گیرند مردم دوستان، نامهربان و مهربان
هر روز خاطر با یکی، ما خود یکی داریم و بس
پند خردمندان چه سود اکنون که بندم سخت شد؟
گر جستم این بار از قفس، بیدار باشم زین سپس
گر دوست میآید برم، یا تیغ دشمن بر سرم
من با کسی افتادهام، کز وی نپردازم به کس
با هر که بنشینم دمی، کز یاد او غافل شوم
چون صبح بی خورشیدم از دل بر نمیآید نفس
گر پند میخواهی بده، ور بند میخواهی بنه
دیوانه سر خواهد نهاد آن گه نهد از سر هوس
فریاد سعدی در جهان افکندی ای آرام جان
چندین به فریاد آوری باری به فریادش برس
گفته اند:
لحظه سال تحویل اما چه هیجان مطبوعی داشت، هرگز نمی توانم چیزی به زیبایی و خاطرنوازی آن تصور کنم... هفت سین هم قبلا تدارک شده بود: سبزی، سکه، سیر، سمنو، سنجد، سیب و سماق در یک گوشه سفره بود، قرآنی و آینه ای هم در گوشه دیگر آن گذاشته می شد. پدر بهتر از همه می دانست که کی لحظه ی تحویل سال است. می آمد کنار سفره دو زانو می نشست و قرآن را باز می کرد و سوره ی "انا فتحنا" را می خواند.
یک دفعه که مثلا سال تحویل می شد، خود را جمع و جور می کرد و سرش را از روی قرآن بر می داشت، دستهایش را به طرف آسمان می گرفت و می خواند: یا مقلب القلوب و الابصار، یا مدبر الیل و النهار، یا محول الحول و الاحوال، حول حالنا الی احسن الحال. وقتی این جمله ی آخر را با گلوی بغض کرده و اندکی ملایم تر می گفت، حلقه چشمانش برقی می زد و صدایش یک دفعه می برید. من نمی دانستم چرا بابا با گفتن این جمله اینهمه بغض می کند و اشکش در چشمخانه حلقه می زند...
آن سالها (خاطرات کودکی و نوجوانی) - محمدجعفر یاحقی
می گویم:
- تنها آنان که منتظر بهارند، "بوی بهار" را -خیلی پیش از بهار- در متن زمستان استشمام می کنند. این را امسال که بهار غافلگیرم کرد فهمیدم. عجب رازهایی دارد طبیعت.
- چه "کهنه روز"هایی گذشت تا به "نوروز" رسیدیم. نمی دانم این مائیم که تکرار می شویم یا روزگار؟
