
رفتیم و نشد کس خبر از راز دل ما
با نغمه ی کس راست نشد ساز دل ما
صد دام نهادند و به یک بند نیفتاد
شهباز سبک سیر فلک تاز دل ما
چشم طمع از ملک جهان دوخته رفتیم
این طعمه نشد در خور شهباز دل ما
اسرار جهان می شنوی پرده به پرده
گر گوش دهی باز به آواز دل ما
با این همه آوازه ز مرغان چمن نیست
یک طایر خوش نغمه هم آواز دل ما
گفته اند:
به حال زخم خود، خو کرده بودم
تو زخمم تازه تر کردی برای چه؟
باباطاهر
می گویم:
باز هم کسی نیست...
هنوز هم... دلخوشی ام، شب و موسیقی غمگین و چند بیت شعر و چند قطره آب شور...
باز هم، دلتنگی، درماندگی...
هنوز هم، هر شب، تنهایی...
گفته اند:
غنچه ی خاموش! می خواهی کمی بشناسی ام؟!
من همان هستم که شعرم گریه دلتنگ هاست...
نادر بختیاری
می گویم:
دقت کرده ای چه تلاش مذبوحانه ای می کنند لب هایم وقتی می خواهند دلتنگی هایم را با لبخندی حقیر بپوشانند؟

من گوهری عزیزتر از دل نداشتم
کان را به نقد عشق٬ گروگان گذاشتم
دیگر چه طلب کنی ای دلستان که من
جز آنچه دادمت٬ دل دیگر نداشتم
می گویم:
احساسم را اگر بخواهم بیان کنم در این ثانیه هایی که برایم ساعت می شوند و ساعت هایی که هرکدام یک روز طول می کشند و روزهایی که کش می آیند و تمام نمی شوند انگار٬ می شود همان فریادی... که از من نشنیدی٬ همه اش می شود همان قطره اشکی... که ندیدی.
گفته اند:
حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا؟ دوبرابر شدن غصه تنهایی نیست؟!
فاضل نظری
