
سرمست ز باده تو خواهم گشتن
بی هوش فتاده تو خواهم گشتن
از هوش گریزانم و از مستی مست
تا شاد ز داده ی تو خواهم گشتن

چه شد که امشب از اینجا گذارگاه تو شد؟
مگـر که آه من خستــه خضــر راه تو شـد؟
بساط چون تو سلیمان و کلبه درویش
نعـــوذ بــالله گــویی ز اشتبــاه تـو شد
کنون که آمدی و با چو من صفا کردی
بساط فقر، چو کاخ شه از پناه تو شد
شبی که ظلمتش از دود آه من بد بیش
چـو روز روشـن از نـور روی مـاه تـو شـد
بگو به شیخ که امشب بهشت موعود است
نصیب من به عیــان خــواه یا نخــواه تو شد
تو شاه انجمن حســن و «هنــدی» بیدل
هر آنچه هست ز جان خاک بارگاه تو شد
مسمط امام خمینی در توصیف بهاران و مدح اباصالح امام زمان(عج)
چند نکته درباره این شعر:
۱- این شعر در قالب مسمط سروده شده است. برای آشنایی بیشتر با این قالب بخوانید: مسمط
۲- ظاهرا امام(ره) این شعر را در دوران جوانی(پیش از ۴۰ سالگی) سروده اند.
۳- از شعر دریافت می شود که نوروز آن سال در همزمانی نزدیک با میلاد حضرت حجت(ع) قرار داشته است.
۳- ظاهرا منظور از آیت(آیت الله) در ابیات پایانی شعر اشاره با آیت الله شیخ عبدالکریم حائری یزدی(ره) بوده است. هرچند این ابیات امروز مرا یاد شخص دیگری می اندازد...

ما خیل بندگانیم، ما را تو میشناسی
هر چند بیزبانیم، ما را تو میشناسی
ویرانهایم و در دل گنجی ز راز داریم
با آنكه بینشانیم، ما را تو میشناسی
با هركسی نگوییم راز خموشیِ خویش
بیگانه با كسانیم، ما را تو میشناسی
آیینهایم و هرچند لب بستهایم از خلق
بس رازها كه دانیم، ما را تو میشناسی
از قیل و قال بستند، گوش و زبان ما را
فارغ از این و آنیم، ما را تو میشناسی
از ظن خویش هركس از ما فسانهها گفت
چون نایْ بیزبانیم، ما را تو میشناسی
در ما صفای طفلی نفسُرد از هیاهو
گلزارِ بیخزانیم، ما را تو میشناسی
آیینهسان برابر گوییم هرچه گوییم
یكرو و یكزبانیم، ما را تو میشناسی
خطِ نگه نویسد حال درون ما را
در چشمِ خود نهانیم، ما را تو میشناسی
لببسته چون حكیمان، سرخوش چو كودكانیم
هم پیر و هم جوانیم، ما را تو میشناسی
با دُرد و صاف گیتی گه سرخوشیست، گه غم
ما دُرد غم كشانیم، ما را تو میشناسی
از وادیِ خموشی راهی به نیكروزیست
ما روزبه از آنیم، ما را تو میشناسی
كس راز غیر از ما نشنید بس «امینیم»
بهر كسان امانیم، ما را تو میشناسی

لذت عشق تو را جز عاشق محزون نداند
رنج لذت بخش هجران را به جز مجنون نداند
تا نگشتی کوهکن شیرینی هجران ندانی
نـازپـرورده٬ رهـاورد دل مجنـون نداند
خسرو از شیرینی شیرین نیابد رنگ و بویی
تا چو فرهاد از درونش رنگ و بو بیرون نداند
یوسفی باید که در دام زلیخا دل نبازد
ورنه خورشید و کواکب در برش مفتون نداند
غرق دریا جز خروش موج بی پایان نبیند
بادیه پیمای عشقت ساحل و هامون نداند
جلوه دلدار را آغاز و انجامی نباشد
عشق بی پایان ما جز آن چرا و چون نداند

فرمود : إعلموا أنّ الجهاد الاکبر، جهاد النّفس
و نیز فرمود : الدنیا سجن المومن
برای منی که هیچ گاه ندیدمت٬ چقدر خوب معنا کرده ای این دو حدیث را.
شنیده ام که در چنین روزی کوله بارت را بستی. شنیده ام که در نیمه خرداد آزاد شدی٬ تو مثل امروز زنده شدی و ما معلوم نیست تا کی قرار است مرده باشیم. حالا هم حتما در آن خلوتگه عشق نشسته ای و به این سرزمین مردگان می خندی... همین سرزمینی که دل تنگ من٬ از بودن درآن می گرید! کاش می شد مثل تو بود... کاش آرامش ات را لااقل در این سرزمین جا می گذاشتی...
برای تو این سفر تمام شد. چه خوب رفتی و چه زود رسیدی.
برگرد به سوی منزلت٬ برگرد به جانب پروردگارت ای نفس مطمئنه
التماس دعا! خوش آمدی... "خلوتگه عشاق" خوش بگذرد ...
فـــــرّخ آن روز كــــه از اين قفس آزاد شوم
از غـــم دورى دلـــــدار رهــم، شاد شوم
سر نهم بر قـدم دوست، به خلوتگه عشق
لب نهـــم بـــر لب شيرين تو، فرهاد شوم
طـــــى كنـــم راه خرابات و به پيرى برسم
از دم پيـــر خــــرابـــــات٬ دل آبــــــــاد شوم
يــــاد روزى كـــه به خلــــوتگـه عشاق روم
طـــــرب انگيـز و طرب خيز و طربزاد شوم
نــه به ميخـــانه مـــرا راه، نه در مسجد جا
يــــار را گـــــو: سببي ساز كه ارشاد شوم

جمهوری اسلامی ما جاوید است
دشمن ز حیات خویشتن نومید است
آن روز که عالم ز ستمگر خالی است
ما را و همه ستمکشان را عید است
******
جمهوری ما نشانگر اسلام است
افکار پلید فتنه جویان خام است
ملت به ره خویش جلو می تازد
صدام به دست خویش در صد دام است
******
این عید سعید عید حزب الله است
دشمن ز شکست خویشتن آگاه است
چون پرچم جمهوری اسلامی ما
جاوید به اسم اعظم الله است
مـــــــــــاييم و يكى خرقه تزوير و دگر هيچ در دام ريـــــــــــا، بسته به زنجير و دگر هيچ
خودبينى و خودخواهى و خودكامگى نفس جان را چو "روان" كــــرده زمينگير و دگر هيچ
در بـــــــــــــــارگه دوست، نبرديم و نديديم جــــــــز نامه سربسته به تقصير و دگر هيچ
بگزيده خــــــرابات و گسسته ز همـــه خلق دل بستـــــــــه به پيشامد تقدير و دگر هيچ
درويش كـــــه درويشصفت نيست، گشايد بر خلق خــــــــــــــدا ديده تحقير و دگر هيچ
صـــــــــوفى كه صفاييش نباشد، ننهد سر جز بر در مــــــــردِ زر و شمشير و دگر هيچ
عالِـــــــــــم كه به اخلاص نياراسته خود را علمش به حجــابى شده تفسير و دگر هيچ
عــــــــارف كه ز عرفان كتبى چند فراخواند بستــــه است به الفاظ و تعابير و دگر هيچ

از غــــم دوست، در اين ميكده فــــرياد كشم داد رس نيست كـه در هجر رخش داد كشم
داد و بيــــداد كه در محفل مــــا رندى نيست كــــه بــــرش شكوه بــرم، داد ز بيداد كشم
شاديــــم داد، غمم داد و جفـــــــــا داد و وفا بــا صفـــا مـــنّت آن را كـه به من داد، كشم
عـــــاشقم، عــــاشق روى تو، نه چيز دگرى بــــار هجــــــران و وصالت به دل شاد، كشم
در غمت اى گل وحشىِ من، اى خسرو من جــــور مجنــــون ببـــــرم، تيشه فرهاد كشم
مُـــــردم از زنـــدگىِ بى تو كه با من هستى طــــرفه ســرّى است كه بايد برِ استاد كشم
سالهــــا مـــــى گــــــذرد، حادثه ها مى آيد انتظـــــار فـــــــرج از نيمـــــه خــــــرداد كشم

عشق نگار، سر سویدای جان ماست
ما خاکسار کوی تو تا در توان ماست
با خلدیان بگو که شما و قصور خویش
آرام مـا به ســایه ســـرو روان ماسـت
فردوس وهرچه هست در آن،قسمت رقیب
رنج و غمی که میرسد از او از آن ماست
با مدعی بگو که تو و جنت النعیم
دیدار یار، حاصل سر نهان ماست
ساغر بیار و باده بریز و کرشمه کن
کاین غمزه روح پرور جان و روان ماست
این باهشان و علم فروشان و صوفیان
می نشنوند آنچه که ورد زبان ماست

هو المحبوب

بر در میکده از روی نیاز آمده ام پیش اصحاب طریقت به نماز آمده ام
از نهانخانه اسرار ندارم خبری بدر پیر مغان صاحب راز آمده ام
از سر کوی تو رانند مرا با خواری با دلی سوخته از بادیه باز آمده ام
صوفی و خرقه خود،زاهد و سجاده خویش من سوی دیر مغان نغمه نواز آمده ام
با دلی غمزده از دیر به مسجد رفتم به امید هله با سوز و گداز آمده ام
تا کند پرتو رويت بدو عالم غوغا
بر هر ذره به صد راز و نياز آمده ام
هو الاول و الآخر

با که گویم غم دیوانگی خود جز یار
از که جویم ره میخانه به غیر از دلدار
سر عشق است که جز دوست نداند دیگر
می نگنجد غم هجران وی اندر گفتار
نوبهار است، در میکده را بگشایید
نتوان بست در میکده در فصل بهار
باده آرید در این فصل به یاد ساقی
نسزد رفت به گلزار بدین حال خمار
خم زلفی بگشا ای صنم باده فروش
حاجت این دل غمگین به سر زلف برآر
روز میلاد مهین عاشق یار است امروز
مددی کن سرخم را بگشا بر ابرار
حالتی رفت ز دیدار رخش بر مستان
می نگویم به کسی جز صنم باده گذار
