ابیاتی از نامه لیلی به مجنون و دلجویی از او و توصیه به صبروتوکل
ای یار قدیم عهد، چونی؟
و ای مهدی هفت مهد، چونی؟
ای خازن گنج آشنایی
عشق از تو گرفته روشنایی
ای چشمه خضر در سیاهی
پــروانه شمـــع صبحــگـاهـی
ای رحم نکـــرده بر تن خویش
و آتش زده بر به خرمن خویش
ای دل به وفای من نهاده
در معــرض گفتـگـو فتـاده
من دل به وفای تو سپرده
تو سر ز وفای من نبرده
چونی و چگونه ای؟ چه سازی؟
من با تو، تو با که عشق بازی؟
...
روزی دو در این رحیل خانه
می باید ساخت با زمانه
کاین خانه که آب و رنگت آرد
از تنگی خود به تنگت آرد
بفکن چو خران، درازی گوش
کوتاهی عمر بین و خاموش
کم کن جزع و به صبر بفزای
در ره دگری است خرج کن جای
در دلشدگی قرار میدار
صبری به ستم بکار میدار
من نیز همان عیار دارم
لیکن قدم استوار دارم
عـــاقـل بــه اگــر نظــر ببندد
زآن گریه که دشمنی بخندد
دانـــــا بـــه اگــــر نیـــاورد یــــاد
زان غم که مخالفی شود شاد
ای در حق خود چنان که هستی
خوش باش در این زمان که هستی
در خط مشو ار جهان بگردد
کاین چرخ زمان زمان بگردد
دلتنـــگ مبـــاش اگـــر کسـت نیست
من کس نیم آخر؟ این بست نیست؟
فریـاد ز بی کســی نــه رای است
کآخر کس بی کسان خدای است
می گویم:
- وقتی معیار درستی و نادرستی یک امر، تعداد افرادی باشد که آن کار را تایید یا نفی می کنند، لاجرم باید به شمایلی که دیگران می پسندند ملبس شوی. این است که همه باید برای هم حاجی فیروز باشیم. باید خودمان را سیاه کنیم و برای هم برقصیم. اگر نخواهی خودت را سیاه کنی، سیاهت می کنند. آنوقت است که از نگاه دیگران می شوی یک انسان خودخواه. خودشیفته. مغرور... آن وقت است که در نظر دیگران غیرقابل تحمل می شوی. دیگرانی که نمی دانند در نظر تو، خیلی وقت است که غیرقابل تحمل شده اند!
- ... کمکش کردم از جا بلند شود و حس کردم سراپا می لرزد. ازش خواستم مرا ببخشد. نمی دانستم بخاطر چه گناهی باید مرا می بخشید، ولی سرنوشت من این بود. سرنوشت من عذر تقصیر خواستن از همه بود. من حتی از خودم هم بخاطر آنچه بودم، به خاطر طبیعت گریزناپذیرم تقاضای بخشایش می کردم.
تنهایی پرهیاهو
بهومیل هرابال

صد زخم زبان شنیدم از تو
یک مرهم دل ندیدم از تو
صبرم شد و عقل رخت بربست
دریاب وگرنه رفتم از دست
