تبليغاتX
با که گویم ... - پیام اهل دل - سعدی
با که گویم ...
مرا «لیاقت» وصال نیست اما تو را این «عنایت» هست. عتابت هم عین «مهر» است. می خواهی صدایت کنم. آخر می دانم! صدایم را دوست داری آنگاه که تو را می خوانم. دوست داری نام خود را از زبان من بشنوی. در برابر عتاب تو، کج خلقی و شکوه جایز نیست. باید صبر کرد و دم نزد... و چه دشوار است این «صبر کردن»، آن زمان که درد؛ درد دیگری است...

جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال

شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال

به چند حیله شبی در فراق روز کنم؟

کسی که روی تو دیدست حال من داند

که هر که دل به تو پرداخت صبر نتواند

مگر تو روی بپوشی و گر نه ممکن نیست

که آدمی که تو بیند نظر بپوشاند

هر آفریده که چشمش بر آن جمال افتاد

دلش ببخشد و بر جانت آفرین خواند

اگر به دست کند باغبان چنین سروی

چه جای چشمه که بر چشم‌هات بنشاند

چه روزها به شب آورد جان منتظرم

به بوی آن که شبی با تو روز گرداند

به چند حیله شبی در فراق روز کنم

و گر نبینمت آن روز هم به شب ماند

جفا و سلطنتت می‌رسد ولی مپسند

که گر سوار براند پیاده درماند

به دست رحمتم از خاک آستان بردار

که گر بیفکنیم کس به هیچ نستاند

چه حاجتست به شمشیر قتل عاشق را

حدیث دوست بگویش که جان برافشاند

پیام اهل دلست این خبر که سعدی داد

نه هر که گوش کند معنی سخن داند


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |