
گفتی که دلت با غم هجران چه می کند؟
باد خزان ببین به گلستان چه میکند
منعم کنی ز گریه خونین و با دلم
آگه نه ای که کاوش مژگان چه می کند
از دامن وصال تو دستی که کوتهست
ای وای اگر رسد به گریبان چه می کند
آن بلبلی که کنج غمی همچو دام یافت
این یک دو روزه سیر گلستان چه می کند
دامن کشان چو بگذری از خاک کشتگان
نظاره کن که خون شهیدان چه می کند
سیمین تنی که خنده زند بر صفای صبح
در حیرتم که گل به گریبان چه می کند
تا کی طبیب تهمت نظاره می کشی
با حسن یار دیده حیران چه می کند

بر کی نگرم؟ چون به تو دیدن نگذارند
وز کی شنوم؟ کز تو شنیدن نگذارند
ای وای بر آن مرغ گرفتار که در دام
پایش بگشایند و پریدن نگذارند
افسوس که از شربت وصل تو رفیقان
نوشند و به این خسته چشیدن نگذارند
آن لاله که بوی جگر سوخته اش نیست
از تربت ما کاش دمیدن نگذارند
تا کی به ره وصل تو بی فایده کوشم
ما را چو به این کام رسیدن نگذارند
این با که توان گفت که ما را دل غمگین
خون گشته و از دیده چکیدن نگذارند
چون خاک شوم، از ستم هجر تو ترسم
پای تو به این خاک رسیدن نگذارند
این رسم قدیمست که در صیدگه عشق
بر خاک فتد صید و تپیدن نگذارند
کافیست مرا بویی از آن سنبل مشکین
گیرم گلی از باغ تو چیدن نگذارند
جویی چه طبیب از خم آن زلف رهایی؟
خوش باش کزین دام رهیدن نگذارند
...........................................
سوال نظرسنجی وبلاگ تغییر کرد.
برای مشاهده نتایج نظرسنجی پیشین به ادامه مطلب توجه کنید.


سینه گرم و مژه خونبار و سحر نزدیک است
باخبر باش که آهم به اثر نزدیک است
به رفیقان وطن کیست که از ما گوید
که به ساحل نرسیدیم و خطر نزدیک است
منم آن باغ که دارد به کمین صد آفت
زین چه حاصل که نهالم به ثمر نزدیک است
به طلب کوش که تا منزل مقصود طبیب
راه دورست ولی پیش نظر نزدیک است

شب شد که شکوه ها ز دل تنگ برکنیم
نالیــم آنـقــدر که جهـــان را خبـر کنیم
نشنیده ایم بوی وفا چون درین چمن
با چشم تر چو قطره شبنم سفر کنیم
پرســد اگر کســـی ز دل ناتــوان مــا
آهی ز دل کشیم و سخن مختصر کنیم
تا می توان ز خون دل داغدار خویش
چون لاله در قدح می بی دردسر کنیم
تا در بساط دیده نمی هست چون صدف
کی چشم خود سفید به آب گهر کنیم
غمگین مباش کز جگر آتشین طبیب
آهی کشیم و چــاره دامــان تر کنیم
در بزم تو هرکس که می ناب خورد
دور از تو به جای باده خوناب خورد
یا رب نرسد ز سنگش آسیب شکست
جامی که ازو تشنه لبی آب خورد
*****
هرگز دل من به عیش فیروز مباد
بی ناله زار و آه جانسوز مباد
گر روز خوش اینست که یاران دارند
یا رب شب محنت مرا روز مباد
*****
تا از تو ز جور فلک افتادم دور
یکدم دل خویش را ندیدم مسرور
مشتاق توام چون به گلستان، بلبل
محتاج توام چون به صبوحی مخمور
*****
گفتی که کیم؟ گوشه نشینی که مپرس
خو کرده به هجر نازنینی که مپرس
می نوش به شادی و تو خوش باش که من
دارم دلی و دل حزینی که مپرس
*****
ای آنکه چو بگذری تو بر یاد دلم
جز گریه نگیرد ز غمت داد دلم
تا از تو جدا فتادم ای وای به من
یادت نرسد اگر به فریاد دلم
هو الـمحبوب
غمت در نهانخانه دل نشیند
به نازی که لیلی به محمل نشیند
به دنبال محمل چنان زار و گریم
که از گریه ام ناقه در گِل نشیند
بنازم به بزم محبت که آنجا
گدایی به شاهی مقابل نشیند
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
چو برخاست از جای، مشکل نشیند
خلد گر به پا خاری ، آسان برآید
چه سازم به خاری که بر دل نشیند
