تبليغاتX
با که گویم ... - شاید - هوشنگ ابتهاج
با که گویم ...

وقتی تو نباشی شادی توهم است و غم حقیقت. این دو -غم و شادی- از ازل با هم بوده اند و از آن زمان که تو رخ در نقاب غیبت کشیدی غم را بر صدر دل ما نشاندی. عده ای از شادی چهره ی رنگارنگ دیگری ساختند و بردل عرضه کردند اما شادی های دروغین را کی توان مقابله با غم راستینی بود که سالها در دل آدمی ریشه دوانده و او را به انزوایی گریزناپذیر کشانده بود؟ و اینک این غمِ گم کردن آن شادی از دست رفته است که بر دل سنگینی می کند... چه کورند آنان که درخشش انوار آن شادی وعده داده شده را در میان انگشتان تو نمی بینند و چه شوربختند آنان که گمشده دل خویش را در میان انبان غم های بزک شده جستجو می کنند.
شادی با رفتن تو رفت! تو بیایی غم می رود؛ آنچنان که شب می رود و صبح بر می آید... آیا صبح نزدیک نیست؟/هیهات


در بگشایید

شمع بیارید

عود بسازید

پرده به یکسو زنید از رخ مهتاب...

شاید

        این از غبار راه رسیده

آن سفری همنشین گمشده باشد.


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |