تبليغاتX
با که گویم ... - آن عاشقان شرزه - محمدرضا شفیعی کدکنی
با که گویم ...

بریدن کار دشواری است. جدا از تمام شعار ها و تعریف و تعارف ها٬ باید گفت که دل کندن کار ساده ای نیست. آن هم در جوانی که آرزوها و نقشه ها و رویا ها پررنگ ترند. جرات می خواهد عزیز! شجاعت می خواهد. و از همه بیشتر صداقت می خواهد. افسوس که در روزگار نقاب ها٬ مردان صادق کم اند انگار. اما لااقل خوبیش برای ما که در دنیای سراب ها و زمانه وارونگی ها به دنیا آمده ایم و عمر می گذرانیم این است که می فهمیم بعضی ها چقدر کوچکند و بعضی ها چه بزرگ!
و حالا مانده ام که بزرگ شدن سخت است یا آسان؟!
این چه سوالی است؟ سخت است دیگر٬ یک شبه که نمی توان بزرگ شد.
درست٬ ولی... ولی خوب ببین! بعضی ها چه آسان بزرگ شدند. انگار یک شبه قد کشیدند و در یک سحر اوج گرفتند٬ به عرفا و علما رسیدند و علم و عرفان به یک جرعه سرکشیدند و باز بالا رفتند و رفتند و رفتند... آنقدر که خورشید هم مجبور شد برای دیدنشان سرش را بلند کند.

آه ... چه معمایی!  

 گفتی از روز سفر

        گفتم از من مگذر

             مجنـون...لیـلا...رفتی

                             بی بـال و بی پـر

رفتند و شهر خفته ندانست کیستند

آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند

رفتند و شهر خفته ندانست کیستند

فریادشان تموج شط حیات بود

چون آذرخش در سخن خویش زیستند

مرغان پرگشوده طوفان که روز مرگ

دریا و موج و صخره براشان گریستند

می گفتی٬ ای عزیز :«سترون شده ست خاک»

اینک ببین برابر چشم تو چیستند:

هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز

باز٬ آخرین شقایق این باغ نیستند


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |