البته نباید از زیرکی مترجم کتاب(کوروش صفوی) چشم پوشانید. مثلا دو خط اول
شعر که زبان قرآن است (ولله المشرق و المغرب) یا دو خط انتها که ناخودآگاه
آموزه های قرآنی را به ذهن متبادر می کند. اقتباس از دیباچه گلستان سعدی
هم که واضح است و این یک مترجم خوب است که می تواند شباهت جمله بندی گوته
را با برگردان آدامو اولئاریو از گلستان سعدی تشخیص دهد و زبانی بیگانه و
مبهم را در شعر یک شاعر آلمانی به زبانی آشنا و صمیمی برای خواننده ی فارسی
تبدیل کند.
امثال این عبارات البته در اشعار گوته باز هم هست.
بعضی را مترجم با اشاره دقیق به منبع اقتباس نام می برد و برخی دیگر را
ذوق ادبی خواننده کشف می کند.
گفته اند:
...
حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش، چند قطره اشک است که گوشه ی
دلم پنهانش کرده ام. گریه نمی کنم تا تمام نشود، می ترسم بعد از آن از چشم
هایم سنگ ریزه ببارد.
یا لطیف! این رسم دنیاست که اشک، سنگ ریزه شود و روح، سنگ و صخره؟
در سینه ات نهنگی می تپد - عرفان نظر آهاری
لينك ثابت
|
نویسنده : هیهات |
موضوع |
تاريخ
|

From those around
I hear a cry ..most a hope
a hopeless sight
I hear their foot steps leaving slow…
and then i know my soul must fly…
a chilly wind begins to flow,
within my soul,
from head to toe,
and then last breath,
escapes my lips….
its time to leave and I must Go!
so it is true, (but its too late)..
they said: each soul, has its given late…..
when its must leave .it’s…body core
and meet with its external fate..
Oh mark the words, that i do say
who knows tomorrow could be your day?
at last..it comes to heaven or hell
decide which now do not delay
come on my brother let’s pray !
decide which now…do not delay..
Oh GOD Oh GOD I cannot see!
me eyes are blind..am i still me?
or has my soul been led astray
and forced to pay…or priceless fee…
alas to dust, we all return
some shall rejoice,while others burn..
if only i knew that before
the line grew shortness
came my turn….
and now.., as beneath the sod
they lay me with my record flowed.
the cry not knowing, i cry worse..
for they go home..
I face my GOD!
Oh mark the words..that i do say
who knows tomorrow could be your day?
لينك ثابت
|
نویسنده : هیهات |
موضوع |
تاريخ
|


زنان را نباید از یاد برد
آنان که وفادار بودند و پاک
لیک تنها چهارتن از آنان را
به یقین می دانیم که به بهشت می روند.
نخست زلیخا، آن خورشید زمین
که به یوسف عشق می ورزید،
و اکنون که بهشت از آن اوست،
به زینت مهر و وفا پرتو می افکند.
و سپس آن همیشه بخشنده
که آن شفای والا بزاد،
و در افسوس، در اندوهی تلخ
پسر را دید که بر صلیب ز دست رفت.
و سپس همسر محمد(ص)
که بهر همسرش رفاه و آسایش بساخت
و به زمان زندگی،
خدا را پذیرفت، و ایمان را.
و سپس فاطمه(س)، آن پری
دخت پیغمبر، همسری پاک به کمال،
به زبان انگلیسی، والاترین روح
در تنی چون طلای عسل.
اینان به بهشت خواهیم یافت،
و آنکه ستودنی چو اینان باشد،
شایسته سرای جاودانه است
تا که با اینان همراه شود.
دنباله:
- این شعر برگزیده از دیوان غربی-شرقی(قسمت خلدنامه) اثر هنرمند برجسته غربی، یوهان ولفگانگ فن گوته است. کوروش صفوی(مترجم) در مقدمه این کتاب ارزشمند می نویسد:
"...ولی برای من و مسلما تمامی آنهایی که در کشور گوته(آلمان) به مدرسه رفته اند، گوته همانی بود که اینجا فردوسی است، حافظ است، سعدی می نامندش، و مولانا. برگزیده ای از نوشته های او را در دبیرستان می خواندیم، از حفظ می کردیم، به تماشاخانه هایی می رفتیم که «فاوست» را اجرا می کردند و گوته را به آلمانی می خواندیم. ولی شاید باور نکنید که تا وقتی به وطن بازگشتم و در دوره لیسانس به خواندن ادبیات آلمانی مشغول شدم نمی دانستم که او «دیوان غربی-شرقی» دارد و شعر عشق سروده، همچو آنکه در شرق آتش عشق به دل دارد...او را می ستودم ولی همیشه بخاطر علم و نه عشق، زیرا او را برایم نویسنده و دانشمند معرفی کرده بودند و چه شگفت که این چهره دوم او را نمی شناختم...با گوته ای آشنا شدم که دیگر به خاطر «نظریه رنگها»یش برایم محترم نبود، بلکه بخاطر عشقش، عاشقش بودم."
- نگاه پاک و انسانی به زن، در شعر یک هنرمند غربی متاعی است که امروزه باید قدرش را دانست. هر آنچه نایاب است پربها می شود!
- فاطمه(س)
تنها اسوه شیعیان نیست. او تمثال اتم همان مخلوقی است که هر انسان صادقی
در بهشتی که در عمق فطرت پاک خویش تصویر می کند همه را به جمال او می
بیند.نه... چه می گویم؟ مگر نه اینکه ارزش بهشت به همجواری اش با فاطمه و
فاطمیون است؟
لينك ثابت
|
نویسنده : هیهات |
موضوع |
تاريخ
|
چهره اش را باد
در آغوش كشيد
بر خاك افتاده بود
خون آلود... خون آلود
بر ساق پايش
نيشي و چنگال نشسته بود
«تو كه هستي،
سبزه روي زيبا؟»
باد گفت
خاموشي چهره اش پاسخ داد:
«تاريخ مقتول توام.»
لينك ثابت
|
نویسنده : هیهات |
موضوع |
تاريخ
|
God hath not promised
Skies always blue
God hath not promised
Sun without rain
Joy withou sorrow
But God hath promised
Light for the way
Help from above
...Undying love

لينك ثابت
|
نویسنده : هیهات |
موضوع |
تاريخ
|