تبليغاتX
با که گویم ... - شرمندگی - فیض کاشانی
با که گویم ...

یا محیی الموتی

روزگار می گذرد بی آنکه هیاهوی من و تو لحظه ای توجهش را جلب کند و آنچه را که ما «زندگی» نامش نهادیم، چیزی نیست جز همین گذر!
اما نه گذر ما که گذر روزگار! ما فقط گردش روزگار را به نظاره نشسته ایم.
و همین رکود است که باید آن را «رنج انسانیت» نامید.

و این هیاهوها و جست و خیزها نه آواز شادی که صدای ویرانی است. آوای حزین انسان است از رنج بودن ... رنج بودن و وجود نداشتن!
می دانی از چه می ترسم؟
از آن ساعتی که فرشتگان رو به پروردگار به زبان آدمیان، دهان به شکوه بگشایند که:
بودنش با نبودنش فرق نمی کرد!
او زنده بود و زندگی نمی کرد...
خسران کرد... سودی نکرد، آنچه را هم که داشت از کف داد... خسران!
این کجا و آن ادعای خلیفة اللهی!

اما باز بارقه امیدی هست که:
خودت را منگر که تنگ نظری و کم شکیب، دریای رحمت و جود او را بنگر
برخیز به رسم تلافی
این لباس لایق تن تو نیست...
های انسان! خودت را کم فروختی.
کم فروختی ...


بیا تا تلافی کنیم آنچه بگذشت

نکردیم کاری در این بندگی ها

ندیدیم خیری از این زندگی ها

از این زندگی ها نشد کام حاصل

در این بندگی هاست شرمندگی ها

بیا عشق ِ ویران کن صبر و طاقت

که آسوده گردیم ز آسودگی ها

اگر هست خیری در آشفتگی هاست

که آشفته تر باد آشفتگی ها

ز زنگار عقل آینه ی دل سیه شد

خوشا سادگی ها و دیوانگی ها

رهی گر به حق هست، شوریدگی هاست

خوشا عیش سودای شوریدگی ها

پریشان شو از زلف های پریشان

مجو خاطر جمع ز آسودگی ها

بیا تا تلافی کنیم آنچه بگذشت

که داریم از عمر شرمندگی ها

بیا بعد از این فیض! بیدار باشیم

که مرگ است بهتر از این خفتگی ها


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |