تبليغاتX
با که گویم ... - معارضه با دل - عمان سامانی
با که گویم ...

یا دلیل المتحیرین

باز بینم رازی اندر پرده ای

هست دل را گوئیا گم کرده ای

هر زمان از یک گریبان سر زند

گه بر این در، گاه بر آن در زند

کیست این مطلوب کش دل در طلب

نامش از غیرت نمی آرد به لب

در بساط این و آن جویای اوست

با حدیث غیرش اندر جست و جوست

وه که در دریای خون افتاده ام

با تو چون گویم که چون افتاده ام؟

بی خود آنجا دست و پایی می زنم

هر که را بینم صدایی می زنم

وه که عشق از دانشم بیگانه کرد

مستی این دل مرا دیوانه کرد

یا رب آفات دل از من دور دار

من نمی گویم مرا معذور دار

 یا دلیل المتحیرین

مدتی شد با زبان وجد و حال

با دلستم در جواب و در سوال

گویم ای دل هرزه گردی تا به کی؟

از تو ما را روی زردی تا به کی؟

عزم بالا با همه پستی چرا؟

کاسه لیسا این همه مستی چرا؟

تا به چند از عقل و دین بیگانه ای

دیده وا کن وانه این دیوانگی

مشتم اندر پیش مردم وا مکن

پردته داری کن مرا رسوا مکن

غافلی کز این فساد انگیختن

مر مرا واجب کنی خون ریختن

دل مرا گوید که دست از من بشوی

دل ندارم، رو دل دیگر بجوی

مانع مطلب برای چیستی؟

پرده رازا! تو دیگر کیستی؟

بحر را موجی بود از پیش و پس

آن کشاکش را زخود دانسته خس

باد را گردی بود از پس و پیش

در هوا مرغ آن دهد نسبت به خویش


لينك ثابت | نویسنده : هیهات | موضوع | تاريخ |