تبليغاتX
با که گویم ... - هوای خورشید - هوشنگ ابتهاج
با که گویم ...

می نگرم به خود. چه هستم؟ چه کرده ام؟ لاشه ای افتاده بر خاک سرد ناامیدی. از آن زمانی که به یاد می آورم روزاروز کوچک و کوچک تر می شوم و به یاد آن روزهای زندگی بزرگانه٬ دوران کودکی و دریادلی٬ حسرت می خورم. حال که در قعر چاه ندانم کاری نشسته ام٬ می دانم رکود٬ مساوی است با پسرفت و مقدمه سقوط.
می خواهم دوباره شروع کنم تا جبران کنم تمام این سرخوردگی ها و شکستن های درون را. می خواهم راه بیافتم اما ... اما کدام راه؟! می دانی که راه های زیادی را رفته ام و برگشته ام و باز خسته و سوخته٬ خود را بر نقطه نخست یافتم. می دانم که شکستی ام تا بدانم که شکستنی ام و چه بهای سنگینی برای این دانستن پرداختم. حالا منم که می دانم نه منم که تویی... این تویی٬ ای راهنما... ای نفس... ای نزدیکتر از من به من... نشسته ام به انتظارت ولی طاقت ندارم. صبرم اندک است. می ترسم راه بیافتم. از راه٬ از تاریکی٬ از خودم وحشت دارم. بیا با هم برویم. دستم را در گرمای دستت بفشار. تو جلو برو و من پشت سرت٬ عزیز دلم!
راه کدام است؟... بیا.

یاری کن ای نفس که درین گوشه ی قفس
بانگی بر آورم ز دل خسته یک نفس
 تنگ غروب و هول بیابان و راه دور
نه پرتو ستاره و نه ناله ی جرس
 خونابه گشت دیده ی کارون و زنده رود
 ای پیک آشنا برس از ساحل ارس
صبر پیمبرانه ام آخر تمام شد
 ای ایت امید به فریاد من برس
 از بیم محتسب مشکن ساغر ای حریف
 می خواره را دریغ بود خدمت عسس
جز مرگ دیگرم چه کس اید به پیشباز
رفتیم و همچنان نگران تو باز پس
 ما را هوای چشمه ی خورشید در سر است
 سهل است سایه گر برود سر در این هوس


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |