شاعر
باز هم دلگیری خود را از گم شدن اصالت های تابناک در هیاهوی ماشین ها و
نان های ماشینی (که ظاهرا تنها هدف انسان های ماشینی را تشکیل می دهند)
ابراز می دارد. می خواهد دستمال خیسش را بر پیشانی تب دار بیابان بنهد تا
شاید در نبود آسمان پهناور و ابرهای رحمت آور، از درد و رنج بیابان بکاهد
و خلاصه چاره ای کند؛ اما؛ آن دستمال، آن امید به جا مانده، اکنون در تصرف
نان های ماشینی است. همان نان هایی که هوش و حواس انسان ها را از آن ها
ربوده است. همان نانی که انسان امروزی را صبح و شب به دنبال خود می کشد.
پیش از این ما را به نام دهمان می شناختند. پیش از این ها خودمان بودیم. اما افسوس که در حین ورود به عصر و دوره ی جدید عده ای فراموش کردند آن اصالت را : آبروی ده ما را بردند!

آسمان تعطیل است
بادها بیکارند
ابرها خشک و خسیس
هق هق گریه ی خود را خوردند
من دلم می خواهد
دستمالی خیس
روی پیشانی تب دار بیابان بکشم
دستمالم را اما افسوس
نان ماشینی
در تصرف دارد
......
......
......
آبروی ده ما را بردند!
