...یا من یحیی و یمیت...
تصویر عارفانه ای که مولانا در این شعر، از مرگ و حیات پس از آن نشان می دهد، حقیقتا زیبا و شورانگیز است. در هیاهوی اهالی این دنیا برای «زنده ماندن» نباید گم شد. باید به فکر «زندگانی کردن» بود، حتی اگر این «زندگانی» با «مرگ» حاصل شود که مرگ تنها پلی است برای عبور و برای آنان که مطلوبشان آنسوی این پل است،بی شک، مرگ فراق نیست...
جنازهام چو ببینی مگو فراق فراق
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
برای من مگری و مگو دریغ دریغ
به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد
جنازهام چو ببینی مگو فراق فراق
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
مرا به گور سپاری مگو وداع وداع
که گور پرده جمعیت جنان باشد
فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر
غروب شمس و قمر را چرا زبان باشد
تو را غروب نماید ولی شروق بود
لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد
کدام دانه فرورفت در زمین که نرست
چرا به دانه انسانت این گمان باشد
کدام دلو فرورفت و پر برون نامد
ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد
دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا
که های هوی تو در جو لامکان باشد
