
همراه مرغ مسافر پیغامی از گرمسیر است
می گوید٬ «اینجا نمانید این خاکدان زمهریر است»
می گوید٬ «اینجا نمانید٬ اینجا که مردان دروغ اند
اینجا که سرهای خالی روی شکم های سیر است»
می گوید٬ «اینجا نمانید...» اما کجا می توان رفت؟
وقتی که ایمان مردم در بند نان و پنیر است
***
گفتند٬ «اینجا نمانید٬ پابسته ده مباشید
این خانه نااستوار است٬این کشت آفت پذیر است»
گفتیم٬ «پرطاقتانیم» گفتند٬ «اینگونه بودید»
گفتیم٬ «فواره...» گفتند٬ «فواره هم سر به زیر است»
گفتیم٬ «مارا چراغی است٬روشنگر خانه» گفتند٬
«لحنی دگرگونه دارد بادی که در بادگیر است»
***
گفتند و باور نکردیم تا آخرین چشمه یخ بست
گفتیم٬ «زود است» و ماندیم٬ رفتند و گفتند «دیر است»
ماندیم تا سال دیگر با مرده هامان بگویند٬
«همراه مرغ مسافر پیغامی از گرمسیر است»
