چه کسی فکر می کرد آن مرد بی سوادی که برای خادمی به مدرسه طلاب دینی آمده بود روزی شاعری بشود که هر آشنای اهل دلی در زمان دلتنگی هایش اشعار او را زمزمه کند و دوبیتی هایش نمادی بشوند از عشقی آتشین که در قالبی از سادگی و یکرنگی به ظهور می رسند.
تندیسی از صداقت... آنچه که معشوق آن را بسیار دوست میدارد.
باباطاهر را باید در غم دلهای اسیران روزگار هجران جست. در دشت هایی که باد صبا آواز های دشتی عاشقان بی دل را به دیار یار روانه می سازد. عزیزا کاسه چشمم سرایت ...
بنگرید که چگونه باباطاهر در تک تک ابیاتش٬ سخن جلال الدین را مکرر می کند که:
هیچ آدابی و ترتیبی مجوی
هرچه می خواهد دل تنگت بگوی
نپرسی حال یار دلفکارت
که هجران چون کند با روزگارت
ته که روز و شوان در یاد مویی
هزارت عاشقه با مو چه کارت
******
دلم بی وصل ته شادی مبیناد
زدرد و محنت آزادی مبیناد
خراب آباد دل بی مقدم تو
الهی هرگز آبادی مبیناد
******
بیته یارب به بستان گل مرویاد
وگر روید کسش هرگز مبویاد
بیته هر گل به خنده لب گشاید
رخش از خون دل هرگز مشویاد
******
خوشا آنانکه سودای ته دیرند
که سر پیوسته در پای ته دیرند
بدل دیرم تمنای کسانی
که اندر دل تمنای ته دیرند
******
خوشا آنان که با ته همنشینند
همیشه با دل خرم نشینند
همین بی رسم عشق و عشقبازی
که گستاخانه آیند و ته بینند
