بارخدایا! پس از تو می خواهم که به حرمت گنجینه پنهان نام هایت و به زیبایی ات که پرده ها آن را پوشانده اند، بر این جان بی تاب من و این یک مشت استخوان ناتوان، رحمت آوری زیرا که گرمای خورشیدت را بر نمی تابد، چگونه بر آتش دوزخ تاب آرد؟ و یارای شنیدن بانگ تندرت را ندارد، چگونه بانگ خشم تو را برتابد؟
صحیفه سجادیه - نیایش پنجاهم
می گویم:
- خورشید می تابید. من پشت کرده بودم. او در سفر مغرب بود و من در سیر سایه ام که لحظه به لحظه بلندتر می شد. راه می رفتم و لذت می بردم... و شب چه بی خبر آمد. ناگهانی. بی سروصدا. انتظارش را نداشتم! سرگرم تماشای سایه ام بودم. او هم غیب شد. بی حضور خورشید، سایه معنایی ندارد. حالا نه راهی دارم و نه همراهی. تقصیر خورشید نبود...من نفهمیدم!
باید منتظر بمانم. تا صبح...
- تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم / از که می نالی و فریاد چرا می داری؟(حافظ)
