- - - بسم اله العاصین - - -
چون ترا در گذر ای یار نمی یارم دید
بـا که گـویم که بگوید سخنـی با یارم؟
دوش می گفت که حافظ همه رویست و ریا
بـجــز از خــاک درش بـا کـه بــــود بـازارم

چه بگویم؟ یک سال گذشت؛ برای نوشتن دلم یاری نمی دهد...
شاید زبان رازگونه این دو بیت گفته باشد آنچه را که می باید:
ساقی بده آن کوزه خمخانه به درویش
کانـهــا کـه بمــردند گــل کــوزه گراننــد
چشمی که جمال تو ندیدست چه دیدست
افسوس بر اینان که به غفلت گذرانند
مثل همیشه مگر خواجه بفریاد سکوتم برسد ...
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین
.....
...
.
ز گریه مردم چشمم نشسته در خونست
ببین که در طلبت حال مردمان چونست
به یاد لعل تو و چشم مست میگونت
ز جام غم می لعلی که می خورم خونست
ز مشرق سر کو آفتاب طلعت تو
اگر طلوع کند طالعم همایونست
حکایت لب شیرین کلام فرهادست
شکنج طره لیلی مقام مجنونست
دلم بجو که قدت همچو سرو دلجویست
سخن بگو که کلامت لطیف و موزونست
ز دور باده به جان راحتی رسان ساقی
که رنج خاطرم از جور دور گردونست
از آن دمی که ز چشمم برفت رود عزیز
کنار دامن من همچو رود جیحونست
چگونه شاد شود اندرون غمگینم
به اختیار که از اختیار بیرونست
ز بیخودی طلب یار می کند حافظ
چو مفلسی که طلبکار گنج قارونست
لينك ثابت
|
نویسنده : هیهات |
موضوع |
تاريخ
|