خیالی می دود در خاطر من
چو خون تازه هردم در رگ و پوست
اگر روزی پس از عمری رسیدم
در آن وادی که فیض رحمت اوست
نمی دانم چه خواهد خواست از دل
نمی دانم چه باید گفت با دوست!
گفته اند:
الهی...بر عجز و بیچارگی خود گواهم و از لطف و عنایت تو آگاهم. خواست، خواست توست من چه خواهم (خواجه عبدلله انصاری)
